۱۳۹۲/۳/۲۸ ه.ش.
۱۳۹۲/۳/۲۷ ه.ش.
۱۳۹۲/۳/۲۶ ه.ش.
۱۳۹۲/۳/۲۳ ه.ش.
۱۳۹۲/۳/۲۲ ه.ش.
روز ششم
استرس و نااميدى و تمايل شديد به گريهاى كه نمىكنم يه دل سير. در توانم نيست حالم رو تغيير بدم از الان تا شنبه.
۱۳۹۲/۳/۲۱ ه.ش.
از ناچاری
از صبح تا شب لپتاپ به بغل و کتاب به دستم و تحرکم به قدریه که تا بیست و چهار ساعت بدون آب و تا یه هفته بدون غذا دووم میارم.
طبیعتا سر یخچالم همهش ولی.
طبیعتا سر یخچالم همهش ولی.
روز پنجم
همهچی روی هوا، اینا هم شفاف نیستن باهام. خودشون به خودشون هم اطلاعات غلط میدن، به من که بیرونم که دیگه هیچی.
جمعه، تكلیف من و جلیلی با هم قراره روشن شه ظاهرا.
جمعه، تكلیف من و جلیلی با هم قراره روشن شه ظاهرا.
۱۳۹۲/۳/۲۰ ه.ش.
Let's forget about Monday
کارتی که منتظرش بودم رسید. اوضاعم بیشتر به هم ریخته الان. فکر جدید اضافه شده تو کلهم.
جمعه بشه زودتر، تموم شه بره پی کارش. خسته شدم از استرس.
جمعه بشه زودتر، تموم شه بره پی کارش. خسته شدم از استرس.
۱۳۹۲/۳/۱۹ ه.ش.
۱۳۹۲/۳/۱۷ ه.ش.
Impressed by the crowd
زنگ زدن گفتن یه هفته دیگه باید پرزنت کنم. مخلوط استرس، کار، و مزهی آمالگامم. ساعت دوی شب، لپتاپ در بغل، روی کاناپهی آفیسِ خونه دراز هستم و چهار نفر از همسایهها، سر در کتاب، باهام بیدارن. باید بسپرم شبهای آینده تنهام نذارن.
۱۳۹۲/۳/۱۵ ه.ش.
امون بده
وسط برنامهريزى براى زنگ فردا كلهى صبح و نوبت دندونپزشكى، يادم افتاد چهار روز ديگه نيمهماراتون دارم.
خودم رو مسخره نمىكنم و نمىدومش.
خودم رو مسخره نمىكنم و نمىدومش.
۱۳۹۲/۳/۱۳ ه.ش.
تا طبقهى سوم
فكر مىكردم زندگيم ديگه هيچوقت عادى نمىشه. وايستاده بودم منتظر يواشترين آسانسور دنيا كه برسم به آفيسم و فكر مىكردم چه عجيب كه يه روز واسه دير اومدنش حرص مىزدهم. عجلهاى براى باز شدن درش نداشتم و به ايستادنش بين راه فكر نمىكردم. همهچى آروم بود. سرعت پايين اومدن اشكهام حتى. داشتم خفه مىشدم، ولى نمىمردم.
گذشت تا رسيد به امروز كه دوباره دكمهى عهد بوقيش رو محكم و با حرص فشار مىدم. بين راه اگه وايسه، پياده مىشم و بقيهش رو با پله، يكى-دوتاكنان مىرم. زندگيم عادى شده؟ نه: هنوز از آدما دل مىكنم راحت. هنوز آستانهى دردم بالاست. هنوز دنيا به آخر نمىرسه برام با حرف و فكر هيچكس، چون ديدهم به آخر رسيدن دنيا رو. شايد ولى اينم حتى خوب شه يه روز: سوار آسانسور شم، فكر كنم دلم تنگ شده، و براى كسى كه نمرده گريه كنم.
گذشت تا رسيد به امروز كه دوباره دكمهى عهد بوقيش رو محكم و با حرص فشار مىدم. بين راه اگه وايسه، پياده مىشم و بقيهش رو با پله، يكى-دوتاكنان مىرم. زندگيم عادى شده؟ نه: هنوز از آدما دل مىكنم راحت. هنوز آستانهى دردم بالاست. هنوز دنيا به آخر نمىرسه برام با حرف و فكر هيچكس، چون ديدهم به آخر رسيدن دنيا رو. شايد ولى اينم حتى خوب شه يه روز: سوار آسانسور شم، فكر كنم دلم تنگ شده، و براى كسى كه نمرده گريه كنم.
بدون رعایت ترتیب حروف الفبا
روزها: آلومینیوم/گالیوم، آرسلور، redfin، علی عظیمی، عصبانیت با تهمایهی دلتنگی، بعضی وقتا سالیدورکس، Qué hora es، دندوندرد.
شبها: کلیفورنیکیشن که دم دست نباشه، پایینی. اعصابِ نداشتهش بهم میچسبه.
شبها: کلیفورنیکیشن که دم دست نباشه، پایینی. اعصابِ نداشتهش بهم میچسبه.
۱۳۹۲/۳/۱۰ ه.ش.
۱۳۹۲/۳/۸ ه.ش.
Kill Bill
توى ساختمون فدرال، بعد از اينكه كيفم رو از دستگاه رد كردن، با دستكش، همچين چاقو رو از توش در آوردن و جلوم گرفتن كه خودم مطمئن شدم به تروريست بودنم.
يه بار هم كه ناهار بردم با خودم، اينجورى.
يه بار هم كه ناهار بردم با خودم، اينجورى.
Back to Black
كنارِ دويدن به زورِ س و فقط با خودش، نه تنها، وقتايى كه از استرس كارى كه دوشنبه شروع مىشه و مجوزش هنوز دستم نيست پلك چپم داره مىپره و بازههايى كه سرعت نامحسوس اسپانيايى ياد گرفتنم رو اعصابم رفته، حدود سه ساعت در طول روز و شب، خواب و بيدار، دوباره، راديوتهران گوش مىدم.
۱۳۹۲/۳/۲ ه.ش.
پوستِ دلِ نازكى كه كلفت شد
چيزى جز outlook كه بهجاى سينكِ يهباره، ايميلها رو دونهدونه از سال ٢٠٠٧ جمع مىكنه مياره جلوى چشمم، اشكم رو درنمياره، ولى، تموم شد؟
اگه آره، چه حيف.
اگه آره، چه حيف.
۱۳۹۲/۳/۱ ه.ش.
اشتراک در:
پیامها (Atom)

