Monday، June 29، 2009

٭ زنده باد ما!

روی ۹۹ درصد آدم‌ها نمی‌شه حساب کرد. قدر ۱ درصد باقی مونده رو بدونیم.



........................................................................................


Friday، June 26، 2009

٭

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن


۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.


پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی


Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.


A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009


-----------------------------------------

Dear reader,
If you are a blogger, please post this in your blog too. We might have differences in our views towards this crisis, but we can stay united on condemning the violence and valuing the lives of our people. Let's have our voices heard.





........................................................................................


Thursday، June 25، 2009

٭ Look, Listen and Learn

درس گرفتم که نه نگویم. که نشد نیاورم. که گاهی عقلم را بگذارم کناری و به نتیجه‌ی کار فکر نکنم. که از همرنگی با جماعت خجالت‌زده نشوم. این آخری را مدیون فیس‌بوک بودم. یادم داد وقتی عالم و آدم عکس سوگواری گذاشته‌اند، مدل موهای جدید و لباس پلوخوری‌م را نشان ندهم. از او ممنونم.
زمانه بد زمانه‌ایست. کی فکرش را می‌کرد؟ من زیر واتر تاور نشستم و ای ایران خواندم و درس گرفتم. آن دختر آمریکایی رد شد و یک دستش را از فرمان دوچرخه‌اش رها کرد و به نشانه‌ی «وی» برایمان بالا برد و درس گرفتم. آن کارگر مکزیکی آمد در مراسم شمع‌روشن‌کردنمان سیر دلش اشک ریخت و درس گرفتم. تو اشک ریختی و درس گرفتم. تو اشک نریختي، بغضت را خوردی و من درس گرفتم.
امروز، حتی وقتی مایکل جکسون هم مرد، من درس گرفتم. او اما انگار نگرفت. چند خط آخر نامه‌ی نبوی را هم که خواند نگرفت. حالا من هی پیش خودم فکر کنم ساده‌تر از این هم مگر می‌شد با کسی به زبانی سخن گفت، فایده ندارد که!
بگذریم. این روزها هم می‌گذرند. ما فکر خودمان باشیم. درس خودمان را بگیریم!

پ.ن. دوستم استتوس زده است که «I'm not your enemy. I'm your denial» چه حظی می‌کنم من هی که نگاهش می‌کنم!



........................................................................................


Wednesday، June 24، 2009

٭ یادمان نمی‌رود!

ترس ما، هر چه محکم‌تر زدید، بیشتر ریخت. ما موتورسیکلت‌هایی را که جلوی مردم دست‌خالی ردیف کردید دیدیم. ما دستمان آمد که حالا شما از ما می‌ترسید.

ما کاری به کارتان نداشتیم. نفرتمان در دل خودمان بود و نشانتان نمی‌دادیمش اما شما اشتباه کردید. شما از هر کدام از ما یک انقلابی ساختید.




........................................................................................


Sunday، June 21، 2009

٭ ...

وسط تظاهراتمان، همان‌طور که شعار می‌دادیم یک عده جیغ زدند. من خیال کردم کسی با پلیس درگیر شده، اما بعد دیدم همه برگشته‌اند طرف صفحه‌ی تلویزیون بزرگی که روی دیوار ساختمان مقابل نصب بود. اخبار CBS2 رسیده بود به کشورم. باتوم خوردن مردمم، گلوله خوردنشان، رنجشان، بی‌پناهیشان، شجاعتشان را همیشه در یوتیوب نگاه کرده بودم. آن اسکرین غول‌پیکر اما وحشی‌گری‌ها را چندبرابر نشان می‌داد. آن سربازها انگار ما را هم می‌زدند...
رویمان را کرده بودیم طرف آن صفحه و داد می‌زدیم. مردمی که رد می‌شدند نگاهمان می‌کردند. ما با آدم‌های توی تلویزیون حرف می‌زدیم. آدم‌های توی تلویزیون همان‌طور که باتوم می‌خوردند صدایمان را می‌شنیدند...

ما از آن دیوار شیشه‌ای گذشته بودیم. ما همه‌مان ایران بودیم.



........................................................................................


Thursday، June 18، 2009

٭ ...

۱. می‌خواستم بگم یه روز از رو می‌ره بالاخره، ولی دیدم نمی‌ره. آخرش ولی شاید اونا که خیر و صلاحش رو می‌خوان ازش بخوان که از رو بره. یه دلسوز داره بالاخره، نداره؟

۲. خودمون رو که می‌بینیم، پسرم می‌گه فکر می‌کردم به خاطر هر چیزی نشونم بدن تو تلویزیون آمریکا الا تظاهرکننده. روزگاره ولی دیگه. این روزا قرار نیست هیچ‌کدوم از اتفاق‌ها رو قبلا بهشون فکر کرده باشیم. کی فکر می‌کرد این‌جوری بشه؟

۳. من عصبانیتم خوابیده. فحش نمی‌دم دیگه. داد نمی‌زنم. از اون روزی که زیر بارون شعار دادم دیگه خشمگین نیستم. آرومم. دلم می‌خواد بخوابم فقط. ساعت‌ها و روزها. و بیدار بشم و همه‌چی تموم شده باشه.

۴. تموم می‌شه. بالاخره تموم می‌شه...



........................................................................................


Tuesday، June 16، 2009

٭ ...

جوگیر شده‌م؟ شاید. هر چی هست داغونم. داغون...
امروز دانشگاه نرفتم که راحت برای خودم گریه کنم و از این که کسی بی‌هوا در رو باز کنه و بعد از دیدن قیافه‌م دستم رو بگیره ببره من رو روی چمن‌های دانشگاه بنشونه تا حالم خوب شه نترسم. امروز دیگه حالم خوب هم نمی‌شه...

می‌تونین فحش بدین بهم، ولی شماها که ایران هستین دلتون گرم تر از دل ماهاست اگه بیرون می‌رین و دست‌های هم رو می‌گیرین. ما شاید نه، اما من این‌جا فقط خون می‌بینم تو عکس‌ها و حس‌م خشم‌ه. دلگرمی نیست. حالم بده...


پ.ن. اینو الان دیدم تو فاصله‌ی رفرش کردن‌های هر سه ثانیه یک بارم برای دیدن لینک‌هایی که بچه‌ها می‌ذارن روی فیس‌بوک. درست نگفتم. همیشه خشم نیست. دل منم گاهی گرم می‌شه، گیرم همرامش هق هق هم بیاد...



........................................................................................


Monday، June 15، 2009

٭ ...

من این جا این طرف دنیا نشستم و با هر صدایی که از بیرون میاد سرم رو بلند می کنم و فکر می کنم تظاهرات شده...


خدا کجاست؟



........................................................................................


Saturday، June 13، 2009

٭ ...

ده بار این پست نوشته و پاک شد.
آخرش پاک شد.



........................................................................................


Tuesday، June 02، 2009

٭ یکی‌مون اون یکی رو می‌کشه تو همین چند روز

می‌گوید می‌توانی کمکم کنی؟ می‌روم می‌بینم یک متوازی‌الاضلاع کشیده توی پاورپوینت و می‌خواهد رنگش کند. می‌گویم اگر برایم ایمیلش کنی می‌روم پای کامپیوتر خودم برایت درستش می‌کنم و عیبی ندارد چون دو دقیقه هم وقتم را نمی‌گیرد. جواب می‌دهد که فهمیدم، نمی‌خواهی جلوی من این کار را انجام دهی که یک وقت یاد نگیرم.
شانس‌ آورد بالا نیاوردم روی سرش. خیلی شانس آورد.



........................................................................................


Monday، June 01، 2009

٭ ابتذال تابستانی

از این‌که این روزها کش می‌آیند خوشحالم.



........................................................................................


Thursday، May 28، 2009

٭ عنوان‌گذاری اعصاب می‌خواهد که بنده در حال حاضر ندارم

نمی‌دونم کی دستکاری کرده بودم تنظیم این موزیک پخش‌کنم رو که گیر کرده بود روی یه آهنگ. من حتی نفهمیده بودم که یه ساعته که همین داره تو گوشم می‌خونه و بعد که فهمیدم دیگه دستم تو اسید بود و نمی‌تونستم عوضش کنم. به جاش دقت کردم دیدم داره حرف دلم رو می‌زنه و منم باهاش خوندم I'm going slightly mad و دستام که آزاد شد هم عوضش نکردم.
اون کنده و من بی‌حوصله‌ام و خودش هم خوب می‌دونه، منتها نمی‌دونه از دست اونه که اعصابم خورده و با این بی‌حوصلگی من جوک می‌سازه و می‌خنده و من که نمی‌خندم می‌پرسه چرا امروز عجیب شدی. من از سوال بدم میاد و اون ۸۰ درصد جمله‌هاش پرسشی‌ه و حتی به جای این‌که بگه دستبندت قشنگ یا زشته می‌پرسه چرا دستت کردیش. می‌گم I just liked it ولی می‌دونم ترجمه‌ی خوبی نیست برای این‌که «دلم خواسته لابد». چرا مخش رو به کار نمی‌ندازه؟ چرا وقتی من در جواب یه ایمیل ۱۲۳ خطیش، ۳ خط می‌نویسم که یه خطش سلام‌ه و یه خط دیگه‌ش اسمم، باز دوباره برمی‌داره ۱۲۳ خط دیگه می‌نویسه با این افتتاحیه که «جواب من رو کوتاه دادی، چراااا؟» چرا هی می‌پرسه چرااا؟؟؟؟؟
کاشکی زودتر بره. قبل از این‌که دعوامون بشه بره.



........................................................................................


Wednesday، May 27، 2009

٭ ها؟

چرا کسی واسه من جایزه نمی‌خره؟ چرا کسی واسه من اینا رو جایزه نمی‌خره؟




........................................................................................


Friday، May 22، 2009

٭ There's antimony, arsenic, aluminum, selenium!

آقاهه رفت جلوی همه، گفت می‌خوام براتون شعر عناصر رو بخونم و هر کی می‌تونه همراهی کنه باهام. هیچ‌کس نکرد ولی، بس که همه کف کرده بودن چه‌طوری صداش داره سالن رو می‌لرزونه با این‌که این همه پیره و با این‌که نزدیک میکروفن هم نرفته.
وسط سمینار هم جایی که رسید به تاریخچه‌ی موضوع و رودنبرگ، گفت من توی گروه کر یه کلیسا عضو بودم و یه آقایی بود که اون‌جا با هم آشنا شده بودیم و روزهای یک‌شنبه همدیگه رو می‌دیدیم و بعد از چند ماه سر صحبت رو با هم باز کردیم و اون ازم پرسید چی کار می‌کنم و من جواب دادم تو کار Electron microscopy هستم و اون گفت اه چه جالب، اتفاقا پدر من Electron microscope رو اختراع کرده.
عاشق آقاهه شدم من. عاشق پسر رودنبرگ هم به همچنین!



........................................................................................


Wednesday، May 20، 2009

٭ جیز

اولین باره که از این‌جا دارم می‌رم سایت کیهان، و اولین باره که همچین پیغامی رو می‌بینم. نه که مهم باشه، ولی دوست دارم ببینم برای بقیه هم این‌جوریه یا نه.




........................................................................................