|
|
Monday, May 12, 2008
٭ That's my hero
خیلی راحتتر از آنچه که فکرش را بکنی، در جواب اینکه حاضری برای وطنت بجنگی، میگویم نه. میپرسم تو چهطور و و او، خیلی راحتتر از آنچه که فکرش را بکنم، جواب میدهد حاضرم، بدون آنکه شرط و شروط بگذارد و بستگیش به فلان چیز و بهمان چیز را بسنجد و فکر کند زندگی همین یک بار است. من حسودیام میشود به او و تمام کسانی که هنوز آرمان دارند و قهرمان. من ندارم. دلم تعصب میخواهد که چشمهایم را ببندم و حرفهای طرف مقابل را نشنوم و بچگانه دفاع کنم. همانطور که لم دادهام خطاب به Roxette که در گوشم میخواند فریاد میزنم عاشقت هستم. موفق شدهام؟ نه، اما باید سعی کنم. قهرمانها را همینطور میسازند و آرمانها را هم. دومی سادهتر است و محصول اولی. آرمان قهرمانها میشود همان آرمان من... نوشته شده در ساعت 1:01 PM توسط <نون-جیم>
٭ تبلیغ یعنی این
........................................................................................ هنگام خرید L'air du Temps نينا ريچي، قبل از آنکه یاد آنPremier Jour که قبلاً داشتم و بوی خوبش بیفتم، عکسش پشت جلد مجلهی هفت میآید در ذهنم. پ.ن. توضيح نميخواهد ولي ميگويم كه گفته باشم: آن عکس، این عکس نبود. نوشته شده در ساعت 11:30 AM توسط <نون-جیم> Sunday, May 11, 2008
٭ The Bourne Ultimatum
........................................................................................همهچيزش یک طرف، حتي حقهی جیسون بورن (مت ديمون، فوقالعادهتر از همیشه) برای باز کردن درب گاوصندوق وسن هم یک طرف و موزیک آخرش طرف دیگر. Extreme Ways به شكل خدايي براي همان ساخته شده بود. زندهباد Moby! پ.ن1. نپرسيد Moby ديگر كيست. ویدئوی اين موجودات گوگولي را حتماًدیدهاید. پ.ن2. آن حقه هم از این قرار بود: بورن زنگ میزند به وسن تا گوشی را بردارد و خودش را معرفی کند و بورن صدایش را ضبط میکند. رمز گاوصندوق، اسم وسن است با صدای خودش. پ.ن3. یکجایی بورن میگوید چهرهی همهی آنها را که کشته است به یاد میآورد و تنها اسمشان را نمیداند. این را بگذارید کنار اسم جیسون بورن که با آن زندگی میکند و کنار آن پارچهی سیاهی که روی سر جیسون بورن واقعی کشیدهاند تا چهرهاش دیده نشود و به صاحب اثر آفرین بگویید! نوشته شده در ساعت 3:27 PM توسط <نون-جیم> Friday, May 09, 2008
٭ منقرض
........................................................................................آدمها را باید زود به زود عوض کرد و جدیدها را جای قدیمیها جا داد. مشکل است وقتی تقریباً همه را امتحان کردهای و آدم جدید جایگزین پیدا نمیشود؛ میدانم، اما توصیهی من این است که در این شرایط قحطی هم قدیمیها را مصرف نکنی. آدمهای تاریخمصرفگذشته مسمومت میکنند. نوشته شده در ساعت 8:39 AM توسط <نون-جیم> Thursday, May 08, 2008
٭ عاشقانه!
........................................................................................پ.ن1. اجرای اصلی: Edith Piaf & Théo Sarapo پ.ن2. متن ترانه برای فرانسویدانها (+) پ.ن3. ترجمه به انگلیسی برای غیر فرانسویدانها (+): Ah, what use is love? You always hear silly stories, What good is being in love? Love cannot be expained, It’s not like that, It comes out of nowhere And hits you all at once. As for me, I’ve heard That love brings suffering, That love makss you cry, What good is being in love? What good is love? It brings you joy With tears in your eyes… It’s sad and wonderful! However people always say That love is deceiving That one of the two Is never happy… But even when one has lost it, A love that one has known Leaves you with a taste of honey - Love is eternal! All this is very pretty, But when all is said and done, You’re left with nothing But an immense sorrow… But all that seems to be Tearing you apart right now Will become a Joyful memory tomorrow. So essentially, if I understand correctly, Without love in your live, Without its joys and its sorrows, There is nothing to live for? Of course! Look at me! I’ve believed it it every time! And I will believe in it forever… That’s what love is for! As for you, you are the last! As for you, you are the first! Before I had you, I had nothing, With you I am complete. You’re what I want! You’re what I need! You’re the one I will always love.. That’s what love is for! نوشته شده در ساعت 12:09 PM توسط <نون-جیم> Tuesday, May 06, 2008
٭ باشگاه کتاب
آدمها دو دستهاند. یا سلفاستارتر هستند یا نیستند. من نمیدانم جزء کدام دستهام اما میدانم چه خودم به فکر انجام کاری افتاده باشم و چه دیگران هلم داده باشند، تنها بودن دلسردم میکند. فکر میکنم همین نبود "پا" باعث شده بیشتر خودم را سلفاستاپر بدانم تا چیزی دیگر اما الان نمیخواهم داد از غم تنهایی سر بدهم. اینها بهانه بود برای معرفی باشگاه کتابی که من و اسنپشات میخواهیم بناییش کنیم. فکر کردیم دو نفر بهتر از یک نفر است و داشتن رقیب – بخوانید همراه – بیشتر هلمان میدهد رو به جلو و همین شد جرقهی شروعش. من نمیدانم شما در ایران هستید یا نه، اگر هستید ممکن است ترجیح دهید کتابهای ترجمهشده را بخوانید اما شاید بدتان نیاید لذت خواندن متن اصلی را تجربه یا به پیشرفت زبانتان کمک کنید. اگر در ایران نیستید و به کتابهای فارسی دسترسی ندارید هم که دیگر نیازتان به کتابخوانی احتیاج به توضیح ندارد. خلاصه اگر پایه هستید، سوتی بوقی چیزی بزنید. نبودید هم خودمان دو تا یک کاریش میکنیم. من اسنپشات را هل میدهم و او مرا! پ.ن1. کتاب اولی که انتخاب کردهایم Middlesex است که کلی جایزه (مثلاً پولیتزر 2003) را برده. من از کتابخانه امانت میگیرم و اسنپشات را هم خبر ندارم چهطور دسترسی دارد، اما اگر پایه هستید، یک راهی پیدا خواهیم کرد برایش. پ.ن2. شما میتوانید آلمانی یا فرانسوی یا هر ورژن دیگرش را بخوانید. مهم این است که فارسی نباشد که تند و تند جلو برود و بقیه را ناامید کند. پ.ن. بیربط: جذابیت این فضای مجازی برای من بیش از هر چیز دیگر، دیدن آدمهایی بود که جای دیگر محال بود پیدایشان کنم. نمیشد مثلاً اسنپشات را در خیابان ببینم و مغزش را بخوانم. برایم میشد آدمی مثل آدمهای دیگر که رد میشوند از کنارم. مثل آدمهای دیگر هم که نبود و چشمهایش را هم که میخواندم، نمیرفتم جلو بگویم خانم، شما چشمهای قشنگی دارید، با من دوست شوید. همین است که اینجا را دوست دارم... نوشته شده در ساعت 5:05 PM توسط <نون-جیم>
٭ تفاوت رنگ آسمان
........................................................................................هفتهی پیش یک جا خواندم که هفتهی پیشتر، در این شهر 36 تیراندازی شده و 9 تا از آنها منجر به مرگ شهروندان شده است. اینجا تلویزیون هر شب یکی دو مورد خبر شلیک دارد و گاهی هم خبر ناپدید شدن کسی را میدهد و مردمی که داوطلبانه میروند میگردند دنبال شخصیت گمشده و معمولاً پس از مدتی پیدا کردن جنازهی شخص مورد نظر به این جستوجوها پایان میدهد. اینجا باید حواست جمع باشد وقتی صاف صاف راه میروی و وقتی کسی مثل من بیخیال خیابانها را گز میکند، باید مشکوک شد به اینکه این شخص یک جایی – بگیرید یک جای دور، بگیرید تهران – در جریان همین راه رفتنها، گیرم نه در یک خیابان خلوت و نه در شب، بگیرید روز روشن در یک تاکسی با حضور 4 نفر دیگر، بلاهایی سرش آمده که اینجا – تا به حال – سرش نیامده و همین خوشحالش میکند. در برابر کسی که اسلحه دارد نمیشود کاری کرد اما این آدم از جایی آمده که سلاح بعضی آدمها دستشان بوده است. همین است که آنجا گارد میگرفت و اینجا نه. پ.ن1. نیمهی پر و خالی را البته باید با هم دید. این آدم البته متلک را اینجا هم خورده است. پ.ن2. بخوانید: سنجاققفلی. نوشته شده در ساعت 1:36 PM توسط <نون-جیم> Monday, May 05, 2008
٭ روز بهخیر
........................................................................................برای هر لحظه از زندگیام دنبال بهانه میگردم. این تمام شد، بعدی. این هم تمام شد؟ زندگی هنوز تمام نشده، باز بگرد و برو پی بهانههای کوچک خوشبختی که گاه از فرط کوچک بودن دیده نمیشوند و تو این روزها کارت همین است، که ذرهبین به دست چشمهایت را گشاد کنی و بگردی و بگردی و همانطور که سرت پایین است و راه میروی بخوری به آدمهایی که با چشم بسته، حتی گاهی که خوابند، لحظههایشان را میقاپند. یک جایی قرار است همهی اینها به پایان برسد و یک جایی قرار است تمام شود این گشتنها، ولی تو دلت را خوش نکن. "استیبل" نمیشوی که نمیشوی و بهتر است چیزی را حواله نکرد به روزی که خواهد آمد و شاید هم نیامد. فردا همین امروز است با یک اختلاف چند ساعته و شاید فرقش تنها در آفتابی بودن هوا باشد. من فردا که دلت سایه خواست به یادت میآورم امروز را و همهی آن روزها را که یک روز فردا بودند و تو بیرحمانه دیروزشان کردی. فعلاً. تا فردا. نوشته شده در ساعت 4:30 AM توسط <نون-جیم> Saturday, May 03, 2008
٭ اینجا شنبهها هم بازه
........................................................................................ترک هم ازمون برمیومد و خودمون خودمون رو دستکم گرفته بودیم. الان تو دورهی اصلاحات هستیم. حرف سیاسی هم نمیخوایم بزنیم ولی این نیز که بگذرد یه احمدینژاد کم داریم. پ.ن. حرف از مستر پرزیدنت شد... میگم این حسین سبزیان تو کلوزآپ کیارستمی کپیشه، نیست؟ حتی کاپشن هم داره! نوشته شده در ساعت 7:38 PM توسط <نون-جیم> Friday, May 02, 2008
٭ کربلا منتظر من است
........................................................................................در اینجا رو تخته نمیکنم چون دلم نمیخواد زورم رو سر خودم خالی کنم که یعنی ببین، من هم بلدم. حریف و رقیبم خودم نیستم حتی اگه بعضی وقتها مخاطب غرهام باشم. حتی اگه بعضیوقتها نه، تمام روز، با خودم بجنگم و نه شکست بخورم، نه مدال پیروزی بگیرم. بجنگم و بجنگم و بجنگم و وقتی دیگه جونی نداشتم، جام زهر بنوشم و قطعنامه امضا کنم. پسفردا روزی خودم و خودم برادر هم میشیم. به امید اون روز، پرچم اینجا رو همچنان نیمهافراشته نگه میدارم و قول میدم اگه برام سرود بخونین، بالاترش هم برم. نوشته شده در ساعت 12:14 PM توسط <نون-جیم> Wednesday, April 30, 2008
٭ اطلاعیه برای بستنیدوستان ساکن آمریکا
........................................................................................امروز اسکوپهای کوچیک بسکینرابینز 31 سنته. نوشته شده در ساعت 12:51 PM توسط <نون-جیم> Monday, April 28, 2008
٭ فرشته مو ندارد یا پول؟
گناه زرینکلک که اخراج شد بیشتر بود یا این یکی؟ نوشته شده در ساعت 12:46 PM توسط <نون-جیم>
٭ من حرف دارم، با تو!
........................................................................................یهدفعه فهمیدم همونیم که تا صبح واسه گربههای بوسنی دل میسوزوند و عوض نشدهم بعد از این همه. فکر کردهم که شدهم ولی و همه چیز رو تغییر دادهم و بعد خودم تعجب کردهم. همینه که حرف نمیتونم بزنم، همینه که نمیتونم بنویسم. از این به بعد قبل از داد زدن، حرف زدن در گوشی رو امتحان میکنم. حرف زدن پشت تلفن رو حتی، از اونا که یکی خوابش میبرد این طرف خط و بیدار که میشد، گوشی رو بغل کرده بود. میدونم که دربارهی لاندری و غذا پختن حرف نمیزدم تا صبح و نمیدونم چهطور شکمم سیر میشد و لباسها شسته. الان ولی میخوام گرسنه هم که باشم حرف بزنم. گربههای بوسنی به دلسوزی من احتیاج ندارن. من ولی احتیاج دارم. من ولی حرف دارم... نوشته شده در ساعت 10:54 AM توسط <نون-جیم> Sunday, April 27, 2008
٭ یک استادیوم آزادی به وسعت دنیا
........................................................................................میگه جلوی خانومها نگین "hey dude". نوشته شده در ساعت 12:07 AM توسط <نون-جیم> Tuesday, April 22, 2008
٭ The grass is greener on the other side
........................................................................................گاهی که خیلی هوا خوب بود میرفتم پشت دانشکده تنهایی، اونجا که مشرف به اتوبان جلاله و یه گوشه پشت درختها دراز میکشیدم ولی ترس از اینکه کسی چیزی بهم بگه زهرمار میکرد آفتاب گرفتنم رو. یهکم که میگذشت هم میدیدم به این همه دردسر نمیارزه و جلوپلاسم رو جمع میکردم میرفتم تو نمازخونه میخوابیدم و بهجای بوی علف بوی جوراب استشمام میکردم و یادم میموند که هر وقت از کنار پسری رد شدم که داشت خواب هفت پادشاه رو میدید رو چمنها، حسودی کنم بهش. دیروز همه یا کفشهاشون رو درآورده بودن و فریزبی بازی میکردن، یا زیراندازشون رو پهن کرده بودن و خوابیده بودن. من زیرانداز نداشتم ولی دلم میخواست خیلی. دنبال یه گوشه پشت درختها گشتم ولی دیدم اینجا احتیاج به قایم شدن ندارم. وسط چمنهای مشرف به خیابون Harrison دراز کشیدم و کلاسورم رو گذاشتم زیر سرم و خوابم برد و حتی خواب هم دیدم! نوشته شده در ساعت 10:54 AM توسط <نون-جیم> Monday, April 21, 2008
٭ فرهنگ استفاده از گوگلریدر
باید بعد از خوندن هر پست روی "next item" کلیک کنی نه "share". پ.ن. دهن من سرویس شد با این 600 آیتم. سه روز نبودم فقط. نوشته شده در ساعت 9:34 PM توسط <نون-جیم>
٭ نوستالژی
........................................................................................امیدوارم بیست سال دیگه امروزیها این شکلی که بیست سال پیشیها امروز شدن، نشن. نوشته شده در ساعت 10:46 AM توسط <نون-جیم> Friday, April 18, 2008
٭ پاقدم
ترس من از زلزله این مدلی بود که با هر تکون باید بیحرکت میموندم ببینم ادامه داره یا نه. بعد بعضی وقتا خودم فک میکردم ادامه داره ولی بغلدستیم میگفت نه. منم دیگه خیلی وقتا از کسی نمیپرسیدم که «زمین الان نلرزید به نظر تو آیا؟» ولی باز گارد خودم رو میگرفتم و هی به لامپ نگاه میکردم که اونم 90 درصد مواقع داشت تکون میخورد به خاطر مثلاً باد کولر و دیگه اون رو هم نمیدونستم باید جدی بگیرم یا نه. اومدم اینجا خیلی بهتر شدم چون بهم گفتن زلزله اینجا سابقه نداره و حتی مقاومسازی ساختموناشون هم فقط در برابر باده و اصلاً این رو کانسیدر نمیکنن خیلی. همین حرفها باعث شد که ساعت چهار و نیم صبح در حالی که تو تخت دراز کشیده بودم و داشتم در مورد مووبلتایپ مطلب میخوندم که یاد بگیرم خوردنیه یا پوشیدنی، لرزیدن تخت رو گذاشتم پای راه رفتن همسایهی بالایی چون همون موقع صدای پاش اومد، ولی تو نگو اون داشته در میرفته! بعدش هم که دیدم دیگه صدای پاش نمیاد ولی تخت داره هنوز تکون میخوره فک کردم خودم دارم باز تلقین میکنم. 5.2 ریشتر کم نیست، ولی من فقط تکون خوردن تخت رو فهمیدم در حالیکه همه میگن بیدار شدن و صدای به هم خوردن ظرفها اومده و از این حرفها. فک کنم چوبی بودن خونهمون تاثیر داشته تو این مسئله. یعنی فک میکنم مدلش اینجوریه که خیلی تکون نمیخوره تا یه حدی و از یه حدی به بعد هم میریزه پایین قشنگ! همسایهی بالایی ولی چهطوری فهمید؟ پ.ن. از امروز باز عروسی داریم. باید از این لامپ آویزونیها بگیریم واسه اتاق که من هی بهش نگاه کنم! نوشته شده در ساعت 12:39 PM توسط <نون-جیم>
٭ شوخی ندارم
........................................................................................دیروز و امروز توی اون ورکشاپه بیست و یک ساعت کنار بیستسی تا دانشمند بودم. من به کسی همینجوری نمیگم دانشمند و حتماً باید بجز مقالههاشون از تو چشماشون بخونم. خوندم و منم دلم خواست دانشمند بشم! دیگه هم اینکه هوا کمی خوب شده و یادم رفته چهقدر سردم بود و هی میگم خودم زندگیم رو حروم کردم این مدت ولی من نبودم و آبوهوا بود. خوبه اما که فهمیدم وقتم رو چهطوری حروم میکردم و میدونم آخر عاقبتم چی میشه اگه ادامهش بدم. دیگه از این به بعدش نباید شبیه از این به قبلش بشه. دیگه باید دانشمند بشم! نوشته شده در ساعت 1:19 AM توسط <نون-جیم> Monday, April 14, 2008 ........................................................................................
|
صفحه ی اصلی
|