|
|
Friday، September 28، 2007
٭
........................................................................................![]() اينا همهشون جلوي خونههاشون رو تزيين كردن و همه جا رنگي شده. منم بايد باهاشون بريزم تو خيابون و از چيزايي كه هيچ ربطي بهم نداره لذت ببرم. بايد برم با اون آقاهه كه لباس جادوگري ميپوشه عكس بگيرم و بايد حتي برم طرفدار تيم بيسبالشون بشم و هرشب كه خوشحالي ميكنن و گومب گومب راه ميندازن، منم ذوق كنم. بايد تو دلم به اون دختره كه تو اركات واسم نوشته «اونجا خونهداري ميكني» و احساس خوشمزگي كرده بخندم. بايد برم بدوم. بايد آداپتور بخرم واسه اسپيكرهام و برقصم. بايد تاپ بپوشم و به لباساي پوشيدهي دختراي اينجا كاري نداشته باشم. بايد به اون آقاهه كه بهم گفت «هي آيلاويو» لبخند بزنم. نه، بايد مث ايران راهم رو بگيرم و برم. بايد خواباي بد هر شبم رو صبح كه پا ميشم فراموش كنم. بايد بخوابم. بايد زبان بخونم. بايد اسكرپ اون دختره تو اركات رو ديلت كنم. نوشته شده در ساعت 5:16 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، September 25، 2007
٭
........................................................................................اینجا آمریکاست. وقتی چند روز پیش تلویزیون وسط اون همه برنامهی رنگی احمدینژاد رو نشون میداد، قیافهش حتی واسه منم عجیب به نظر میومد. نمیدونم ولی چرا وقتی ووپی مسخرهش میکرد، با اینکه خودم اون همه خجالت کشیده بودم از سخنرانیش، دلم میخواست بگم خودت مسخرهتری! اینجا آمریکاست. هیچی دلم تنگ نشده یا لااقل فک میکنم تنگ نشده. همهش ولی، یعنی از اولین شبی که اینجاییم، مامانم تو خوابامه. اینجا آمریکاست. دارم تافل میخونم و روم نمیشه برم پیش هیچ استادی که باهاش صحبت کنم. میگن تغییر ویزا خیلی طولانیه و میترسم و هی میگم کاشکی این همه خجالت نمیکشیدم از حرف زدن. یه کاریش میکنم همین روزا چون اگه بهم بگن نه هم برام بهتره از این حالت. اینجا آمریکاست. اونشب آقاهه تو ایستگاه ترن، اول کاپشنش رو گذاشت رو زمین و بعد خودش نشست و انگشتاش رو قفل کرد تو هم و در حال زمزمه کردن دعا، سجده کرد. سرش رو خم کرده بود و پیشونیش رو زمین نبود. اسمش احتمالاً سجده نبود. اینجا آمریکاست. خونههای جایی که ما هستیم، همه چوبیه. همهش ماشینای آتشنشانی رو میبینیم تو خیابون و من هنوز آژیرشون رو از آژیر پلیس تشخیص نمیدم، ولی صداشون رو دوس دارم. ماشینای پلیس رو که تو خیابون میبینم، خوشحال میشم. احساسش واسه منی که با دیدن هر پلیسی، حتی سربازایی که گروهی میرفتن مرخصی، یه چیزی تو دلم خالی میشد، عجیبه. لبخندی که همیشه وقتی دارم راه میرم رو لبمه هم عجیبه واسه منی که فک میکردم باید اخم کنم تا متلک نخورم. اینجا وقتی بهت سلام و صبحبخیر میگن دیگه اسمش متلک نیست. من هنوز عادت نکردم. با تأخیر جواب میدم. اینجا آمریکاست. هر شب برنامهی اپرا وینفری رو نگاه میکنم و جیمی کیمل لایو و Desperate housewives رو هم میبینم. تلویزیونی که تو اتاق خوابمونه، آنتن نداره و همین یه کانال رو نشون میده. بهتره چون کانال 9 friends نشون میده و اونوقت overlap پیدا میکنه برنامههام! اینجا آمریکاست. چندتا کتاب با خودم آوردم، ولی همون یه دونهای که دستم گرفتم هم جلو نمیره اصلاً. شاید زوده، ولی نمیدونم چرا دلم واسه کتاب خوندن تنگ نشده هیچی. بیرون رفتن و مث امروز والیبال و دومینو و شطرنج بازی کردن با اون مهرههای غولبیابونی رو بیشتر دوس دارم فعلاً. اینجا آمریکاست. تا حالا سینما نرفتم و خیلی دوس دارم Across the universe رو ببینم ولی نباید ولخرجی کنیم اصلاً تا وقتی پول نگرفتیم. کلی فیلم رو که قبلاً دوس داشتم ببینم میتونم دانلود کنم با سرعت این اینترنته. غصه نداره. عین خیلی چیزای دیگه که کافیه تو ذهنت چندتا دودوتا چهارتا کنی و چند تا مقایسه تا بفهمی اونا هم غصه نداره. اینجا آمریکاست. استاد بچه که مذهبیه امروز منو دید که داشتم آب میخوردم. حوصله ندارم «اینجا که آمریکاست» هم از این حرصا بخورم. بیخیال. اینجا آمریکاست. اولین مقالهی زندگانیم اکسپت شد و ذوق دارم! اینجا آمریکاست و من خیلی کم احساس میکنم اینجا آمریکاست! اینجا آرامش دارم و خیلی هم دارم و این آرامش برام از «اینجا آمریکاست» عجیبتره! بالا پایین پریدن در عین آرامش رو که قبلاً کمتر تجربهش کردهم، بیشتر از همهچی دوس دارم. حتی اگه اینجا مال ییرزن پیرمردا باشه که بیان سگهاشون رو بگردونن و حال کنن. حتی اگه من سگ نداشته باشم و حتی اگه دلم هم نخواد هیچوقت داشته باشم! نوشته شده در ساعت 5:01 PM توسط <نون-جیم> Friday، September 07، 2007
٭
........................................................................................:Emruz 7omin ruze نوشته شده در ساعت 1:25 PM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|