|
|
Wednesday، October 29، 2008
٭ وقتی فاصله هم دوای درد نیست
........................................................................................یک بار بعد از n سال پ مرا دید و در جواب سوالم که «مگر مرا هنوز یادت هست؟» گفت «مگر میشود تو را فراموش کرد؟» و من نزدیک بود گریهام بگیرد وسط خوش و بش و احوالپرسی اما فکر میکنم همه که پ نمیشوند و هنوز فکر میکنم زود فراموش میشوم، لابد برای اینکه خودم زود فراموش میکنم دیگران را. لابد برای اینکه اسم همکلاسیهایم هم یادم نمیآید ولی تمام دانشکده مرا یادشان است که از دماغ فیل افتاده بودم. لابد چون نمیشناختمشان که سلام کنم و چون مرا میشناختند که انتظار سلام داشته باشند. تا دلم میخواهد تنگ شود، یک انسان گهی پیدا میشود یادم میآورد آن ساختمانها هیچ چیز نداشت و ندارد برای دلتنگی و من چهقدر از گه بودن این انسان گه متشکر میشوم. گاهی دلم میخواهد فراموش شوم. نوشته شده در ساعت 3:08 PM توسط <نون-جیم> Monday، October 27، 2008
٭ La Isla Bonita
........................................................................................ دیشب برای دو ساعت، من روی ابرها هم نه، یک جایی بودم که نمیدانستم کجاست!*** همزمان که Get Stupid را میخواند، این ویدئو هم پخش میشد روی اسکرین و چشممان به جمال رهبر معظممان هم روشن شد. توی آدم بدها نشانش میدهد با مککین. اباما توی دستهی امثال گاندی است. این شهر home townش محسوب میشود و ملت خودشان را پاره کردند وقتی ویدئو با تصویرش به پایان رسید. من هم. این شهر انگار صد سال است که شهر من است. گفته بودم این را قبلا هم. *** دارم به آرزوهایم فکر میکنم از دیشب. هیچ وقت نمیخواستم فضانورد شوم در کودکی. یا مثلا در رویاهایم «به خارج آمدن» جایی نداشت. نه که دستنیافتنی باشد، دارم میگویم رویاهایم اصلا این جنسی نبودهاند تا به حال. مکان نداشتهاند. هیچ وقت هیچ آهنگ مدونا را زمزمه نکردم در حالیکه چشمبسته خودم را در کنسرتش تصور کرده باشم. حسرتش نمانده بود به دلم. همین بود که دیشب وقتی که از آن بالا میدیدمش، هیچ آرزویی از آرزوهایم محقق نشد. دوست داشتم اما که طور دیگری بود. دوست دارم آرزو کنم از الان به بعد. آرزوهایی دقیق با ذکر مکان و زمان. که تا فلان سال، فلان کار را کرده باشم. بنویسمشان اصلا که یادم نرود. نوشته شده در ساعت 3:02 PM توسط <نون-جیم> Friday، October 24، 2008
٭ U
........................................................................................انگار که احترام موی سفیدش را به جا نیاورده باشم، بعد از هر you گفتن لبهایم را گاز میگیرم و در جملههای بعد pleaseهای اضافی میآورم تا یکوقت فکر نکند بیاحترامیام از روی قصد بوده است. یاد نمیگیرم که تو و شما ندارند اینها. چه کنم؟ نوشته شده در ساعت 5:56 PM توسط <نون-جیم> Monday، October 20، 2008
٭ یادگیری زبان
دوستم رفته Body of Lies را دیده و از صبح صد و بیست بار مرا مجبور کرده که اسم گلشیفته فراهانی را - که از نظرش بسیار Cute بوده- برایش تکرار کنم تا یاد بگیرد. ده دقیقه پیش آمده میپرسد که «گلپیچه» (بر وزن نه، اما شبیه به دلپیچه) چه فیلمهای دیگری بازی کرده! پ.ن. من دیگر اینکاره شدهام. بازی یادشان میدهم با کلمهها تا یادشان بماند و همین است که دوستم الان بلد است حال و احوالپرسی کند به فارسی. این بار بهش گفتم شیفت مثل shift و alt و control. دیگر اشتباه نمیگوید. نوشته شده در ساعت 5:17 PM توسط <نون-جیم>
٭ در قلب من
........................................................................................یک سیبزمینی داشتم که به طرز عجیبی شکل قلب بود. سه ماهی بود که نگاهش داشته بودم در یخچال و دلم نمیآمد دست بزنم بهش. دیشب بعد از صرف شام، بچهام اعتراف کرد که به دلیل کمبود سیبزمینی، محتوای کوکویمان را همان قلب تشکیل داده بوده. گفت که خراب هم شده بوده و از تمام آن هیکل، توانسته تنها یک کوچولو سیبزمینی سالم و نگندیده استخراج کند. من بعد از این اعتراف، به یاد تمام جوجههای کوچکی که به مرغ و خروس تبدیلشان کردم و بدون اینکه بدانم خورششان را خوردم، یک قطره اشک ریختم. پ.ن. چهقدر خاطره دارم از جوجههام. به تقلید از فیلمهای هندی یکی را میگذاشتم این سر حیاط و یکی را آن سر و ولشان که میکردم، به سرعت باد به سوی هم میدویدند و صدای تاپ تاپ پاهای دوندهشان روی موزاییکها، برایم لذتبخشترین صدا بود. زود به زود میشستمشان و سشوار که میکشیدم کرکهایشان را، تبدیل به زیباترین جوجههای عالم میشدند. یک بار هم رفتم توی حیاط که بشورمشان، گذاشتمشان توی سطل آب و نمیدانم چه شد که یادم رفت در چه حالی رهایشان کردهام. یک شب تمام توی آب سرد بودند. صبح خشک شده بودند. نوشته شده در ساعت 2:32 PM توسط <نون-جیم> Thursday، October 16، 2008
٭ نظر
........................................................................................دیشب توی خوابم همه دم داشتند. پ.ن. کافئین! جان من این چه کتابی بود؟! نوشته شده در ساعت 12:06 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، October 15، 2008
٭ فرزانه!
........................................................................................توی گوگلریدر بعضی وفتا یلداهه و نازلی و بقیه یه چیزی رو share میکنن که یه نفر به اسم ه.ک روش note گذاشته. من یه همکلاسی داشتم دبیرستان به همین اسم. خواستم دست به دست کنین بپرسین ازش اون آیا یه همکلاسی داشته به اسم ن.ج؟! نوشته شده در ساعت 10:57 AM توسط <نون-جیم> Friday، October 10، 2008
٭ غلط املایی
چرا که «بذار» رو مینویسین «بزار»؟ باشه، «بگذار» سنگینه وقتی دارین به شیوهی محاورهای مینویسین ولی اون وسط چه اتفاقی میفته که اینقدر پسرخاله میشین با کلمهها که فکر میکنین میتونین کلهپاشون کنین؟ نوشته شده در ساعت 4:41 PM توسط <نون-جیم>
٭ این روزها
........................................................................................برای نصب پمپی که ۲۰۰ دلار ارزش دارد، ۶۰۰ دلار پول میخواهند. من آستینهای لباس سبزم را میزنم بالا، با دو نفر از بچهها میروم پمپ دستگاه را عوض میکنم و دستهایم که سیاه میشوند از روغن و انگشتم که خون میآید، زخمم را به نشانهی افتخار چسب نمیزنم. از اینکه تنها دختر اینجا هستم، خوشحالم. نوشته شده در ساعت 4:19 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، October 08، 2008
٭ جهت خالی نبودن عریضه
........................................................................................ اگه از استراکچر صورت کیرا نایتلی و فک مربعیش خوشتون میاد و ابروهای افتادهی آدریان برادی رو به عاشقپیشگیش تعبیر میکنین و اگه بازی با زمان و جلو و عقب کردنش رو دوست دارین، این فیلم پیشنهاد میشه.پ.ن. ما اینجا پاییز نداشتیم. بعد از تابستون زمستون شد. باز فیلم میبینم زیر پتو. زیاد. نوشته شده در ساعت 3:34 PM توسط <نون-جیم> Friday، October 03، 2008
٭ سوباسا
........................................................................................من، همکلاس چینی و دو همکلاس پروییم، هر چهار تا کارتون فوتبالیستها میدیدهایم در بچگی. نوشته شده در ساعت 3:15 PM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|