|
|
Thursday، July 31، 2008
٭ حملهی آدم فضاییها
........................................................................................ کتابه میگه سال ۱۹۳۸ بیشتر آمریکاییها تلویزیون نداشتن و بهجاش رادیو گوش میدادن. میگه ۳۰ اکتبر همون سال، یه روز قبل از هالووین، موزیک تانگویی که رادیو داشته پخش میکرده قطع میشه و گویندهی اخبار گزارش ویژه پخش میکنه که خانمها و آقایان، فلان پروفسور از فلان رصدخانهی شیکاگو چند تا انفجار روی سیارهی مریخ مشاهده کرده. و بعد اخبار جدیدتر: یه شیء درخشان و سوزاننده توی یه مزرعه توی نیوجرسی افتاده و به نظر میرسه که یه سنگآسمانی باشه. و بعد همینطور خبر پشت خبر، که اون شیء یه سنگآسمانی نیست، که تکون میخوره، که انگار شاخک داره... و اینکه این موجودات از مریخ اومدن. و مردم، شهر رو تخلیه کنید... و من اینها رو با نقاشیهای مگان مککارتی تصور میکنم که برای بچهها کشیده و شما با کارگردانی اورسن ولز تصورش کنید که نوشتن این نمایشنامهی رادیوییش رو به هوارد کچ (فیلمنامهنویس کازابلانکا) محول کرده و به یکی دیگه از بازیگرها گفته موقع ریپورت این خبر که ایالات متحده تحت محاصرهی موجودات بیگانهست صدای رییسجمهور رو تقلید کنه. و تصور کنید مردمی رو که نشنیده بودن «سیبیسی، جنگ دنیاها نوشتهی اچ. جی. ولز رو تقدیم میکنه»، و تصور کنید ۱.۷ میلیون نفری رو که فکر کردن این یک داستان واقعیه و تصور کنید خانوادههایی رو که شهرشون رو ترک کردن و مردمی رو که میپرسیدن چهطور میتونن داوطلب بشن برای جنگ و بیمارستانهایی رو که به مردم آرامبخش میدادن. و تصور کنید همون نمایشنامهنویس رو که بهخاطر کار زیاد خوایش برده موقع پخش و روز بعد که بیدار شده همه دربارهی این اتفاق حرف میزدن و فکر کرده که هیتلر به جاهای جدیدی حمله کرده! توی ویکیپدیا حتی نوشته که بعدا تحت تاثیر همین نمایشنامهی رادیویی و قضیهی چوپان دروغگو، بعضی از مردم آمریکا خبر حملهی ژاپن به پرل هاربر رو باور نکردهن! نوشته شده در ساعت 4:23 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، July 30، 2008
٭ بیحسی برای یک جدایی بیدرد
دوستیهای اینجا مدلشون فرق داره. مث خانواده میمونن بچهها. میدونیم که هیچکس رو نداریم غیر از هم. من که میرم بیمارستان دوستم میاد ۷ ساعت باهام میشینه منتظر ویزیت دکتر. مدرک مالی که میخوام برای دانشگاه یکی میاد ۱۰ هزار دلار میذاره تو حسابم. کلید خونه رو که جا میذارم عین خیالم نیست. میرم خونهی دوستم و چهار ساعت میمونم. تو فروشگاه به همین دوستم میگم هوس بادمجون کردهم ولی حال ندارم سرخش کنم. دو روز بعدش دعوت میشم خونهش و ناهار بادمجون میخورم. میگیم و میخندیم و بعد هر کسی میره پی کار خودش تا یه روز دیگه. این خاطرهها قرار نیست جایی ثبت بشه. اینها اصلا قرار نیست اسمشون خاطره باشه. یه روز دیگه هم گذشت؟ مرسی که خوش گذروندیش. تو نبودی لابد یکی دیگه بود. با اون خوش میگذروندمش. دوستیهای اینجا مدلشون فرق داره. مث خانواده میمونن بچهها و هر کاری برای هم میکنن ولی هیچکس دلبستهی اون یکی نمیشه. هر کسی میتونه فردا بره بهخاطر «جاب» یه شهر دیگه و دل تو قرار نیست براش تنگ بشه. تا هستی عزیزی و وقتی میری باید یکی دیگه جات رو بگیره عین تو که جای یکی دیگه رو پر کردی. همهی آدمهای اینجا به طرز ترسناکی عادت دارن به خداحافظی. همهی کسایی که میبینی عزیزترینهاشون رو رها کردن و میدونی که آدمهای نزدیکتر از تو هستن واسه دلتنگ شدن. میدونی که نوبت بهت نمیرسه. اینجا که باشی زندگی بیرحمیش رو بیشتر به روت میاره. نوشته شده در ساعت 5:12 PM توسط <نون-جیم>
٭ خواهرم حجابت را، برادرم نگاهت را
برعکس خیلی از کتابهایی که نویسندهشون ایرانیه و دربارهی ایران هستن، این یکی رو شاید اگه ایرانی نبودم بیشتر دوست میداشتم. My Sister, Guard Your Veil; My Brother Guard Your Eyes یه سری نوشتهست از ایرانیهایی که یهجورایی معروفن، از مرجان ساتراپی گرفته تا مهرانگیز کار که لیلا اعظم زنگنه جمعآوریشون کرده، علاوه بر اینکه سه مصاحبه با عباس کیارستمی، شیرین نشاط و شهره آغداشلو هم توی کتاب هست. من از نوشتهی گلاره آسایش بیشتر از همه خوشم اومد، که توی آمریکا با اینکه خودش خودش رو سفید میدونسته، بقیه «وایت» به حسابش نمیآوردهن، و بعد از اون از نوشتهی مرجان ساتراپی، که یهجاش میگه شرق و غرب واقعیتهای جغرافیایی نیستن وگرنه استرالیا هم باید یه کشورشرقی به حساب میاومد، و بجز این دو تا حرفهای ۱۳ نفر بقیه برام خستهکننده بودن. فکر میکنم دورهی کتابهای این مدلی واسهم سر اومده وقتی حتی لولیتاخوانی در تهران رو هم نتونستم تموم کنم و فکر میکنم دیگه دوست ندارم غمنامه بخونم. ورق زدن کتاب جدید فیروزه دوما و خندیدن به خاطرات ایرانی بچگیش برام جذابتره.پ.ن. عکس بالا یکی از عکسهای شیرین نشاط ه که این تو کتاب چاپ شده بود. نوشته شده در ساعت 11:04 AM توسط <نون-جیم>
٭ دروغکی زورکی
........................................................................................جوک، کیلوییش نمیچسبه. مال وقتیه که حوصله نداری و باید با یکیش سر حال بیای نه اینکه بمبارون بشی. ایمیلهای پر از جوک فقط واسه رابطهی من و اون خوبه. که بفرستم براش بدون اینکه خونده باشمشون خودم و شب که میشه ایمیل بزنه بگه از صبح دارم به جوکهات میخندم. پ.ن. دوستش دارم و نمیخوام از دستش بدم. یکی از معدود آدمهاییه که هیچ خردهشیشهای تو وجودشون نیست و مهربونیش رو بدون هیچ توقعی در اختیارت میذاره ولی هیچچیز مشترکی نداریم با هم. عشقش اینه که بگه مرغ رو اینجوری بپز که شوهرت خوشش بیاد و یادش میره که همین دفعهی پیش بهش گفتم از آشپزی خوشم نمیاد. نمیدونم دستم کی رو میشه، کی میفهمه که به شوخیهاش به زور میخندم و کی متوجه میشه که سر تکون دادنم در جواب خندیدنش به زنذلیلی فلانی یعنی من میگم موافقم، تو بهجاش بس کن... تا اون وقت باید کلی بخندیم. به زور. با هم. نوشته شده در ساعت 10:02 AM توسط <نون-جیم> Tuesday، July 29، 2008
٭ این روزهای گرم
........................................................................................هول برمان داشته. یک روز در هفته تنیس -این هفته شد دو روز- ، یک روز در هفته والیبال - دو هفتهست که به خاطر دستم بازی نکردهام - و شنبهها و یکشنبهها هم اگر در خانه بمانی و باغوحش و موزه و آکواریوم یا حداقل کنار ساحل برای شنا نروی یعنی خیانت. تابستان دو روز دیگر تمام میشود و همهی اینها تعطیل. باز به جای این یک لا لباسی که پوشیدهای شالی جایگزین میشود که تا بالای بینیت میآید و کلاهی که تا پایین ابروهایت را میپوشاند و باز قیافهات تبدیل به سارقان بانک میشود. آخر این هفته میروم کتابخانهی نیوبری را ببینم که شخصیت اصلی کتاب قبلی باشگاه کتابمان، همسر مسافر زمان، در آن کار میکرد. داستانش در شیکاگو اتفاق میافتاد و من با ولع صفحههایش را قورت میدادم. اگر یک سال پیش در تهران هم میخواندمش باز برایم جزء کتابهای محبوب طبقهبندی میشد و همینقدر برایش اشک میریختم و همینقدر هق هق میکردم - این جدی است! هق هق کردم! - اما نه از باغوحش بروکفیلد خاطرهای داشتم و نه خیابان کلارک و نه حتی موزهی فیلد که بلیطش همین الان روی قفسهی کتابهایم است برایم معنای خاصی داشت. ۳۳ روز دیگر میشود یک سال که اینجا هستم. دیروز که لوگوی گوگل به مناسبت تولد بئاتریکس پاتر تغییر کرده بود، رفتم کتابخانه و داستان پیتر خرگوشه را دستم گرفتم و کمی از آن کودکی بمباران شده را جبران کردم. از اینکه اینجا هستم خوشحالم. نوشته شده در ساعت 12:11 PM توسط <نون-جیم> Monday، July 28، 2008
٭ جزوهنویسی
........................................................................................دارم درس میخونم برای امتحان. همینجور که کنارم دراز کشیده تو برگههام سرک میکشه. نوشتهم «سایز و اینای دو تا اتم باید مث هم باشه». میگه مگه داری چت میکنی با جزوهت؟! نوشته شده در ساعت 11:19 AM توسط <نون-جیم> Saturday، July 26، 2008
٭ پایانناپذیرها
آدم بیحوصلهای هستم. در یوتیوبگردیهایم بیشتر از خود ویدئوها، به زمانشان نگاه میکنم، با آیپادم ثانیههای مانده به تمام شدن هر آهنگ را چک میکنم، بارها شده که با فیلمها مثل سریال برخورد و با این کار نابودشان کنم و موقع خواندن کتاب - که این یکی استثنائا بیوقفه است تا زمانی که خواب به سراغم بیاید - با دست راستم، به عادت، ضخامت صفحههای باقیمانده را اندازه میگیرم. انگار نه انگار که قرار است لذت، تمام مدت، در لحظه، با من همراه باشد. بزرگترین لذت برایم همان لحظهی تمام شدن است و پایین گذاشتن آن باری که هر چه سنگینتر بوده، حالا لذت رها شدن از آن بیشتر است. همین است که با وجود بیحوصلگی، داستان کوتاه دوست ندارم و از فیلم بلند بیشتر خوشم میآید و همین است که کش دادنها بیش از هر چیز آزارم میدهد: باری که سنگینتر نمیشود، پایین هم نمیشود گذاشتش و لحظهی رهایی از آن، فقط خستگی با خودش دارد. اعتراف میکنم نیمهی دوم «زندگی یک معجزه است» را دیشب، بعد از دو هفته، دیدم و داستان فیلم از دستم در رفته بود. اعتراف میکنم چند بخش از «برادران کارامازوف» را تندخوانی کردم، از هر سطر یک کلمه خواندم و قرار بود اگر احساس کردم دارم چیزی را از دست میدهم برگردم کامل بخوانم- که احساس نکردم، و اعتراف میکنم که با وجود دیوانهی صدای ژانژاک گلدمن بودن، تا به حال آن موزیک شش دقیقهایش را تا آخر گوش ندادهام، اما... گاهی آن احساس چیزی را از دست دادن با نفهمیدن معنای جملهای از یک کتاب، زنگ تلفنی بیهنگام در هنگام گوش دادن به یک موزیک، و بوی سوختگی غذای روی گاز به وقت دیدن یک فیلم به سراغت میآید. گاهی ۵۲۹ صفحه میخوانی، ۵ دقیقه و ۵۵ ثانیه با یک موزیک غرق میشوی و ۱۰ دقیقه کمتر از سه ساعت - یا ۱۷۰ دقیقه - بدون تکان خوردن از سر جایت فیلمی را تماشا میکنی و تمام که شد میگویی حیف، کاش یک صفحه، یک ثانیه یا یک صحنهی بیشتر داشت و فکر میکنی نویسنده، خواننده و کارگردانی که توانسته این همه تو را جذب کند، قادر بوده آن را تا ابد ادامه دهد و تمامش کرده، تنها به این دلیل که بالاخره باید یک جایی تمام میشده. برای من Middlesex جفری یوجنیدس، Bohemian Rhapsody کویین و Underground امیر کاستوریتسا از این دست بودهاند. نوشته شده در ساعت 1:16 PM توسط <نون-جیم>
٭ من دیگری رو جلوی چشمهام نیار
........................................................................................پسره سر کلاس پیش من میشینه هر جلسه. تمرینهام رو برای چک کردن با مال خودش ازم میگیره و تند و تند از روشون مینویسه. اگه قرار باشه چیزی رو پاک کنه باید پاککنش رو از من بگیره و هیچوقت برای وصل کردن برگههای تمرینش به هم منگنه نداره. سر کلاس حوصلهش سر میره و نمک میپرونه و هیچکس نمیخنده و به من نگاه میکنه و من باید روم رو برگردونم که نشون بدم به من ربطی نداره. وقتی نوبت به زنگ تفریح پنج دقیقهای کلاس میرسه، هنوز جملهی استاد تموم نشده، شروع میکنه به حرف زدن. من یه لبخند خشک تحویلش میدم که از صد تا فحش هم بدتره و میرم توی دستشویی چون اونجا نمیتونه دنبالم بیاد. سعی میکنم حتما آخر پنج دقیقه برگشته باشم که تا روی صندلی میشینم درس شروع بشه. شروع که میشه، جزوه که مینویسم، برمیگرده گاهی روی دستم رو نگاه میکنه با اینکه میدونه فارسی مینویسم نصفش رو. یه تیکه هم اینجا میپرونه و بلد نیست آروم بگه و کوتاه. من باز باید اونور رو نگاه کنم. پسره دیر میاد سر کلاس. از پسره متنفرم. از خودم هم متنفر بودم وقتی با وجود ترافیک پل آزمایش و پل گیشا، نیم ساعت دیر رسیدنم حتمی بود ولی باز نمیتونستم زود بیدار بشم. از خودم که مزه نمیپروندم سر کلاس، پررو نبودم، منگنه داشتم همراهم، ولی تمرینهام رو کپ میزدم. از خودم که به دختره میگفتم چه خوبه اینقدر زرنگی که آدم میتونه مطمئن باشه که همهی سوالهات درسته و از پسره که دیروز همین رو به خودم گفت، گیرم که روم اون ور بود. یادم نمیاد پنج سال مزخرف لیسانسم پاککن داشتم یا نه. نوشته شده در ساعت 11:22 AM توسط <نون-جیم> Friday، July 25، 2008
٭ کاشف به عمل آمد که...
........................................................................................این تقصیر Safari بود. کامنتهای فارسی گوگلریدر رو تبدیل میکنه به یه سری «ي» و من فکر میکردم یه اصطلاحیه که مد شده! نوشته شده در ساعت 6:07 PM توسط <نون-جیم> Thursday، July 24، 2008
٭ Alive But Still Speechless
........................................................................................یونایتدسنتر، به یاد جمعه صبحها وقتی طبق عادت شش روز زجرآور هفته صبح زود پا میشدم در حالیکه دلم میخواست یه کم دیگه خوابم ببره و نمیبرد و بهجاش با چشمهایی که باز نمیشد بسکتبال نوین رو میدیدم از تلویزیون و شیکاگوبولز و مایکل جردن رو و نه تو خواب، که تو بیداری هم نمیدیدم یه روزی بیام بشینم بین اون جمعیت، گیرم که به جای مایکل جردن برای کلدپلی دست بزنم و جیغ بکشم... نوشته شده در ساعت 11:52 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، July 23، 2008
٭ امروز، بیستوسوم جولای
........................................................................................اگه این رو بخونه... All winter we got carried away Over on the rooftops, let's get married All summer we just hurried So come over, just be patient and don't worry ... ... ... ... ... ... No I don't want to battle from beginning to end I don't want to cycle, recycle revenge I don't want to follow death and all of his friends به اینجا که برسه من مطمئنا زنده نیستم. نوشته شده در ساعت 12:18 PM توسط <نون-جیم> Monday، July 21، 2008
٭ سوال
........................................................................................این یییییهایی که این روزا از در و دیوار میریزه فحشه یا چی؟! نوشته شده در ساعت 10:35 AM توسط <نون-جیم> Sunday، July 20، 2008
٭ جان به در بردمی!
........................................................................................من قوانین رو بلد نبودم. نمیدونستم هر تصادفی که میشه باید به پلیس ریپورت کرد اینجا. بهجاش بیمارستان که رفتم مجبور شدم برای پلیس کروکی بکشم، اونم منی که شمال و جنوب و حتی دست چپ و راستم رو بلد نیستم! کلی مشخصات راننده و ماشین رو ازم پرسیدن که من فقط رنگ ماشینه - بادمجونی کمرنگ - تو ذهنم بود و یه صندلی همون رنگی پیدا کردم و گفتم این رنگی که پلیسه پرسید وايولت؟ و گفتم آره در حالیکه وايولت نبود. هی به پلیسه میگفتم خودم بهش گفتم بره و فرار نکرده و اون میگفت وظیفهشه که ریپورت تهیه کنه و من در حالیکه حرص میخوردم که نکنه دستگیرش کنن، یک برگ جریمه هم دریافت کردم!!! پلیس وسط حرفهام مچم رو گرفته بود که توی پیادهرو دوچرخهسواری میکردم. خلاصه این شد داستان ما. قلنبهای که روی مچم دراومده بود الان تو رفته و حتی انگشتهام رو هم میتونم تکون بدم ولی کبودی دست و پام هی داره بدتر میشه و خودم حالم بهم میخوره وقتی به پام یا آرنجم نگاه میکنم! خنگبازی درآورده بودم و حتی شمارهی خانومه رو هم نگرفته بودم و الان که فکر میکنم شاخ درمیارم که چهطور خودم با پای خودم اومدم خونه و فکر نکردم که توی راه ممکنه غش کنم! آدم وقتی تصادف میکنه گرمه و من تازه شبش وقتی فقط یک ساعت تونستم بخوابم و فرداش وقتی رفتم دانشگاه و از درد میلرزیدم و استادم میزد توی سر خودش فهمیدم چه بلایی سرم اومده. خدا نصیب هیشکی نکنه!! نوشته شده در ساعت 11:19 AM توسط <نون-جیم> Monday، July 14، 2008
٭ امروز یا روز اولی که با دوچرخهی آبیم به دانشگاه رفتم
........................................................................................نمیتونستم بلند شم. خانومه هی میگفت I'm so sorry و من هی میگفتم I'm okay که بس کنه و نمیکرد. از اینکه پلیس بیاد ترسیده بود و به ماشینهای دیگه که میخواستن وایسن و میگفتن don't move her میگفت she's okay. ازم خواهش میکرد که بلند شم و من تکرار میکردم Let me stay like this ولی میفهمیدم که چهقدر ترسیده. زودتر از اونی که باید بلند شدم و با کمکش رفتم کنار خیابون که نتیجهش سیاهی رفتن چشمام بود. نشستم همونجا. ترسیده بودیم و هر کدوم به نحو مسخرهای میخواست اون یکی رو آروم کنه. من نمیتونستم و دلم گریه میخواست از درد و از ترس. دستم رو نمیتونستم تکون بدم. ازم سوال میکرد و سعی میکرد با هر جوابم جمله بسازه: چهقدر خوبه که دانشگاه میری و من اگه میرفتم دانشگاه الان waitress نبودم؛ یا رییس من توی هتل هم ایرانیه مثل تو و اسمش حسینه و یه ایرانی دیگه هم میشناسم که اسمش منصوره و دو تا پسر داره که تو همین دانشگاه تو دارن مهندسی میخونن و و ممکنه یه روز ببینی اونا رو و اینکه شما به کافی چی میگین؟ -قهوه؟ -آره آره قهوه و وسط هر کدوم از این جملهها میگفت I'm really sorry. من دلم میخواست بره که گریه کنم. بهش میگفتم کارت دیر میشه و اون از اینکه امیدواره یه روزی همدیگه رو ببینیم و با هم قهوه بخوریم حرف میزد. بالاخره بغل کردیم همدیگه رو و رفت. من تنها اومدم خونه اون یه بلاک رو و همه نگاهم میکردن. من هنوز گریه نکردهم. دست و پای چپم درد میکنه و آرنجم داره خون میاد و به هیشکی نمیتونم بگم که مطمئن باشم پس نمیفته. تا نیاد، تا بهش نگم، نمیتونم گریه کنم... پ.ن۱. دوچرخهم هیچ خلافی نکرده بود. چراغ خانومه قرمز بود ولی گردش به راست آزاد بود براش. باید نگاه میکرد، ولی نکرد. دوچرخهم اولش راه نمیرفت. الان راه میره ولی ترمز چپش داغون شده. پ.ن۲. اینا رو با یه دست نوشتم. از اینکه نتونم والیبال بازی کنم میترسم. نوشته شده در ساعت 4:55 PM توسط <نون-جیم> Friday، July 11، 2008
٭ دنیای کوچک
........................................................................................با هر «شاه اسماعیل صفوی» که میگفت نوستالژی میومد سراغم، انگاری که تو اون دوران زندگی کردم. یا مثلا وقتی سیلابهای «سیمرغ» رو معنی میکرد؛ "Si" which is thirty in Farsi and "Morgh" which is bird و قند بود که توی دل من آب میشد.نوشته شده در ساعت 5:18 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، July 09، 2008
٭ In the Mood for Love
.........................................................................................the past is something he could see, but not touch نوشته شده در ساعت 4:02 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، July 08، 2008
٭ تابستان همین پنج روز و شش باشد؟
........................................................................................اگه این حجم انبوه تفریحات تابستونی قرار بود بقیهی سال هم ادامه داشته باشه رسما بدبخت میشدیم ولی این دلیل نمیشه که ماها که جای بد آبوهوا زندگی میکنیم نادیده گرفته بشیم. دلیل نمیشه که تفریح نخوایم! ما هم آدمیم! تابستون باید تعطیل باشه و مردم برن عشق و حال و بهجاش پاییز و زمستون و بهار (که اینجا معادل همون پاییزه) بیشتر کار کنن. شهردار خودش گفته که منتظر منه که طرحم رو ارائه کنم و بهم جایزه بده. نوشته شده در ساعت 4:13 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، July 02، 2008
٭ تعارف B تعارف
........................................................................................1. یه پیتزا پارتی رو رد کردم امروز، فقط به این دلیل که نمیدونستم باید چی بگم و فکر میکردم وقتی میمونم و اممم امممم میکنم بهم میگن بیااااا خیلی خوبه و من میگم حالا که شما میگین باشه ولی کسی چیزی نگفت. 2. لکنتی که قبلا میگرفتم موقع هل شدن همزمان با انگلیسی حرف زدن، بهتر شده ولی چیزهای جالبتری جایگزینش شده. امروز به جای ویکلی میتینگ گفتم میتلی ویکینگ! نوشته شده در ساعت 5:06 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، July 01، 2008
٭ دو در يك
........................................................................................اين پست به مناسبت امتحان فردا هوا ميشه وگرنه يادم نمياد تا حالا بازي كرده باشم اصلاً! 1. حساسيتهاي كوچيك... من فكر كنم حساسيت كوچيك ندارم اصلاً. هر چي دارم بزرگه. از اون مدلهام كه بوي سيگار همسايهي پاييني ميتونه قشنگ روزم رو تا آخر خراب كنه. مثالهاي ديگهش ميشه اينا: وقتي يكي بدون اينكه قبلش زنگ بزنه بياد در خونهمون، حتي اگه كارش همون دم در راه بيفته. كلاً سورپرايز اينجوري دوست ندارم. دست خودم باشه ميگم قبل از تلفن زدن هم ايميل بزنن! وقتي كسي مثلاً يه كتاب گذاشتي روي مبل، بياد روش بشينه (نه كه نبينه ها! اون رو خودم استادشم. منظورم اينه كه وقتي بهش بگي روي كتاب نشستي هم عين خيالش نباشه.) وقتي كسي توي ذوقت بزنه. مخصوصاً وقتي كه مثلاً يه چيزيش برات مسخرهست و تو دلت داري بهش ميخندي، بعد اون بياد همون مورد رو به تو تذكر بده كه درستش كني! وقتي يكي خودش رو بزنه به كوچهي عليچپ. پنجمي كه يادم مياد هم وقتيه كه كسي شل دست بده. 2. نگار جون اينم از من! نوشته شده در ساعت 10:51 AM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|