Tuesday، March 31، 2009

٭ سورپرایز

این‌جایش را دیگر نخوانده بودم... شب‌ها چه بلایی بر سر سیستم گرمایشی این‌جا می‌آید؟ من دارم بستنــــــــی می‌شوم!




٭ زندگی‌ در دقایق نود

مشکلم نیاز به استراحت مطلق است. دو روز خودکشی می‌کنم پای انجام کارهایم و دو روز پا روی پا می‌اندازم که جایزه داده باشم به خودم و دوباره به تناوب خودکشی و استراحت. آهسته و پیوسته نمی‌روم. می ایستم و می‌جهم!
امشب تا صبح در دانشگاه می‌مانم برای تحویل کارهای فردا. موزیک گذاشته‌ام و بساط قهوه‌ و کوکی‌م به راه است. بد هم نیست. فردا اگر چرت نزنم سر کلاس و اگر بتوانم زودتر از هفت بعدازظهر بروم به خانه برای اجرای مراسم اهدای جایزه به خودم، اصلا بد نیست.
آن اوایل مل که از پنج صبح به خانه رفتن‌هایش تعریف می‌کرد، حسودی‌م می‌شد. امشب اولین شب من است. فردا کسی به من حسودی می‌کند؟ نمی کند! O پز پارتی امشبش را خواهد داد و S از خوابیدنش راس ساعت ده تعریف خواهد کرد. باز این منم که باید حسودی کنم!



........................................................................................


Monday، March 30، 2009

٭ بلای خانمان‌سوز

یک خط گزارش می‌نویسم، فیس‌بوک چک می‌کنم، اگر پیغامی بود جواب می‌دهم، اگر نبود صفحه را رفرش می‌کنم، اگر باز هم نبود ایمیل چک می‌کنم، بعد دوباره فیس‌بوک چک می‌کنم، خبری اگر نبود برمی‌گردم سر گزارشم، از ابتدای خط می‌خوانم تا موضوعش یادم بیاید و یادم که آمد یک خط دیگر می‌نویسم، نقطه‌ی آخر خط را نگذاشته دوباره می‌روم فیس‌بوک چک می‌کنم!
بعد می‌گویم که کندم، غر هم می‌زنم که شب دوشنبه تا صبح باید بیدار باشم.
خیر سرم از دو روز پیش دانشجوی PhD هم شده‌ام!

پ.ن. بر و بچ فیس‌بوکی نیایید حالا روی در و دیوارم بنویسید که بروم پی درس و مشقم ها! خب؟ مرسی! من حرف کسی توی کله‌ام نمی‌رود. باید حتما یک صفر کله‌گنده بگیرم تا آدم شوم!



........................................................................................


Thursday، March 26، 2009

٭ ...

اشک‌هام نمی‌ذاره... پست شیده نمی‌ذاره...
یه جوری می‌گم شیده انگاری صد ساله که دوستیم ولی نیستیم. من حتی یه بار هم بهش ایمیل نزدم ‌که بگم آرشیوش رو کامل خونده‌م. یه بار هم بهش نگفته‌م چه‌قدر قلبم لرزیده بود با خوندن اون پست‌ی که نوشته بود نمی‌دونه چی کار کنه اگه عزیزش دیگه نباشه. نمی‌دونم مال کی بوده،‌ نمی‌گردم که برم لینک بدم هم، ولی یادم مونده. مگه می‌شه یادم بره منی که فکر کرده بودم خودم نوشتمش؟؟
نه من هیچ‌وقت ننوشتم درباره‌ش. حرف هم نزدم. فکر کردم اما، ولی نه اون‌قدری که دیوونه بشم. آدم یه وقتایی فکر می‌کنه اگه از فکرش فرار کنه واقعیش سراغش نمیاد. پست شیده یادم آورد که میاد...
چی بگم؟ هی دارم خودم رو می‌ذارم جاش. هی دارم دیوونه می‌شم...




٭ Excited

یک وقت‌هایی که تشویق‌م می‌کند که کارت را عالی انجام داده‌ای، از اتاقش که بیرون می‌آیم می‌دوم تا برسم جلوی آسانسورها و در حال انتظار می‌رقصم، رقص که نه، ولی دست‌هایم به عرض شانه باز می‌شوند ناخودآگاه و درجا می‌دوم و بعد از چند دقیقه که به خودم می‌آیم، به این فکر می‌کنم که اگر کسی مرا در این حالت ببیند یا این‌جا دوربین داشته باشند چه می‌شود و سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم ولی نمی‌شود. خودم را بغل می‌کنم که دست‌هایم تکان تکان نخورند، ولی زورم نمی‌رسد. دندان‌هایم حتی درد می‌گیرد بس که فشارشان می‌دهم به هم که دهانم بسته بماند. در آسانسور که باز می‌شود، می‌پرم تو و تا دلم خواست می‌خندم و دست‌هایم را آزاد می‌کنم و در همان حال شادی دنبال آن دوربین مخفی می‌گردم...
این اتفاق خیلی برایم می‌افتد اما فکر نکرده بودم به آن. امروز که از شدت هیجان و برای این‌که کاری کرده باشم با دست‌هایم، کلاه لباسم را سرم کردم توی راهرو و منگوله‌هایش را محکم گرفتم به آن فکر کردم. دیوانه‌ام؟ مطمئن نیستم. فیلم آن دوربین مخفی را اگر ببینم، مطمئن می‌شوم.

پ.ن. میامی را دوست داشتم. برای سفر اما فقط. دو روزه دلم برای این‌جا تنگ شد. خوش گذراندم اما. لب اقیانوس خوابیدم و سوختم، سیگار برگ زهرماری کشیدم و حتی دستم را هم تتو کردم. حالا گیرم تتوی موقت دو هفته‌ای که از همین حالا رنگش رفته است.



........................................................................................


Sunday، March 22، 2009

٭ Welcome to Miami!

بالاخره پایم را از این شهر بیرون گذاشتم!



........................................................................................


Friday، March 20، 2009

٭ عید همه‌تان مبارک

خانه‌ی خودمان نبودم. نوشیدم و زدم و رقصیدم تا ساعت ۶ و ۴۴ دقیقه‌ی صبح. ساعت ۶ و ۴۴ دقیقه‌ی صبح بغض کردم، سال تحویل شد.
قبلش عید نبود. همین بود که تبریک نگفتم. الان عید است؛ می‌خواهد هوا منفی سه درجه باشد یا نباشد. اشک‌هام یادم آورد که عید است.



........................................................................................


Tuesday، March 10، 2009

٭ این روزها من هم لاست نگاه می‌کنم

یا نفسش را حبس کرده و پشت پرده‌ی حمام مخفی شده، یا پشتم ایستاده و تصویرش، اگر سرم را بالا کنم، توی آینه است، یا صبر کرده تا بلند شوم در اتاق را ببندم که از آن طرف هلش دهد و حتی دست یا پایش را بگذارد لایش که بسته نشود.



........................................................................................


Friday، March 06، 2009

٭ تفریحات

توی یکی از ساختمون‌های دانشگاه ما صدای gunshot شنیدن و الان هیکوپترها دارن پرواز می‌کنند بر فراز سرمون. ما جمع شدیم کنار پنجره و داریم نگاهشون می‌کنیم و هیجان‌زده‌ایم. جمعه‌‌ها خسته‌کننده‌ترین روزه این‌جا. تکون خوردیم. خوب بود.



........................................................................................