|
|
Monday، December 22، 2008
٭ یلدا
........................................................................................بازی یلدای پارسال وسط خوندن واسه امتحان ارشدم بود. این بار هم حمیدرضا دعوتم کرده عین پارسال. امسال دیگه عین آدمیزاد اخبارم رو میگم! ۱. هیچ آهنگ غمگینی رو نمیتونم گوش بدم. هیچی. کلا کارهای غمناک نمیتونم انجام بدم. نباید برم تو حس!! همینه که شب یلدا فال حافظ نمیگیرم. شعر غمناکه و من طرفش نمیرم. به زور هم که منو میبرن طرفش اشکم درمیاد. اشک دراومده رو قورت میدم با فالم و به خودم قول میدم گلیخ یغمایی رو دیگه هیچوقت دوباره گوش نکنم. ۲. چند شب پیش یعنی همون شب یلدا، بعد از یک سال و سه ماه انار خوردم. ۳.فکر میکنم تمام مهارتهایی که میتونم پرورششون بدم، همونهایی هستن که تو بچگی روشون کار کردم. همینه که شش ماه رفتم کلاس شنا و تنها چیزی که یاد گرفتم غرقشدن بود! ایضا یک سال گذشت و باز من به گیتاره دست هم نزدم. چرا یه بار دست زدم، ولی دیدم یادم رفته حتی باید چهطوری بگیرمش تو بغلم. این رو هم از بچگی بلد نبودم ولی فکر میکردم یاد میگیرمش. الان مشکلم معلمه که ندارم. خودم هم نمیتونم. باید هلم بدن. همیشه همینجوری بودم. ۴. مثل ... میخوابم. ده ساعت، یازده ساعت و حتی بیشتر. کاملا نیاز دارم بهش و از سر کیف نیست. کلا اگه کم میخوابیدم دانشمند میشدم. نمیدونم شاید دانشمند هم نه، ولی یه چیزی میشدم. ۵. پیش خودم قبول کردم که چیزی نمیشم. شاخ غول رو نمیخوام بشکونم و از وقتی این رو فهمیدم خیلی راحتتر زندگی میکنم. یهوقتایی که بهش فکر میکنم غمم میگیره از صمیم قلب، ولی بیشتر اوقات بهش فکر نمیکنم. پ.ن۱. پارسال بازی و طبیعتا دعوت نکرده بودم. امسال هم انگار باید همونهایی رو دعوت کنی که پارسال کردی. من مستثنا میشم پس! پ.ن۲. من حقوق بعدیم نه، حقوق بعدیم هم نه، حقوق بعدتر بعدترش از اون شماره چهاریهات میگیرم واسه خودم! فعلا فقط میرم تو مغازه نگاهش میکنم و نقش عروسک کوزت رو داره برام! پ.ن۳. اون دعوت مال پارسال نبود؟ مال دو سال پیش بود؟ مگه میشه؟ من میرم خودم رو بکشم! نوشته شده در ساعت 1:51 PM توسط <نون-جیم> Friday، December 19، 2008
٭ Soccer
چهارمین فوتبالم رو بازی کردم. هر ورزشی و کلا جنب و جوش شادم میکنه، ولی این رو جور دیگهای دوست دارم. هر «ماشالا»یی رو که در طول بازی بهم میگن حفظ میکنم و هر بار جلوی توپی رو میگیرم (دفاع بازی میکنم) قند توی دلم آب میشه. یه مدت دیگه که بازی کنم برام عادی میشه ولی فعلا هنوز برام در حکم تابوه وقتی تنها دختر سالنم. آقای دکتر میگفت همسرش ایمیلهای فوتبالی و اسم من رو توی گیرندهها دیده و گفته حالا که اینطوره اون هم میخواد بازی کنه. من گفتم چرا که نه و آقای دکتر گفت «بهش جواب دادم «تو که بلد نیستی. فلانی بلده که میاد بازی»». فلانی جملهي قبل اسم من بود. فکر کن! برای پنجمین بازی لحظهشماری میکنم. نوشته شده در ساعت 4:00 PM توسط <نون-جیم>
٭ Brand
........................................................................................میشه اگه میخواین دربارهی مارک لباسهاتون حرف بزنین قبلش یه کم دربارهش اطلاعات به دست بیارین؟ لزومی نداره که اون مارکهایی که ایران باکلاس به نظر میومدن اینجا هم همونطور باشن، اوکی؟ یه موقع میخواین پز داده باشین، بعد معادل ایرانی حرفتون میشه اینکه «من جز دنیستریکو چیزی نمیپوشم»! خوب نیست، خب؟ جوک: دوستم داشت میرفت کنسرت انریکه و پرسید که همراهیش میکنم یا نه. جواب دادم نه، مدونا رو میرم و دوستم گفت «اه! جوااااااد»! نوشته شده در ساعت 3:40 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، December 16، 2008
٭ وقتی ماریا کوچک بود
........................................................................................من این مدلی نبودم. اینجا این مدلی شدم. با دوستانم در هوای منفی سیزده درجه به کثیفترین رستوران هندی که در تصورتان بگنجد میروم و از بوی نان تنوریش کیف میکنم. میروم رستوران پرویی و سویچه میخورم که ماهی نپخنه است و از آن به عنوان خوشمزهترین غذای دنیا یاد میکنم. ایران که بودم شلهزرد دوست نداشتم و نذری که میآوردند، نمیخوردم. حالا هفتهی بعد که مهمانی دعوتم میخواهم درست کنم و یک ظرف گنده درست کنم و ببرم خانهی استادم. البته که بلد نیستم ولی یاد میگیرم. سالاد الویه تنها چیزی است که بلدم. برای «پاتلاک» فردا میخواهم درست کنم و بیاورم دانشکده. میخواهم یک ظرف هم بدهم استادم که ببرد برای همسرش، ماریا. ماریا عاشق اینجور چیزهاست و خانهشان پر از خوراکیهای خوشمزه است. دفعهی پیش که آنجا بودیم برایمان هل آورد تا بگیریم کنار دماغمان و تعریف کنیم. توی خانهشان پر از بشقاب است، بشقابهایی با طرحهای مختلف، از ملتهای مختلف. نمیدانم سفر کرده بودند به آنکشورها یا هدیه بودند. خودش هند را دوست دارد. میگفت هند نرفته نمیمیرد. میگفت محلهی هندیهای شیکاگو محلهی موردعلاقهاش است. میگفت لباسهایشان را دارد و هر بار که میرود آنجا با یک بغل «اسکارف» رنگیرنگی برمیگردد. میدانم که شلهزرد دوست دارد. میدانم که از سالاد الویهام خوشش میآید. میدانم که او هم این مدلی نبوده. میدانم که اینجا این مدلی شده. پ.ن بیربط. امشب میروم کنسر سلین دیان. به همین جوادی. نوشته شده در ساعت 1:04 PM توسط <نون-جیم> Thursday، December 04، 2008 ........................................................................................
|
صفحه ی اصلی
|