19 February 2012

خودآزاری

برعکسش هم هست گاهی البته. که یه‌روز صبح پا می‌شی قول می‌دی به خودت که دیگه شب‌هایی که تمرکز نداری و به سردردت بیشتر از فیلمی که رو پرده پخش می‌شه توجه می‌کنی، سینما نری. دلیل؟ پای The Descendants باید خیلی بیشتر از اینا گریه می‌کردی و نکردی و بعد سعی می‌کنی دوره کنی فیلم رو صبح روز بعد قبل از این‌که از تو تخت پایین اومده باشی و جبران کنی اشک‌های نریخته رو.
و وقتی ۱۰ دقیقه بعدش حالت خوب شد انگار که وظیفه‌ت رو انجام داده باشی و فکر کردی به این که آخر هفته رو چه‌طور بگذرونی، می‌تونی به عقل خودت شک کنی.

17 February 2012

What a wonderful fucking life!

اين‌قدر آدم‌هايي كه تمام وقت تظاهر به خوبي اوضاع مي‌كنند، آزارم مي‌دن كه حالا از اون ور بوم افتاده‌م. من داغون و لهم، اما نه هميشه. گاهي اوقات تمام اتفاقاي دور و برم يادم مي‌ره. گاهي اوقات مست مي‌كنم و به ريش دنيا مي‌خندم. گاهي اوقات مي‌‌رقصم. هنوز - بعد از يه دوره‌ي بي‌تفاوتي- كارم برام مهمه و بعضی شب‌ها خواب آناليز ديتا مي‌بينم. هنوز با ديدن عكس‌هاي ك دلم براش پر می‌کشه. هنوز از پنجره‌ي خونه كه به بيرون نگاه مي‌كنم به اين فكر مي‌كنم كه این شهر رو دوست دارم. هنوز، خيلي زيادتر از اون كه بلد باشم بنويسم، عاشقم.
و آره، حالم گاهي اوقات خيلي بده، گاهي يه ژاكت مي‌پوشم روي همون لباسي كه باهاش خوابيدم و با موهای ژولیده دانشگاه مي‌رم. گاهي تمام طول مسير رو به جاي كتاب خوندن گريه مي‌كنم. گاهي دلم می‌خواد داد ‌بزنم. [بيشتر از] گاهي دندونام رو به هم فشار مي‌دم توي خواب. گاهی حتی انرژی ندارم ناخن‌هام رو بگیرم، ولي يه جورايي تسليم شده‌م. وقتايي كه بدم، مي‌دونم بايد تغيير كنم (گيرم توانش رو نداشته باشم) و تو اوج خوشي غصه‌هام يادم نمي‌ره. تكليف خودم رو با زندگي معلوم كردم يه‌جورايي: مزخرفه ولی باید ادامه‌ش بدم.
اینا رو نوشتم که بگم اين‌جوري نيست كه حالم بد باشه تمام روز و شب. وقت سرخوشي هم دارم. شايد بايد بنويسم از اونا هم، ولي وقتي كه خوبم به نوشتن احتياج ندارم. همينه كه نمی‌نویسم "وات ا واندرفول لايف". اگه بود، نبايد نوشته مي‌شد و تریبون نمی‌خواست. همينه كه شماها اين‌جا بیشتر از غم و غصه‌هاي من مي‌خونيد. شرمنده‌م كه گاهي تو كافه با دوستم قهقهه مي‌زنم و اگه ببينيدم فكر مي‌كنيد دروغ بافتم براتون تمام اين مدت این‌جا. نبافتم ولي. گاهي، وات ا واندرفول لايف داشتم منم. وات ا واندرفول فاکینگ لایف ولی.
این‌جا همه‌ی من نیست و من احساس کردم اگه این رو ننویسم بهتون بدهکار می‌شم.

كابوس امشب

سعيد ملك‌پور

15 February 2012

اشک

بابام نوشته: تنها، ناامید، دل‌شکسته.

بیکاری حالم رو بد می‌کنه و همین می‌شه که ساعت ده صبح، وقتی می‌بینم تمرکز ندارم واسه چیدن اسلایدها کنار هم، برای این‌که یه کاری کرده باشم و عقب نمونم، ناهار می‌خورم.
و بله، خودم می‌دونم مریضم، و سری دوم قرص‌ها هم اثر نداشت روم، و دوباره امروز سعی کردم وقت بگیرم از دکتر و زنگ هم زدم ولی باید پیغام می‌ذاشتم و نذاشتم. تلفنوفوبیا هم مریضیه، می‌دونم، ولی من مشکلم بزرگ‌تر از این حرفاست: زندگیوفوبیا دارم.

منتظرم فوریه بگذره. شاید بعد از بیست‌وهشت سالگی بهتر شم؟

13 February 2012

مرضیه

بیست و هشت روز پیش

Set of 20 #19


Set of 20 #18


که دارمت

نه که حالم رو خوب کنه حتی، ولی تو اوج درموندگی این روزهام، یه لحظه‌هایی فکر می‌کنم چه خوشبختم.

10 February 2012

کتاب جمعه

تب همه زود خوابید. روزای اول همه پیگیری می‌کردن و اکانت می‌ساختن و مقاله انتخاب می‌کردن و تایپ می‌کردن ولی تموم شد و فقط چند نفر هنوز ادامه می‌دن. من نمی‌دونم چه‌طور انرژی بدم. چه‌طور جو زده کنم آدما رو (جوزدگی روی خودم خیلی اثر داره) و الان هم بلد نیستم جز یادآوری چیزی بگم. خواستم فقط یادتون بیارم پرستو هنوز زندانه، و یادتون بیارم که اگه مطلبی انتخاب کردید برای تایپ، به امون خدا رهاش نکنید. من دوست داشتم روزی که پرستو و مرضیه آزاد می‌شن فقط یه مقاله‌ی تایپ‌نشده باقی مونده باشه. همونی که عکسش این زیره...

و البته که مرسی واسه کمکتون. مرسی که تایپ کردین با این‌که دستتون کند بود. مرسی که اگه دستتون تند بود چند تا مقاله تایپ کردین. مرسی. خیلی مرسی.





02 February 2012


خالی

یه بار دیگه کم‌ آوردم./

31 January 2012

دکتر

دیشب ازت پرسیدم این قرص تازه‌ای رو که می‌خورم می‌شناسی یا نه.
گفتی نشنیدی اسمش رو. بعد من داشتم واست توضیح می‌دادم که روی افسردگی تأثیر می‌ذاره. نگران نبودم که ممکنه نگران شی از این‌که حالم خوب نیست. می‌دونستم نیستی.

روز گهی رو شروع کرده‌م.

30 January 2012

کتاب جمعه

فقط ۲۲ تا مقاله‌ی ناقص دیگه مونده و این یعنی من باید بگم خیلی خیلی مرسی از همه‌تون.

27 January 2012

ديشب پنير بز و ادمامي و شراب خوردم قبل از غذا. امروز غذا نداشتيم. وقت خريد نداشتيم. پنير بز و ادمامي و شراب خوردم بدون غذا و گل‌هام رو چك كردم. سيب‌زميني‌هام سبز شده. آووكادوهام جوونه نزده. يه سير كاشتم كه هنوز خبري ازش نيست. نرگس‌هام پژمرده شده و لاله‌هام گل نداده.
كامواهام تموم شده. ليوان شرابم روي ميز مونده. واليبال نرفتم. دلم مي‌خواد خونه بسابم. نشونه‌ي خوبي نيست آخري. دراز مي‌كشم كتاب مي‌خونم كه يادم بره دلم چي مي‌خواست.
دلم نمي‌دونه چي مي‌خواد. مسافرت مي‌خواد شايد ولي بايد ١٠ روز صبر كنم.
كاش مي‌رفتم آلمان.
كاش خونه‌ت همين بغل بود.

26 January 2012

ملت مجبورن مقاله‌ی مزخرف چاپ کنن؟ ادوایزرهاشون مجبورشون می‌کنن و براشون ددلاین می‌ذارن یا چی؟
گشته‌م کلی و یه پلات توی یه پیپر پیدا کردم که شبیه نتیجه‌های خودمه. مقاله رو می‌خونم به امید این‌که بفهمم چه توجیهی داره واسه‌ش می‌بینم طرف قسمت ریزالت رو با «همان‌طور که در Fig. 2 می‌بینیم» شروع کرده. Fig. 1 که من می‌خواستم هم کلا هیچ.
مسخره.

Set of 20 #17


Set of 20 #16


واسه سه‌نقطه‌ی آپدیت‌شده

نخندی بهم که چه خوشه این بچه، چون نیستم، ولی حاضرم باهات بادکنک هوا کنم عصری لب دریاچه، یا مست شم و اگه دوست داشتی گریه کنی گریه کنم پابه‌پات که می‌‌دونی ازم برمیاد و اشکام آماده‌ست. خیلی وقتا حال من رو بهتر کردی تو و من الان احساس احمقانه‌ای دارم از این‌که کاری ازم برنمیاد؛ که من حال خودم رو هم نمی‌تونم خوب کنم چه برسه به حال تو رو. ولی اگه فهمیدی چی کار می‌تونم بکنم بهم بگو.

24 January 2012

ساعت ۱۲ شبه. فردا باید ۱۰۰ صفحه تحویل بدم. ذهنم نمی‌کشه. جمله‌ها رو سرسری می‌خونم و باز مجبورم برگردم. دلم می‌خواد بخوابم و دو ساعت دیگه پا شم ولی می‌دونم بیدار نمی‌شم. ده دقیقه پیش، واسه ده دقیقه زل زده بودم به مونیتور که یه کلمه یادم بیاد و بنویسمش. تا صبح باید بیدار بمونم و با همین مغزی که نمی‌کشه، بنویسم. فکرت حمله می‌کنه بهم این وسط. پنج‌شنبه، امتحانم رو که دادم گل جدید می‌کارم و میام لب دریاچه‌ی یخ‌زده باهات حرف می‌زنم. قول.

23 January 2012

کتاب جمعه

۵۴ تا مقاله‌ی تایپ نشده از کتاب جمعه مونده. ۵۴ نفر داوطلب لازمه. من این چند روز هر وقت خوندم اوین سرده، تایپ کردم. یا هر وقت خوندم پرستو و مرضیه تو انفرادین. یا وقتی این پست پرستو رو دیدم درباره‌ی کتاب جمعه که با «یاد دوستان بازداشت‌شده‌ام» شروع شده بود.
۵۴ تا داوطلب لازمه. کار سختی نیست یه مقاله تایپ کردن. دوست دارم زود تموم بشه، انگار که وقتی تموم شد آزاد می‌شه پرستو. راهنماش این‌جاست. اگه جزئیات رو (مثلا طرز پاراگراف‌بندی و ...) رو نمی‌دونید تایپ کنید همون‌جوری که بلدین تا بعدا بازنگری بشه. اگه فارسی نمی‌تونید تایپ کنید با کامپیوترتون، از آریانویس استفاده کنید. من تا موقعی که پرستو آزاد بشه حداقل روزی یه صفحه تایپ می‌کنم و امیدوارم شماها هم کمک کنید.

پ.ن۱. تا همین‌جاش هم خیلی بوده بیشتر از ۳۰ تا مقاله رو به‌عهده‌گرفتن. مرسی از همه‌.

پ.ن۲. وبلاگ من فیلتره تو ایران. به گوش خیلی‌ها که دوست دارن کمک کنن نمی‌رسه. می‌شه لطفا تبلیغ کنین واسه این کار؟
پريروز كه از پروازم -طبق معمول- جا موندم، اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود: فردا كه ن برگرده، شيكاگو هستم. روز بعد ولي بالاخره يه هواپيما پيدا شد كه من رو وسط توفان و برف ببره از اينجا. كاش مي‌شد امشب زودتر برمي‌گشتم خونه و براش سوپ مي‌بردم و مي‌نشستيم پشت ميزش به جاي سوپ خوردن حرف مي‌زديم و وقتي حرف‌هامون تموم شد و غصه‌هاي دنيا به آخر نرسيد، خداحافظي مي‌كرديم با اين كه میدونستیم هيچ خدايي حواسش بهمون نیست، حافظمون نیست. نیست اصلا.
نشد.

20 January 2012

And you'll learn to cry in silence

"I yell, I bawl, I weep, but nothing lessens my pain."

Rooftops of Tehran - Mahbod Seraji

19 January 2012

گير

امروز توی يكي از گلدون‌هام سيب‌زميني كاشتم.
دوشنبه ٩ مي ساعت ١٢ ظهر به وقت واشینگتون آخرين باري بود كه باهات حرف زدم. توی ماشين پارک شده جلوي دفتر حفاظت منافع ايران. ديروز بود انگار.
فردا دوباره مي‌رم همون شهر.

دکتر ارنست

امروز بعد از این‌که یه کاری واسه استادم انجام دادم باهام دست داد. تشکر کرد که باری از رو دوشش برداشتم. کار من هیچی نبود ولی خوشحالم که خوشحالش کردم. یکی از آدماییه که خیلی دوستشون دارم و خیلی خیلی اذیتشون کرده‌م. اولین کسی بود که زار زدم جلوش. که گفت هر نامه‌ای بتونه می‌نویسه به سناتور یا هر کس دیگه‌ای که بهم شینگن بدن. که از راه دور همه‌ش حواسش بهم بود و سفارش می‌کرد کسی کاری به کارم نداشته باشه. که گذاشت سه ماه تابستون لعنتی رو برم به حال خودم باشم و وقتی برگشتم نشد برم تو اتاقش و داستان واسم تعریف نکنه.
دوستش دارم. خیلی.