Monday، January 26، 2009

٭ سگی

شما هم این روزها مثل سابجکت این پست زندگی می‌کنید؟ یا این فقط منم؟



........................................................................................


Sunday، January 25، 2009

٭ دور می‌شود... و دیر...

عکس نگاه می‌کنم، دلتنگی می‌کنم، گریه می‌کنم. هفته‌ای یک بار. وقت‌های تنهایی. یک ساعت شاید.
بقیه‌ی روزهای هفته، بقیه‌ی ساعت‌ها، می‌خندم. فرار می‌کنم.
همه‌ی هفته، همه‌ی روزها و ساعت‌ها، لعنت می‌فرستم به زندگی. به گذشته. به آینده.

از تلفن متنفرم. از صدا. صدای دور...
گوشی را برنمی‌دارم. زنگ نزنید.



........................................................................................


Monday، January 12، 2009

٭ طراحی صنعتی

یعنی جان من واسه چی این پورت USB رو می‌ذارین اون ته که من مجبور شم هر بار دراز بکشم تو آفیس و این جینگولک رو بکنم اون تو یا کیس کامپیوتر رو بیارم بالا با یه دست و با یه دست دیگه کول‌دیسک رو جا کنم و [هر بار] وسط راه کامپیوتره از دستم ول شه و قلب سه‌چهار نفر از کنده؟ چی می‌شه بذارین رو سقف کیس خب؟! یا مثلا جای سی‌دی پلیر. یا اصلا بیاین بذارینش رو سر من ولی اون ته نـــــه!

پ.ن. این‌که این‌وری می‌ره تو یا اون‌وری هم یه مسئله‌ی دیگه‌ست ولی اون با trial and error حل می‌شه، حالا بماند که یه بار هم نشد که من از اول درست بذارمش با این‌که کاملا شانسی انتخاب می‌کنم این‌وری یا اون‌وری گذاشتنش رو، و البته کمتر به این مشکل دومش فکر می‌کنم چون به نظرم شخصی‌ه و باهاش تا حدی کنار اومدم و هر چی باشه من همونم که هنوز نمی‌دونه پیچ این‌وری (هر وری!) بسته می‌شه یا باز، ولی اون مشکل اول خداییش مشکل شماها هم هست، نیست؟ نیــــــــــــست؟؟




٭ مردمان آمریکای جنوبی

خط آخر ایمیل امروزش درباره‌ی پروژه‌مون:

A good tap on your shoulder! Maybe better "do" taps, "se" taps.



........................................................................................


Friday، January 09، 2009

٭ جیمز روبین

بعدترش که فهمیدم شوهر کریستین امان‌پوره جذاب‌تر هم شد برام و فکر می‌کردم از این زوج باحال‌تر روی کره‌ی زمین وجود نداره. بعد امروز همین‌جوری یادش افتادم و سرچش کردم ولی...
این شکلی بوده یا شده؟ چرا شبیه اون شخصیت گوگولی تو ذهن من نیست؟ چرا حتی عکس‌های قدیمیش هم شبیه اون شخصیت‌ه نیست؟
چرا تو اخبار که نشونش می‌داد اون موقع‌ها بود پس؟



........................................................................................


Wednesday، January 07، 2009

٭ They grew up to become women despite the fact that they were children someday

کی می‌شه دست بردارین از این کنار هم آوردن زنان با کودکان؟ به تعداد کشته‌های فلسطینی‌ها هم که می‌رسین رحم نمی‌کنین؟؟؟؟

یا مرد هستی یا نیستی. مرد که نیستی می‌تونی زن باشی. یا کودک باشی. یا هر چی. مهم اینه که مرد نیستی. این کتگوری «غیرمردها» اصلا انگار برای خر‌ده‌ریز‌های باقیمونده‌ست...

کودکان رو هم تقسیم‌بندی کنین لطفا. بگین این‌قدر درصدشون پسر بودن و ظرفیت بالقوه داشتن از در آینده از خودشون دفاع کنن...



........................................................................................


Monday، January 05، 2009

٭ این روزها که می‌گذرد

من زنده‌م. آسه می‌رم و آسه میام. سال نو رو تو خونه جشن گرفتم. نرفتم برای دیدن آتیش‌بازی‌ها. سرد بود. سرده. تمام آخر هفته رو دانشگاه بودم. تو تعطیلات هیچ‌کاری نکردم. فقط خوابیدم. یه روزش رو هم رفتم اسکی. سرعتم که زیاد می‌شد می‌ترسیدم. از سرعت بدم میاد. اینو تازه فهمیدم. پیر شدم شاید. از هر چیزی که آرامش‌م رو بگیره بدم میاد. هیجان نمی‌خوام. می‌خوام یعنی، ولی سرعت هیجان‌ه باید کم باشه. همه‌چی باید تحت کنترل‌م باشه. هر جا که خواستم باید بتونم متوقفش کنم. رانندگی سریع هم دوست ندارم حتی. اصلا رانندگی دوست ندارم. همون که گفتم اتفاق افتاده. پیر شدم.
شادم. آفیس‌م رو دوست دارم. هم‌آفیسی‌هام رو هم که بهم لقب دیوونه دادن دوست دارم. آزمایشگاه‌مون رو دوست دارم. چند روز پیش که بعد از یه هفته غیبت اومدم این‌جا و ذوق کردم فهمیدم. دلم واسه میزم تنگ شده بود. این‌جا مال خودمه. حتی کلیدش رو هم دارم. جاکلیدی جدیدم یه کفش‌ه. جاکلیدی قبلی نداشتم. اولین جاکلیدی‌م‌ه.
نمره‌هام ترم پیشم شد بالاترین نمره‌ها‌‌ی کلاس. کامل شدم هر دو تا درسم رو. من همونی هستم که تو دانشگاه تهران برای ۱۰ گرفتن جون می‌کندم. از دانشکده‌‌ی فنی فقط خاطره‌ی بد یادم میاد. بچه‌هایی که فکر می‌کردن از دماغ فیل افتادم و استادهایی که عشوه می‌خواستن. این‌جا بچه‌ها هر روز صبح اسمم رو داد می‌زنن موقع سلام. استادم دوستم داره زیاد. احساس خوبی دارم.
باید مقاله بنویسم با آزمایش‌های ترم پیشم. اگه نبودم یا دارم می‌نویسم یا تتریس بازی می‌کنم. رکوردم شده ۵۷۰ هزار. بیشترش می‌کنم.
عصری می‌رم فوتبال. شب می‌خوابم.



........................................................................................