|
|
Monday، March 31، 2008
٭ American Gangster
میشد دو تا فیلم دید تو این 2 ساعت و 55 دقیقه. پ.ن. بهخاطر وجود دنزل واشنگتن و راسل کرو و دو تا نامزدی اسکار، تحمل و در آخر پسندیده شد. نوشته شده در ساعت 12:44 AM توسط <نون-جیم>
٭ جنبه
........................................................................................نمیشه که اگه مهران مدیری نیروی انتظامی رو مسخره کرد دلت رو بگیری از خنده و از هوشش حرف بزنی و اگه تحصن مجلس شد سوژهش، بگی طنز رو قاطی کرده با چیزای دیگه و نمیدونه چی رو کجا باید به کار ببره. نوشته شده در ساعت 12:23 AM توسط <نون-جیم> Sunday، March 30، 2008
٭ روشنایی شهر
........................................................................................تفاوتش فقط از روی چراغهای خاموش Sears Tower معلوم میشد وگرنه خیلی فرقی نداشت با شبهای دیگه. پ.ن. این Sears Tower حکم برج میلاد این شهر رو داره و اگه آنتنهای بالاش رو حساب میکنیم، میشه the tallest building in the world. این آنتنها (من میگم شاخکها!) به مناسبتهای مختلف رنگش تغییر میکنه و مثلاً روز سنت پاتریک سبز شده بود یا تو اکتبر که ماه آگاهی از سرطان سینهست، صورتی بود. نوشته شده در ساعت 10:56 AM توسط <نون-جیم> Saturday، March 29، 2008
٭ That's why I love Gooooogle!
چند وقت پیشا یه تبلیغ دیدم توی ایستگاه اتوبوس با پیغام: «Those who see the light turn it off» و این توضیح که ساعت 8 شب روز 29 مارچ، ساعت زمینه و هر جا که هستید، واسه مدت یک ساعت، چراغها رو خاموش کنید. من حواسم بود، ولی کلاً چون خیلی برق مصرف نمیکنم، جدی نشد برام تا اینکه امروز اومدم یهچیزی رو گوگل کنم و دیدم سیاه شده صفحهش و دوباره یادش افتادم، این بار با ذوق. نمیدونم قراره این اتفاقی که توی ویدئوی پایینی نشون داده شده و مربوط به سیدنیه، اینجا هم بیفته یا نه. اسم شیکاگو هم توی وبسایتشون هست و هم توی ویدئو پایین و اگه اینجوری باشه، خیلی هیجانانگیزه تاریک شدن شهر و خاموش شدن تبلیغها و من واقعاً دوس دارم اون لحظه بیرون باشم و حتی اگه نشد، لااقل برم تا یه جایی که انبوه برجهای دانتاون توی دیدم باشه و خاموش شدن یهدفعهای چراغهاشون رو ببینم. اینا همهش در مورد صرفهجویی انرژی تبلیغ کردن ولی به نظر من اون لحظه خیلی عاشقانهست! نوشته شده در ساعت 9:16 AM توسط <نون-جیم>
٭ یادم اومد چهطوری بود!
........................................................................................میشد سطل سطل آب ریخت و آبه از سوراخ وسط زمین آشپزخونه بره پایین. بد هم نبود. یه مدتی که سوراخ وسط زمین آشپزخونه گرفته بود سخت بود ولی بعدش بد نبود اصلاً. نوشته شده در ساعت 12:07 AM توسط <نون-جیم> Friday، March 28، 2008
٭ خدایا شکرت!
........................................................................................زندگي قبل از كشف Swiffer چهطوري بود يعني؟ راه دوري هم نميخواد بريما. همين 7 ماه پيش... چه طوري بود؟ نوشته شده در ساعت 11:57 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، March 26، 2008
٭ بغلهای مجانی (3)؛ در حاشیهی مراسم
........................................................................................ داره جونم در میاد بس که فشارم دادن همه، ولی وحشتناک خوب بود. 6 نفر بودیم (5 نفر دیگه آمریکایی بودن و شمارهشون رو داده بودن بهم که پیداشون کنم) و رفتیم تو جاهای مختلف پارک وایسادیم و تابلوهامون رو دستمون گرفتیم و هر کی رو که اومد نزدیک و گفت بغل میخوام، بغل کردیم. من تا 100 تا بغلشونده رو شمردم و بقیه رو دیگه بیخیال شدم چون شمردنشون آسون نبود، مخصوصاً که هر کدوم از آدمها اخلاق مخصوص خودش رو داشتن و من بیشتر میرفتم تو کفشون تا اینکه یادم بمونه چندمی هستن. کلاً حس خوبش یه طوری بود که نمیتونم بگم چهطوری و فقط باید بغل بشین و بغل کنین تا بفهمینش و واسه همین بیخیالش میشم و تنها به ذکر گوشههاییش بسنده میکنم:◊ بیشتر بچهها مدلشون اینطوری بود که از دور میدویدن. آدم بزرگها هم البته کم از این کارها نکردن. جیغ هم میکشیدن و میدویدن و منم ذوق میکردم جیغ میکشیدم باهاشون! ◊ یکی بغلم کرد و بلندم کرد از روی زمین که کلی کیف داد. یکی هم بغلم کرد و بلندم کرد از روی زمین و دورم داد تو هوا که اصلاً کیف نداد. کلی سرم گیج رفت و کلی مشت زدم به کمرش که بذارتم زمین و فکر کنم اونم زهرمارش شد! ◊ یه آقای روی صندلیچرخدار بغل خواست و بغلش کردم. ◊ کلاً فهمیدم از شغلهایی مث دستفروشی خیلی خوشم میاد و فهمیدم استعدادش رو هم دارم چون از همه بیشتر hug کردم. نوازندهی خیابونی شدن رو هم دوس دارم، ولی بلد نیستم چیزی بنوازم. ◊ فک کنم دید حداقل 10 نفر رو تغییر دادم نسبت به ایران. باورشون نمیشد و یکی که عاشق پرسپولیس و مهرجویی و کیارستمی بود تعجب کرده بود که چرا لهجهی ایرانی ندارم (لهجهی ایرانی چهطوریه؟) و یه خانوم شاعر (که دعوتم کرد برم پیشش میلواکی) گفت که یه فیلم دیده دربارهی اینکه تو ایران همهی دخترا و حتی پسرها دماغهاشون رو عمل میکنن و پرسید راسته یا نه. ◊ یه عده فک میکردن جلوی دوربینمخفی هستن و یه عده هم هی نگاه میکردن نمیدونستن باید بیان جلو یا نه و یه اشاره که میکردی میپریدن بغلت. ◊ 6 نفر بهم گفتن you made my day و واسه من که همیشه دیگران روزهام رو میسازن خیلی بود. ◊ کلی آدم هم ازم خواهش کردن که عکس بگیرم باهاشون و باز واسه من که همیشه با دیگران عکس میگیرم خیلی بود. کلی آدم هم ایمیلم رو گرفتن و الان احساس خودجالببینی دارم. ◊ یکی هم اومد مصاحبه کرد! ◊ 5 نفر بعد از بغل کردن بهم گفتن چه بوی خوبی میدی و ذوق کردم از عطری که بچهم عیدی داده بهم! ◊ یه خانومه گفت اینم از این اتفاقهاییه که فقط تو آمریکا میفته! از اون لحاظش یاد جملههایی با مضمون مشترک "هیچجای دنیا نمیتونی یه همچین چیزی رو ببینی" افتادم. ◊ that’s awesome! اینقدر همه گفتن، افتاده رو زبونم! ◊ چهخوبه یکی در جواب do you want a hug بگه I’d love to. بگه sure و why not هم خوبه، ولی این یکی یه چیز دیگهست و کم هم نشنیدمش. ◊ من افقی شدم دیگه و تازه کتابخونه هم باید برم. Hug you all! نوشته شده در ساعت 4:59 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، March 25، 2008
٭ بغلهای مجانی
من اونقدرها هم آدم رقیقالقلبی نیستم ولی این ویدئوی پایین که بیشتر از 25 میلیون بازدیدکننده داشته توی youtube، بدون اینکه گریهدار باشه، قسمت مربوط به عواطف انسانی من رو قلقلک میده و اشک و لبخندم رو با هم درمیاره. این آقای Juan Mann که بنیانگذار این حرکت شمرده میشه و توی ویدئو ملاحظهش میکنین، از 30 ژوئن سال 2004 تا حالا هر پنجشنبه پلاکاردش رو دستش گرفته و آدمهای غریبهای رو که با تعجب نگاهش میکردن بغل کرده. ایدهش هم اینطوری به ذهنش رسیده که مجبور شده بعد از زندگی توی لندن به زادگاهش سیدنی برگرده و توی فرودگاه مردم رو دیده که همدیگه رو بغل میکنن و دلش خواسته! واسه فردا منم رفتم مقوا خریدم و دارم میرم روش با ماژیک دعوت به بغلم رو بنویسم. میشمرشون و فردا میام گزارش میدم که چند نفر آغوشم رو پذیرفتن! شماها هم چک کنین ببینین زمانش کیه تو شهرتون! + کمپین free hugs + راهنمای مصور نوشته شده در ساعت 8:28 PM توسط <نون-جیم>
٭ Free Hugs
........................................................................................"You can't wrap love in a box, but you can wrap a person in a hug" فعلاً این ویدئو رو داشته باشین، اگه رفتم و شرکت کردم، خبرهای بعدیش رو میدم.نوشته شده در ساعت 1:29 AM توسط <نون-جیم> Monday، March 24، 2008
٭ خرفت خفتبار
مغزم نمیکشه. خیلی شیک کتاب نمیتونم بخونم چون تمرکز ندارم. تا حالا همهش فقط به دانشگاه رفتن فکر میکردم و الان نشستم میزنم تو سر خودم که تو اون دانشگاه باید چه غلطی بکنم وقتی اثر نوشتهها(حتی متالورژی مکانیکی هم نه، تو بگیر کریستین و کید گلشیری) برام با اثر دیازپام فرقی نداره. اون موقع که داشتم واسه تافل میخوندم، یه ریدینگ بود دربارهی اینکه وقتی کتابی به زبون خارجی دستتونه، واسه اینکه سرعتتون بره بالا، باید هر پاراگراف رو فقط یه بار بخونین حتی اگه فک میکنین نفهمیدینش. من حالا فارسی هم که میخونم، برمیگردم هر پاراگراف رو. پ.ن. دو سوم دیروز تا حالا رو خواب بودم. دپرس هم نیستم و نیشم هم بازه، فقط خوابم میاد. نوشته شده در ساعت 2:02 PM توسط <نون-جیم>
٭ Hey you!
آدم تو گلوش گیر میکنه اگه نگه فلانی عجب آدم گهی هستی؛ بعد میترسه بقیه فک کنن که با اونهایی، یا اون آدمه فک کنه که با بقیهای. تو گلوم گیر کرده همچنان که بگم عجب آدم گهی هستی... نوشته شده در ساعت 2:38 AM توسط <نون-جیم>
٭ تفریحات سفید
........................................................................................یاد گرفتهم به دونههای برف جوری نگاه کنم که جلوییها واسم آرومتر از عقبیها بیان پایین. یه چیز دیگه هم که بلدم اینه که سرم رو بگیرم بالا و من برم بالا به جای اینکه برفها بیان پایین. نوشته شده در ساعت 2:10 AM توسط <نون-جیم> Saturday، March 22، 2008
٭ هی روزگار...
........................................................................................این خبره خیلی بده. هِنری بود یا هِنرا اسمش؟ یا مثلاً اون قسمته که یکی داد می زد مسعود و این جواب می داد «بخله»... خیلی از روزهامون رو ساخته بودن این ساعت خوشیها تو اون دورانی که خنده یه جورایی جرم بود. دلم گرفت... پ.ن. عید واسه من که اهل دید و بازدید نبودم، یه روز بود تو ایران. اینجا هنوز ادامه داره و پارتی پشت پارتی. فکر نمیکردم وقتی از تعطیلیهای سیزده روزهی فروردین (که البته با تعطیل کردن از خیلی قبلترش توی اسفند، بیشتر میشد تعدادش) خبری نباشه، باز کسی حال و حوصله داشته باشه، ولی اینجوری نیست ظاهراً. نوشته شده در ساعت 6:41 PM توسط <نون-جیم> Thursday، March 20، 2008
٭ بند تنبان
هر کی میاد خونهمون اینو میذاریم براش. دستمون خالیه. تموم که شد هم از اول. نوشته شده در ساعت 7:32 PM توسط <نون-جیم>
٭ بالاخره فهمیدم
بیچاره دو تا مهمون ظهری که اینقدر مظنون شده بودم بهشون. این بوی جورابه که میومد و میاد و با خوشبوکننده نمیره، مال سرکهی هفتسینه. نوشته شده در ساعت 7:01 PM توسط <نون-جیم>
٭ همینجوری اگه بره تا آخر
چه سالی شد این سال. امروز اون یکی دانشگاهه که بیشتر دوستش میداشتم هم بهم admission داد. پ.ن. این یکی صرفاً اعلام خبر بود! :D نوشته شده در ساعت 6:36 PM توسط <نون-جیم>
٭ حالی که بیخبر حوّل شد
........................................................................................این چی بود تلویزیون پخش کرد موقع سال تحویل؟ تو شبکهی جامجم یکی هی مدل تو سر زنی میگفت یا امام رضا و ما مجبور شدیم مونیتور رو برگردوندیم که اعضای خارجی مهمونی شوکه نشن! بعد هم اصلاً نوستالژی نداشت اون لحظه. یعنی حتی این مدلی بود که یکی از روی ساعت موبایلش میگفت عید شده و ما هی نگاه کامپیوتر میکردیم که فقط حرف از امام رضا میزد و میگفتیم الکی میگی! آخر سر هم از بچهم که داشت با ایران حرف میزد پرسیدیم بپرسه از اونور خط که سال تحویل شده یا نه و اونا هم جواب دادن که شده! حتی وقت نشد آرزو بکنیم! پ.ن. عیدی لای قرآن گذاشته شده گرفتیم. نوشته شده در ساعت 10:33 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، March 19، 2008
٭ نه که فک کنی...
من سه روزه admission گرفتم و سه روزه که بچهم داره میگه واسه همینه که خوشحالی و سه روزه که من دارم میگم نه. بعد یه دفعهای الان خوشحال شدم بهخاطرش و نیشم باز شد عین همین چند ساعت پیش که آش رشته میخوردم کنار آتیش و میرقصیدم. اینا رو هم نگفتم که اعلام خبر کرده باشم، فقط موقع پست قبلی اشک در چشمانم حلقه زده بود و دلم تنگولیده بود و عید مبارک گفتنم نمیومد و الان میاد و باید همین الان بگم تا حسش نرفته: عید همهتون (با چند تا تشدید روی میم) مبارک! ![]() نوشته شده در ساعت 3:45 AM توسط <نون-جیم>
٭ کاش این حس عیدی که نگران نیومدنش بودم، نمیومد
........................................................................................ امروز سماق و سنجد و سمنو خریدم و فردا میرم یه pet store ماهی پیدا میکنم. تخممرغ رنگ نکردم چون Easter day نزدیکه و اینجا از هر فروشگاهی میشه تخممرغ رنگی پلاستیکی خرید. فردا یه سر Jewel هم میرم و اگه داشت سنبل میخرم. خریدنیها رو خریدم یا میخرم. یادم باشه غیرخریدنیها رو فراموش کنم... نوشته شده در ساعت 1:31 AM توسط <نون-جیم> Tuesday، March 18، 2008
٭ عیدانه فراوان شد، تا باد چنین... بادا یا نبادا؟
........................................................................................1. یک فقره خونه تکونده و یک فقره دهن اینجانب سرویس شد. 2. فردا میرم چهارشنبهسوری و اونجا آش میخورم. فکرش رو بکن! 3. سال تحویل میریم خونهی دوستم. تنها نیستیم. 4. حس چای بعد از ناهار؟ عید اینجا یه ربع به یک شبه. اشتباه کرده بودم. حس ساعت یه ربع به یک شب چیه؟ 5. میشه اولین عیدی که پیش مامان و بابام نیستم و کمکم دلم داره یهجوری میشه. 6. تو فکر آشرشتهی فردا رو بکن! نوشته شده در ساعت 12:03 AM توسط <نون-جیم> Monday، March 17، 2008
٭ هفت
........................................................................................ببین من خیلی دوستش داشتم و آرشیوم هم بجز دو سه شماره کامل بود تا روزی که اومدم اینجا و از این حرفها. یه کمی خجالت میکشم بگم و تازه این احساس اولیهم نیست و اولش خیلی هم ناراحت شدم، ولی خب تقصیر خودشون بود که سایت روی هواشون رو درست نکرده بودن و هیچگونه راه دسترسی نبود از اینجا. منم به تلافی، هنوز خجالت میکشم بگم، ولی خوشحال شدم که تعطیل شد. نوشته شده در ساعت 12:02 PM توسط <نون-جیم> Sunday، March 16، 2008
٭ جلالخالق
........................................................................................این عکس رودخونه که گذاشتم دستکاری نشده با فوتوشاپ. امروز به مناسبت Saint Patrick's Day همهچی باید سبز میبود و این همهچی، Chicago River رو هم شامل میشد و واسه همین طبق سنت هر ساله، رنگ ریختن تو رودخونه. مردم همیشه در صحنهی این شهر هم همه توی سرما اومده بودن بیرون واسه جشن و فرق نداشت که بچهی توی کالسکه باشن یا پیرزن هفتاد ساله. تازه فقط بیرون اومدن هم نبود؛ همه یا لباس یا کلاهگیس یا حداقل گردنبند و شال و گیرههای سرشون سبز بود و این همه که میگم یعنی حتی سگهاشون! ![]() نوشته شده در ساعت 4:54 AM توسط <نون-جیم> Friday، March 14، 2008
٭ هر روزمان نوروز
........................................................................................ نوروز من میشد امروز باشه که هوا گرم شده بود یا سه هفتهی دیگه که عدسهای منجمدم سبز میشن. سال با زنگ تلفن تحویل نمیشه وقتی حس اونطرف خط، اگه اشغال نباشه، یه دلتنگی مزخرفه که خودم کم تجربهش نکردم و حس اینطرف خط، لذت چای بعد از ناهار. واسه تحویل سال دعای سال نو لازمه و عقربههای ساعت که تند تند بچرخن و دلی که دل توش نباشه و صد البته شبخیز! من حال و هوای عید ندارم ولی با هوای 52 درجه بهار رو حس میکنم و دلم بیشتر از ماهی قرمز، قایقسواری میخواد تو دریاچهای که شب سال نوی خودشون که اتفاقاً عجیب بوی عید میداد نصفش یخ زده بود. یه عید داشتهم اینجا و عجلهای ندارم واسه این یکی که زورکی دارم میامش تو خونهم و خودش نمیاد. کف آشپزخونه رو که تی بکشم و خیالم که راحت بشه از خونهتکونی، سالم رو تحویل میکنم؛ گیرم یه سال طول بکشه که وقت کنم، ولی سبزههام سبز میشه تا اون موقع. هر وقت شد با سیب و سیر و سکههای یه سنتی جشنش میگیرم.نوشته شده در ساعت 1:48 AM توسط <نون-جیم> Thursday، March 13، 2008
٭ در ادامهی پست قبل...
و زندگی شیرینتر میشد اگه این معیار "ایران اینو نداشتم و ایران اینو نمیتونستم" حذف میشد از کلهم. و شیرینتر میشد اگه نصف روز رو پای کامپیوتر سر نمیکردم و اگه میکردم بعدش غر نمیزدم که ایران هم همین کامپیوتر دم دستم بود صبح تا شب و این کار رو اونجا هم میتونستم بکنم، گیرم اینترنتم با نفت کار میکرد. و شیرینتر میشد اگه کتابم رو دراز کشیده تو تخت نمیخوندم و اگه میخوندم بعدش دعوا نمیکردم خودم رو که مگه ایران تخت نداشتم و ورق زدن در حالت لمیده رو کاناپههای Borders رو اینقدر هیجانانگیز نمیدیدم. گفتن این مرحلهی مقایسه میگذره و میره. من با هر ذوقی برمیگردم اول مرحله و اگه نگم این ذوق رو ایران نداشتم، بازیم بازی نمیشه. به غولش هم نمیرسم حتی که بجنگم. اصلاً کی آدم در حال ذوق رو میبره به جنگ؟ نوشته شده در ساعت 12:24 AM توسط <نون-جیم>
٭ شهر من، من به تو میاندیشم!
........................................................................................عقل من سر جاش نیست چون هی میگم ایران این رو نداشتم و ایران اون رو و ایران این کار رو نمیتونستم بکنم و اون کار رو و هی فک میکنم 23 سال تو مملکتم زندگی کردم و چهار تا شهرش رو هم ندیدم و هی فک میکنم این شهر تموم میشه دو روز دیگه و هی میگم نکنه از دستم بره و هی با پایی که لنگ میزنه خیابونگردی میکنم و میگم چهطوری 6 ماه گذشت و هیچجا نرفتم و هی یادم میره تا دیروز دندونام چهطوری میخورد به هم و یادم میره که تازه دو روزه هوا قابلتحمل شده. عقلم سر جاش نیست چون دوستم که احتمالاً از این شهر میره میگه میخوام کوچه به کوچهش رو بگردم و من فک میکنم پس این سه سالی که اینجا بوده چی کار میکرده و فک میکنم سه سال دیگه من باید کوچه به کوچهی این شهر رو گشته باشم و فک میکنم من عاشق این شهرم و اصلاً سه سال دیگه، هر چی هم که شد، از این شهر نمیرم. نوشته شده در ساعت 12:00 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، March 12، 2008
٭ همهجا دارن فحش میدن به کسایی که تحریم میکنن انتخابات رو
........................................................................................گفتم ریاکاری میشه اگه اینجا نگم که اگه ایران بودم رای نمیدادم. نوشته شده در ساعت 1:10 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، March 11، 2008
٭ You've been all over... And it's been all over you
پروژهی جدید: پام داغون شده و راه نمیتونم برم. پروژههای قبلی: سرمای هوا که دیگه بهخاطرش نمیلرزم چون دیگه جون لرزیدن هم ندارم + اسپیکری که خراب شده + 40 دلاری که دیشب کردیتکارتم شارژم کرد. پروژهی هرساله: کارتتبریک نوروز غیرجواد یافت مینشود. نوشته شده در ساعت 4:51 PM توسط <نون-جیم>
٭ فک میکنم عدسهام یخ زده
........................................................................................ولی موسیقی خونه تکونیم رو پیدا کردم از اینجا. نوشته شده در ساعت 2:34 PM توسط <نون-جیم> Sunday، March 09، 2008
٭ فاصلههای بیفایده
........................................................................................این ویدئو حال من رو بد میکنه. دوباره چیزایی رو میاره جلوی چشمام که به خاطر فرار کردن ازشون اومدم یه طرف دیگهی کرهی زمین تا شاید صداشون دیگه بهم نرسه و میرسه. من این طرف کرهی زمین هم وقتی عکسهای 22 خرداد رو میبینم دستام مشت میشه. من این طرف کرهی زمین هم از دیدن الگانسهای سبز پشت مونیتور یخ میکنم... دو ساعت نیست که از مسافرت و از خونهی یه دوست برگشتم. هشت مارسم رو تا چهار صبح به پارتی گذروندم که بگم تموم شده همهچی برام و این کیلومترهای دوری که حالا با مایل اندازه گرفته میشن فایده داشته برام. نه مارس ولی پشت این مانیتور میشه برام همون هشت مارس... نمیشه آدم فرار و فراموش کنه وقتی در این لپتاپ رو هم که ببندم باز با هر تکونی رسوبها میان بالا. کاشکی یه روزی هشت مارس بشه مث بقیهی روزا. کاشکی یه روزی خاطره بیاره و نگاه به یه نقطهی دور و نامعلوم و لبخند کمرنگی که کسی معنیش رو نمیفهمه بهجای دستای یخکرده. کاشکی یه روزی این روز حذف شه... نوشته شده در ساعت 10:28 PM توسط <نون-جیم> Saturday، March 08، 2008
٭ انتخاب مدل مو از تو مجلهای که اسمش تو مایههای men's hair بود
........................................................................................خانومه پشت سرم رو ماشین زد. نوشته شده در ساعت 1:34 AM توسط <نون-جیم> Friday، March 07، 2008
٭ واسه کسی تب کن که برات بمیره
........................................................................................دقت بشه که برعکسش نیست. یعنی قرار نیست واسه کسی بمیری که برات تب میکنه. پ.ن. تا اطلاع ثانوی باید هر آدمی رو که فقط واسه بدبختیهاش براش عزیز میشم و وقتای دیگه جواب سلامم رو یادش میره حذف کنم. نوشته شده در ساعت 1:11 AM توسط <نون-جیم> Thursday، March 06، 2008
٭ برای سارا که حدس میزنم حالش شبیه حال من باشد و امیدوارم نباشد
........................................................................................Les Petits Bateaux by Raphael Pourquoi le temps qui passe nous dévisage et puis nous casse pourquoi tu restes pas avec moi pourquoi tu t'en vas pourquoi la vie et les bateaux qui vont sur l'eau ont-ils des ailes pourquoi les avions s'envolent bien plus haut que les oiseaux pourquoi que les étoiles sont-elles là-haut suspendues pourquoi le ciel est si haut pourquoi alors Et un autre jour s'en va tourne et tourne et ne s'arrête pas et un autre jour s'en va dans cette petite vie je voudrais pas crever d'ennui Regarde le vent emporte tout, même ce qu'il y a de plus beau et les sourires et les enfants avec les petites bateaux pourquoi même les nuages veulent pas rester ici si j'étais eux je marcherais vite je ferais pas d'économies Et un autre jour s'en va tourne et tourne et ne s'arrête pas et un autre jour s'en va dans cette petite vie je voudrais pas crever d'ennui پ.ن. برای بقیه: اگه متنش رو وارد کنین اینجا یه ترجمهی سردستی بهتون میده که از هیچی بهتره. نوشته شده در ساعت 12:51 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، March 05، 2008 ........................................................................................ Tuesday، March 04، 2008
٭ کاش میشد خودم رو copy paste کنم بچهم که نیست باهاش برم بیرون
دپرسیون داشت غلبه میکرد و من اومدم یاهومسنجر رو باز کنم تا شاید از تنهایی دربیام و همینکه خواستم IDم رو وارد کنم پشیمون شدم. دیدم invisible میام مث همیشه و دو سه نفر آنلاین هستن و میگم وای و میبندمش. هیچ آدمی نمونده توی لیستم که این «وای» رو نگم با دیدن چراغ روشنش. فقط توی این لیست هم نیست. همهی آدمها برام این مدلی شدن. رویا تو این پستش در مورد قدرت بستگیهای ضعیف نوشته و مزیتهاش. من همهی بستگیها رو با بستگی قوی و ایدهآلم مقایسه میکنم و میبینم نمیتونم زمان و انرژی بذارم واسه ساختن پیشزمینههای مشترک و همینه که انرژی گذاشتن واسه همون بستگی قوی رو ترجیح میدم. همینه که بیخیال بقیهی بستگیها میشم و همینه که از آدمها فرار میکنم... میرم تنهایی اسکیت و یا بهتر میشم یا بدتر. حداقلش اینه که یه کاری کردم واسه خودم. نوشته شده در ساعت 1:14 PM توسط <نون-جیم>
٭ کمک کنید هلش بدیم / چرخ ترانه پنچره!
نگار جون واسه منی که اگه بهم بگن یه بیت شعر بخون توش میمونم این بازیه خیلی سخته، ولی بذار یه دور بزنم تو این فولدرها ببینم چی پیدا میکنم... 1. Amused to Death از Roger Waters 2. The Hardest Part از Coldplay 3. Life for Rent از Dido 4. 1234 از Feist 5. کودکانهی فرهاد و هر چی فریدون فروغی خونده با اینکه یه دو سالی میشه هیچکدومشون رو گوش نکردم. 6. Imagine از John Lennon 7. I Started a Joke از Bee Gees 8. Bohemian Rhapsody از Queen 9. Nine Million Bicycles و Piece by Piece از Katie Melua 10. Les petits bateaux از Raphael (که نصفش رو نمیفهمم ولی همون نصفهای که میفهمم رو خیلی دوس دارم) پ.ن1. هیچکدوم از این 10 تا رو حفظ نیستم. پ.ن2. نه داریوش گوش میدم نه گوگوش و نه سیاوش قمیشی ولی از توی ایرانیها فک کنم ترانههای اینا قویتر باشه. ایرانیهایی که الان گوش میکنم محدود میشن به اونایی که در مناسبتهای شاد ازشون استفاده میشه و انتظار ندارین که از "دلی که با دلم هماهنگه" اسم ببرم؟ حنا خانوم ابی رو ولی اسم میبرم! پ.ن3. هر کی دوس میداره بنویسه مال خودش رو! نوشته شده در ساعت 1:34 AM توسط <نون-جیم>
٭ بادبادکباز یا For you, a thousand times over
فیلمی که بتونه اشک دربیاره یعنی فیلمه. کتابش رو خراب نکرد. فیلم بود. نوشته شده در ساعت 1:31 AM توسط <نون-جیم> ........................................................................................ Sunday، March 02، 2008
٭ زندگی به رنگ گل سرخ
خیلی وقتا آدم خودش رو میذاره جای نقش اول فیلم و همین همذاتپنداری فیلم رو جذاب میکنه ولی با La vie en rose یا La Môme (اسم اصلیش) نمیشه این کار رو بکنی. من فیلم رو حروم کردم ولی این break یه روزه بین نیمهی اول و دومش لازم بود. بار دوم راحتتر بودم و دیگه ماهیچههای دستم با دیدن بازی Marion Cotillard منقبض نمیشد.از فیلم هیچی نمیتونم بگم چون بازی بازیگر نقش اولش نمیذاشت چیز دیگهای رو ببینم. هنوز باورم نمیشه که این آدم همون بازیگر Taxi و Big Fish باشه. تا حالا نشده بود جوونی و پیری نقشی رو یه نفر بازی کنه توی فیلمی و برام واقعی به نظر بیاد اما این بازیگر کاری کرد که حتی اون راه رفتن عجیب و حرکت دستها و چرخوندن چشمهاش هم طبیعی بشه برام. سنگینی فیلم و فشارش هم واسه همین طبیعی شدن بود اصلاً. هیچ چیز قابل لمسی توی این شخصیت وجود نداشت و حتی خندیدن و حرف زدنش هم عجیب بود، ولی باورت نمیشد که بازی باشه همهی اینا. توی یکی از reviewهاش میخوندم که Cotillard گفته حتی نفس کشیدن Edith Piaf رو هم بازی کرده و فقط کافیه بعد از تموم شدن این فیلم این ویدئو رو ببینی تا بفهمی راست گفته. بازی این بازیگر رو نمیشه توصیف کرد. این فیلم رو باید ببینین تا بفهمین از چی دارم حرف میزنم. پ.ن1. از شباهتی که Cotillard با پیاف پیدا کرده نمیشه راحت گذشت. ابروهاش رو تراشیدن و همینطور جلوی موهاش رو که رستنگاه موهاش (اسم دیگهای بلد نیستم براش) عقب بره و پیریش رو هم خودتون برین عکسهاش رو ببینینن تا بفهمین اون پنج ساعتی که زیر گریم مینشسته چی کار کرده. پ.ن2. من اگه میفهمیدم Cotillard خودش آهنگها رو خونده کمتر تعجب میکردم تا الان که خوندم لب زده. این رو هم باز باید فیلم رو ببینین تا بفهمین چهقدر سخت بوده. دقیقهی 73: !Edith Piaf can do whatever she pleases دقیقهی 110: .I want my wife to kick the habit .I want to be well again. I can do it دقیقهی 130: .I can't go back .I can't نوشته شده در ساعت 2:52 AM توسط <نون-جیم>
٭ که کاش من مث بقیه بودم یا بقیه مث من یا هر دو!
دارم به ارزش آدمها فک میکنم. اینکه چرا باید وقت بذارم واسه رابطههایی که خودم هم میدونم چهقدر سطحی و درستتر بگم، غیرواقعی هستن. منظور چندگانه از این پستش شاید با چیزی که تو سر منه فرق داشته باشه ولی این آخرین ایمیل همون چیزیه که من همیشه حواسم هست بهش که مال من باشه تا به بیمحلی متهم نشم. یه وقتایی ولی فکر میکنم که چی؟ که مثلاً تو سر فلانی چی میگذشت که دیروز اومد این صفحه رو دید و مثلاً یه ایمیل نزد که تولدت مبارک! منظورم از این پست نشون دادن عقدههام نیست و میدونم توی سر اون فلانی که گفتم احتمالاً هیچی نمیگذشته. میخوام دلیل تفاوت خودم رو با بقیه بفهمم فقط. امروز سه تا از دوستام اومدن خونهمون و زدیم و رقصیدیم. دیدم دلم همین واقعی بودن رو میخواد. ذهن همین آدمهای واقعی رو هم نمیشه خوند ولی لااقل وقتی بوست میکنن قیافهشون رو میبینی. این خیلی فرق داره با دو نقطه ایکسی که پشتش دندونهای یه نفر بخوره بهم یا دو نقطه ایکسی که تایپ نشه اصلاً. نیای ایمیل بزنی حالا فلانی! نوشته شده در ساعت 1:22 AM توسط <نون-جیم>
٭ همهی رژهام مال تو
........................................................................................من قربون بچهای میشم که با همون رژی که زده داغون کرده و دیگه نمیشه باهاش نوشت دو نقطه پرانتز میذاره که یعنی ناراحته که گفتم جواب نده! نوشته شده در ساعت 1:19 AM توسط <نون-جیم> Saturday، March 01، 2008
٭ همهچی به زور نیست!
ما اون سری یه مقادیری ابراز احساسات کردیم روی آینهی حموم و چون فک نمیکردیم بچهمون هم یه رژ پیدا کنه و جواب بنویسه، جواب که گرفتیم خیلی مزه داد. امروز اومدیم دوباره ابراز احساسات کنیم، شوکه شدیم. در رژ رو که میخوان ببندن اول پیچش میدن و همینجوری فرو نمیکننش تو. حالا چون اون دفعه خیلی هیجانزده شده بودم عیبی نداره ولی مجبور شدم عقشولانهم رو با جملهی جان من جواب نده تموم کنم. بعد اون iphone که گفتم فقط با سرویس at&t کار میکنه یادتونه؟ رفتم توی craigslist و یه عالمه iphone دیدم اونتو که نوشته بود unlock شدن واسه هر سیمکارتی. من که اگه بخوام 500 دلار بدم همچین ریسکی نمیکنم که بعدش اگه چیزیش شد جرات نداشته باشم ببرمش دکتر ولی خواستم بگم اینجا هم بله! نوشته شده در ساعت 10:51 PM توسط <نون-جیم>
٭ غذاهاش شبیه ratatouille بود!
........................................................................................داشتیم غصه میخوردیم که پیر شدیم رفت ولی آقاهه خلافش رو ثابت کرد بهمون. پاسپورتم رو نبرده بودم چون فک میکردم فقط شام میخوریم و آقاهه permit رانندگیم رو هم که تاریخ تولدم روش بود قبول نکرد. رییس آقاهه اومد گفت happy birthday ولی متاسفم you look so young و بهم شامپاین نداد. در عوض تا جون داشتم خرچنگ خوردم. نوشته شده در ساعت 12:14 AM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|