Thursday، May 28، 2009

٭ عنوان‌گذاری اعصاب می‌خواهد که بنده در حال حاضر ندارم

نمی‌دونم کی دستکاری کرده بودم تنظیم این موزیک پخش‌کنم رو که گیر کرده بود روی یه آهنگ. من حتی نفهمیده بودم که یه ساعته که همین داره تو گوشم می‌خونه و بعد که فهمیدم دیگه دستم تو اسید بود و نمی‌تونستم عوضش کنم. به جاش دقت کردم دیدم داره حرف دلم رو می‌زنه و منم باهاش خوندم I'm going slightly mad و دستام که آزاد شد هم عوضش نکردم.
اون کنده و من بی‌حوصله‌ام و خودش هم خوب می‌دونه، منتها نمی‌دونه از دست اونه که اعصابم خورده و با این بی‌حوصلگی من جوک می‌سازه و می‌خنده و من که نمی‌خندم می‌پرسه چرا امروز عجیب شدی. من از سوال بدم میاد و اون ۸۰ درصد جمله‌هاش پرسشی‌ه و حتی به جای این‌که بگه دستبندت قشنگ یا زشته می‌پرسه چرا دستت کردیش. می‌گم I just liked it ولی می‌دونم ترجمه‌ی خوبی نیست برای این‌که «دلم خواسته لابد». چرا مخش رو به کار نمی‌ندازه؟ چرا وقتی من در جواب یه ایمیل ۱۲۳ خطیش، ۳ خط می‌نویسم که یه خطش سلام‌ه و یه خط دیگه‌ش اسمم، باز دوباره برمی‌داره ۱۲۳ خط دیگه می‌نویسه با این افتتاحیه که «جواب من رو کوتاه دادی، چراااا؟» چرا هی می‌پرسه چرااا؟؟؟؟؟
کاشکی زودتر بره. قبل از این‌که دعوامون بشه بره.



........................................................................................


Wednesday، May 27، 2009

٭ ها؟

چرا کسی واسه من جایزه نمی‌خره؟ چرا کسی واسه من اینا رو جایزه نمی‌خره؟




........................................................................................


Friday، May 22، 2009

٭ There's antimony, arsenic, aluminum, selenium!

آقاهه رفت جلوی همه، گفت می‌خوام براتون شعر عناصر رو بخونم و هر کی می‌تونه همراهی کنه باهام. هیچ‌کس نکرد ولی، بس که همه کف کرده بودن چه‌طوری صداش داره سالن رو می‌لرزونه با این‌که این همه پیره و با این‌که نزدیک میکروفن هم نرفته.
وسط سمینار هم جایی که رسید به تاریخچه‌ی موضوع و رودنبرگ، گفت من توی گروه کر یه کلیسا عضو بودم و یه آقایی بود که اون‌جا با هم آشنا شده بودیم و روزهای یک‌شنبه همدیگه رو می‌دیدیم و بعد از چند ماه سر صحبت رو با هم باز کردیم و اون ازم پرسید چی کار می‌کنم و من جواب دادم تو کار Electron microscopy هستم و اون گفت اه چه جالب، اتفاقا پدر من Electron microscope رو اختراع کرده.
عاشق آقاهه شدم من. عاشق پسر رودنبرگ هم به همچنین!



........................................................................................


Wednesday، May 20، 2009

٭ جیز

اولین باره که از این‌جا دارم می‌رم سایت کیهان، و اولین باره که همچین پیغامی رو می‌بینم. نه که مهم باشه، ولی دوست دارم ببینم برای بقیه هم این‌جوریه یا نه.




........................................................................................


Tuesday، May 19، 2009

٭ وقتی دیگر هیچ راهی باقی نمانده...

آهنگ عربی در گوش درس می‌خوانم.



........................................................................................


Monday، May 18، 2009

٭ احساساتی

این‌ها که می‌گویند قاضی نباید زن باشد به دلیل رقیق‌القلبی‌ش و این‌ حرف‌ها یکی مثل مرا دیده‌اند.
کم‌تر از ۴ ستاره نداده‌ام به موزیک‌های روی هاردم امروز. دلم نمی‌آید.



........................................................................................


Friday، May 15، 2009

٭ هنوز درد دارد

I may not see you in a couple of months را که گفت هنوز می خندیدم. Or a couple of years اما اشکم را درآورد. گذاشتم برود و نشستم گریه کردم. نه که دلم برایش تنگ شود، نه که نبودش این‌جا حتی حس شود، نه، یاد خداحافظی‌های درد-دار است که با هر خداحافظی حتی بی‌دردی زنده می‌شود و می‌میراندم.

آن فیلم عروسی را که گذاشته بودی چشمم به کتابم نبود. به صفحه‌ی روبه‌روی تو بود، گیرم پنهانی، که ببینم می‌آید در کادر یا نه. وقتی آمد، گلویم... آی! گلویم...


عادت نکرده‌ام. نمی‌کنم انگار.



........................................................................................


Wednesday، May 13، 2009

٭ فرهنگ استفاده

ژانر این‌ها که آدم را اد می‌کنند در goodreads و flixster،‌ بعد می‌روی می‌بینی تعداد فیلم‌ها و کتاب‌هایی که rate کرده‌اند صفر تا است و تعداد friendهاشان سیصد و شصت‌تا.



........................................................................................


Tuesday، May 12، 2009

٭ در ابعاد کلان

مثل این‌که آمده باشند شهر، اما دعوای قبیله‌ای‌شان را هم آورده باشند. تمام این «آی ام پرشین، نات عرب؛ ‌امضا کنید»ها همین را یادم می‌اندازند.



........................................................................................


Monday، May 11، 2009

٭ تا سه نشه بازی نشه

دستم خورد به ماگ پر از چایم و گند زدم به هر چه روی میز بود. یک بار صبح، یک بار ظهر.




٭ مهره‌های سوخته

یک جوری حالیشان می‌کنم که فرق دارم و بعد که فهمیدند، تمام می‌شوند برایم. می‌گردم دنبال آدم‌های جدید.



........................................................................................


Sunday، May 10، 2009

٭ Negh

- یک هو اتفاق نمی‌افتد. می‌گویم این هفته نشد، آسمان به زمین نمی‌آید و نگاه می‌کنم به خودم که ظرفیتش را دارم و خوبم. هفته‌ی دیگر هم همین را می‌گویم به بهانه‌ای دیگر. این هفته‌ها که پشت‌سر هم قطار می‌شوند خطرناکند. خطرناک‌م می‌کنند! کی گفت من ظرفیت دارم؟ دیگر آفیس نمی‌مانم. نمی‌گذارم آن‌قدر بزنم از لذت‌های دیگرم به نفع درس که زده شوم. فقط همین یکی برایم مانده. نمی‌گذارم خسته‌ام کند. حتی شده، دفتر و کتاب‌م را برمی‌دارم می‌روم توی یک کافه می‌نشینم. یا روی چمن‌ها. این از پنجره بیرون را نگاه کردن و با حسرت به کارهای نیمه‌تمام نگاه کردن را نمی‌گذارم تکرار شود.

- داغونم. وقتی به آخر چیزی نرسم برایم بی‌معنی‌ست. هیچ هنری ندارم و از خودم متنفرم. این تنفر که گفتم، در این لحظه، به همین غلظت است. لعنتی حتی دیگر رکورد تتریس را هم نمی‌توانم بزنم!

- از آدم‌های دور و برم خسته‌ام. از آدم‌هایی که یاد نگیرم ازشان. آدم‌های تکراری.

- بروم این پرزنتیشن را تمام کنم. غلط بکنم دیگر با استاد ایرانی درس بردارم. هم غیرتم به جوش می‌آید وقتی چرت و پرت می‌گوید و همه به او می‌خندند، هم حالم به هم می‌خورد از بی‌قانونی‌هایی که با خودش از کشورش آورده، گیرم سی سال پیش. ترم تمام شده و گفته بیایید سر کلاس برای ارائه. دو تا از بچه‌ها می‌خواهند بروند شکایت کنند ازش. ببینم چه می‌کنند...




٭ Let me get back to work and forget

لعنت به غروب‌های یک‌شنبه.



........................................................................................


Wednesday، May 06، 2009

٭ قناعت

می‌گفت باز کنترل تلویزیون افتاد دست این. می‌پرسید خودت فهمیدی چند بار این کانال‌ها را رفتی بالا و پایین و من نمی‌فهمیدم. حرکت انگشتانم غیراداری بود. هیچ‌کدام را دوست نداشتم یا اگر دوست داشتم عوضش می‌کردم برای گشتن دنبال چیزی که دوست‌تر می‌داشتمش. معلوم است که پیدا نمی‌شد. بهانه بود خب. وجود نداشت اصلا که بخواهد پیدا شود!
حالا، گاهی که سرم گرم کار می‌شود و موزیک توی گوشم را، ناخودآگاه، عوض نمی‌کنم، لذتش را می‌فهمم. بعد، خودآگاه که شدم، دستم را روی موس و کی‌برد قفل می‌کنم هر قدر هم که دوستش نداشته باشم. حوصله‌ام را می‌خواهم درمان کنم.
تا اطلاع ثانوی، هیچ موزیکی به آرشیوم اضافه نمی‌کنم.



........................................................................................


Tuesday، May 05، 2009

٭ برنامه‌ریزی بهاری

شب‌ها این جا پرنده پر نمی‌زند. از پنجره‌ی مشرف به خیابان که نگاه کنی، یک ماشین هم رد نمی‌شود. گاهی فقط یک صدای کلید می‌آید از اتاق بغلی. پسر اتاق بغلی شب و روز این‌جاست. همین‌جا توی آفیس زندگی می‌کند. مطمئنم.
هی به خودم می‌گویم برنامه‌ی زندگی‌ام را مرتب می‌کنم. هی بهانه می‌آورم. ناهارم را از بیرون می‌گیرم اما فرقی نمی‌کند. الافی‌هایم بیشتر می‌شود جای رسیدن بیشتر به کارها. دیشب تا صبح به خودم قول دادم. همان موقع که از اتاق بغلی صدای کلید می‌آمد. همان موقع که می‌ترسیدم تنها چراغ روشن این ساختمان را از بیرون ببینند، در را بشکنند و بیایند پیدایم کنند و بیشتر از همه، همان موقع که باید به دست‌شویی می‌رفتم و برای رفتن به هر راهرو قبلش سرک می‌کشیدم. شوخی نیست، این‌جا ساعت سه ظهر حمله کرده بودند به یک بنده‌ی خدا در دست‌شویی ساختمان، چرا به من نکنند ساعت سه شب؟
باید برنامه‌ی زندگی‌م را مرتب کنم. روزکار شوم. که جهت علم به این‌که شب می‌مانم این‌جا، روزم را هدر ندهم. که اصلا شب‌ها بیدار نمانم. که روزها زود بیدار شوم. که وعده‌ و وعید ندهم. که هوای خوش این روزها نزند به سرم...
نمی‌شود که اما! نمی‌دانید که. لذت حمل نکردن وزن آن‌ همه لباس‌ و کفش‌ و لذت نلرزیدن را. دو فردای دیگر شاکی می‌شوم از آفتاب مغزسوزان، ولی همین روزها را عشق است. بگذارید برنامه بریزم برای ساعت سوار اتوبوس شدن عصرها و مسواک‌زدن شب‌های یک سال آینده‌ام و پس‌فردا فراموش کنم. هوای عید دارد این‌جا آخر. بگذارید دلم را خوش کنم.



........................................................................................


Friday، May 01، 2009

٭ Speechless

به یاد تمام شب‌هایی که باهاش سحر شد.

Glamorous - Soheil Nafissi



........................................................................................