Friday، August 31، 2007

٭

باید همه‌ی انرژیمون رو می‌ذاشتیم واسه وقتی که رسیدیم اون‌جا ولی جواب این جمله فقط یه پوزخنده وقتی هیچی دیگه واسمون نمونده. اون همه بدبختی واسه گرفتن مجوز خروج و 24 میلیون وثیقه‌ای که نمی‌دونیم واسه چی گذاشتیم (قیمت دو سال سربازی این‌قدره؟؟) و نمی‌دونیم اونا چرا این‌همه ناز کردن واسه گرفتنش و بعد اون‌همه بدشانسی از اشتباه تو پاسپورت گرفته تا خوردن به تور اون مرتیکه که اگه اون روز نمی‌گفت «حال ندارم امضا کنم» الان این‌جا نبودیم و هزار و یک دردسر دیگه که باید کتاب بشه ماجراهاش... پنج شب رفتیم فرودگاه که خودمون رو برسونیم به ترکیه ولی تا آدمایی هستن که بدون این‌که لازم باشه نگران از دست دادن پرواز باشن، از اون وسط صداشون می‌کنن دیگه جای ما کجاست؟ دیشب اون کوتوله تو پاسپورت یه خونواده‌ی 5 نفری مهر زد، طوری که خودشون هم خجالت کشیدن جلوی اون همه آدم برن سوار هواپیما بشن و دیگه من نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نپرسم که فرق اونا با ما چیه. آقای کوتوله البته کار هر شبش بود و بلد بود جواب بده ولی دیگه من خفه می‌شدم اگه نمی‌گفتم که نه، فرقشون چادر اون خانوم و ریش اون آقاست با این‌که می‌دونستم اونا هم تقصیری ندارن. هی به بچه می‌گفتم مچ‌دردش عصبیه و خوب می‌شه اگه سخت نگیره و حالا خودم مچ دست چپم رو نمی‌تونم تکون بدم. تمام این مدت که خونه‌مون رو تحویل داده بودیم و پیش مامان‌اینا بودیم این‌قدر عصبی بودم که نمی‌فهمیدم وقتی می‌گن بیا غذا بخور باید فک کنم دلم یه روز واسه همین ناز کردن‌ها تنگ می‌شه و به‌جاش هی می‌گفتم گیر ندین بهم و اگه دست برنمی‌داشتن، دعوا بود و بعدش یه گریه‌ی عصبی که بند نمیومد و باز مامان که میومد آرومم کنه و من خر که می‌گفتم می‌خوام تنها باشم. اینم بماند. خوبیش فقط اینه که شاید واسه خاطر این‌که این همه هر شب رفتیم فرودگاه، بتونن تحمل کنن رفتنمون رو که این رو هم مطمئن نیستم. رفتن هول هولکی و با شک بهتر بود و هر شبی که می‌رفتیم، بهتر می‌شد از امشب که یه بلیط ok دستمونه. مهم نیست. این چمدونایی که این‌جا باز شدن تا از هر کدوم 10 کیلو کم بشه هم مهم نیستن. چهار تا تیکه چیزی که می‌مونه ارزشی نداره وقتی دارم آدمایی رو جا می‌ذارم که نمی‌دونم دوباره کی می‌بینمشون. زیاد هم نیستن. واسه من می‌شن فقط مامان و بابا و یه برادر و دو تا خواهری که ایران نیستن و دلتنگی واسه‌شون کمتره. یادم نمیاد دلم واسه مادر بزرگ و خاله و دایی و عمه و عمویی تنگ شده باشه تو کل زندگیم و دوستام رو هم می‌تونم جا بذارم بدون هیچ احساسی و مملکتم رو هم امیدوارم یادم نره چه‌قدر تأسف می‌خورم بابتش. بی‌خیال. باید بگردم تو اینترنت هتل پیدا کنم واسه شروع دوره‌ای که سخت‌تر از قبله. باید چمدونا رو ببندم دوباره. باید یادم باشه که وقتی مامان اومد خونه و بوسم کرد، خودمو بزنم به اون راه که انگار نه انگار. باید اشکام رو بذارم واسه وقتی که مطمئن شدم نگاهشون بهم نمی‌رسه. باید بگن بهتر که رفت وقتی حتی دلش هم تنگ نمی‌شد واسمون ولی... فایده‌ش چیه وقتی می‌دونم نمی‌گن؟



........................................................................................


Thursday، August 30، 2007

٭

حتی اگه بارها ازتون پرسیدن که «کوری» رو خوندین یا نه، باز اگه شرایطتون مساعد نیست، نباید از نخوندنش خجالت‌زده باشین. شرایط مساعد هم یعنی این‌که حتی اگه شده زیر دوش تمومش کنین، نه این‌که رسیده باشین به آخرای کتاب و پیاده بشین که توی یه رستوران بین‌راهی ناهار بخورین و ...

بحث نداره. گلاب به روتون و والسلام.



........................................................................................


Monday، August 27، 2007

٭

ارکات را باز کردیم دیدیم نوشته: «Today's fortune: You will travel to many places»
به خودمان خندیدیم!



........................................................................................


Saturday، August 25، 2007

٭

با هر کسی بیست دفعه خداحافظی کرده‌یم و هنوز همه رو می‌بینیم و اینجاییم! بعدشم ما خودمون چهارتا بلیط داشتیم که پسشون دادیم چون کارامون درست نشده بود. زور نداره که الان همه کارامون درست شده باشه و فقط لنگ دو تا بلیط باشیم؟

پ.ن. به کی توضیح بدم که همه‌ی لباسام تو چمدونه و هیچی ندارم بپوشم؟!




٭

"بیمار بار دیگر چشمانش را گشود و مدتی دراز در صورت دوستش خیره ماند. با نگاه با او وداع کرد و با حرکتی چنان‌که گویی می‌کوشد تا سرش را تکان دهد، آهسته گفت: «ولی تو، نارتسیس، تو که مادر نداری چگونه خواهی مرد؟ بی مادر نمی‌توان دوست داشت. بی مادر نمی‌توان مرد.»"

نرگس و زرین دهن - هرمان هسه



........................................................................................


Sunday، August 19، 2007

٭

من که فک نمی‌کردم آخه! ذوق فراوان به جهت این‌که شیرینی عروسی دوس می‌دارم! به جهت این‌که شیرینی عروسی غافلگیرانه بیشتر دوس می‌دارم! به جهت این‌که شیرینی عروسی عروس خوشگل خیلی خیلی بیشتر دوس می‌دارم!



........................................................................................


Saturday، August 18، 2007

٭

ثبت شود در تاریخ که دیروز اولین مقاله‌ی اینجانب سابمیت شد و استاد لطف کرد اسم من رو چهارم نوشت و اسم دوستم رو پنجم! دست هیچ‌کدوم از اون سه نفر اول هم سر این پروژه خون نیومده بود!

بعد دوباره ثبت شود در تاریخ که از ما بدبخت‌تر هم پیدا می‌شده و نمی‌دونستیم! دست ما خون اومد سر پروژه ولی دیگه قطع نشد! این مدت که من آزمایشگاه نبودم، دست یکی از پسرا تو کارگاه لای دستگاه گیر کرده و انگشتش قطع شده و الان پیوندش زدن و باید یه ماه منتظر باشن ببینن پیوند رو پس می‌زنه یا نه.

پ.ن. دیگه هم این‌که بچه‌ها که رفته بودن ملاقاتش می‌گفتن کنار تختش یه شیشه پر از زالو گذاشته بودن جهت درمان!!!




٭

هي بدبياري پشت بدبياري. هي كارامون پيش نمي‌ره. وضع خودم تعریفی نداره، ولی بچه‌م رو دیگه واقعاً دارن اذیت می‌کنن و من دلم می‌خواد هر کی رو که بچه‌م رو اذیت می‌کنه، بکشم! هي از اين اداره به اون اداره، هي بخش‌نامه‌ي جديد، هي قانوني كه يه روزه عوض مي‌شه و همه‌چي رو مي‌ريزه به هم... هي ديگه جون نداريم و هی خسته‌ایم. هي! اگه درست نشه چي؟

پ.ن1. من گفتم خوشحاليم؟ نمي‌دونستم مي‌شينم كنار خيابون گريه مي‌كنم واسه اين‌كه يه لحظه بچه داشته باشم و يه لحظه بدشانسي نيارم. اين سفر شد بدترين سفر عمرم و فك كنم تا هيچ‌وقت يادم نره. هي دعا مي‌كردم كه خدايا فلان كاري كه از صبح دارم مي‌دوم دنبالش درست بشه، ولی دو دقيقه بعد از اين‌كه درست مي‌شد و خوشحال مي‌شدم مي‌فهميدم اگه درست نمي‌شد بهتر بود. ديگه همه تو سفارت منو مي‌شناختن و اون پليسه كه جيگر آدم آب مي‌شد از ديدن دم و دستگاهش، شده بود رفيقم. چهار بار بليطم رو عقب انداختم تا بتونم پاسپورت بچه‌م رو بگيرم از سفارت و هنوز شوكه‌ام. مگه مي‌شه مليت آدم رو اشتباه بنويسن؟ مگه مي‌شه اينو وقتي بفهمي كه خوشحال منتظري بري فرودگاه و برسی پیش بچه‌ت؟ مگه مي‌شه همه پولت رو خرج كرده باشي و مجبور باشي دو شب ديگه بموني تو هتل؟ دوست خواهرم اگه اون‌جا زندگی نمی‌کرد، قشنگ باید تو خیابون می‌خوابیدم شب رو و دوست بچه اگه فرداش نميومد دوبي كه بچه پول بده بهش كه برام بياره، نمی‌دونم چی به سرم میومد. وسط این بدبیاری‌ها استاده امروز اومده از دوستاییش تعریف می‌کنه که سی سال پیش که آمریکا بودن به دست اراذل شیکاگو کشته شده‌ن! می‌گم نکنه همه‌ی اینا خیره؟!

پ.ن2. کمرم در اثر گز کردن خیابونای دوبی دنبال ویزا و بلیط و کوفت و زهرمار، طوری سوخته که فک کنم همین سوختگی تبدیل می‌شه به سرطان. شوخی هم نمی‌کنم!



........................................................................................


Friday، August 10، 2007

٭

پرستو رو یه عالمه دوس داشتم، حمیدرضا رو هم، آقای نویسنده‌ی محبوب رو هم، خانوم محبوب نویسنده‌ی محبوب رو هم، باغ‌موزه‌ی هنرهای ایرانی یا به‌قول راننده‌ی آژانس، موزه‌ی باغ‌های ایرانی رو هم.
همه‌چی خوب بود دیروز و اصلاً این روزا همه‌چی خوبه. خوشحالیم!

پ.ن. وسایلمون رو جمع نکردیم هنوز، کارای فارغ‌التحصیلی دوتامون مونده، مجوز خروج بچه‌م اگه یه هفته‌ای آماده نشه همه‌چی می‌ره رو هوا، ولی... گفتم؛ خوشحالیم!



........................................................................................


Thursday، August 09، 2007

٭

آذر جونم این‌قده ناز بود و موهاش این‌قده خوشگل بود که من دست زدم توشون! بعدشم آقای‌ ه‌شون رو هم دیدم تازه!

پ.ن. بعدترشم آبروی من رفت با خونه‌مون که همه‌ش کارتن کارتن بسته‌بندی شده بود و بوی قورمه‌سبزی می‌داد (ناهار کنسرو قورمه‌سبزی داشتیم!) و تازه یه لیوان آب هم ندادم دستشون چون لیوان‌هامون هم جز یکی، بسته‌بندی بودن!



........................................................................................


Tuesday، August 07، 2007

٭

یه آینه‌ی بزرگ می‌خوام اون‌جا یه جای پر نور خونه که جلوش هیپ‌هاپ برقصم! می‌شه اسپیکرهامون رو ببرم با خودم؟ گیتارم رو چی؟ می‌ذارن با خودم ببرمش بالا تو هواپیما؟ آره خب یادم رفته چه‌طور دست می‌گرفتمش ولی حیفه. اصلاً‌ همه‌چی زیر سر همین «حیف»ه که می‌گم. می‌دونم که می‌تونم بگذرم‌. کتابام رو هم می‌تونم با خودم نبرم حتی. دلم هم می‌شه لک نزنه واسه مجله‌ای که این‌ور میاد بیرون و من اون‌جا دستم بهش نمی‌رسه. حتی بدترین قسمتش یعنی دلتنگیم واسه آدما رو هم – فک می‌کنم- بلدم باهاش کنار بیام با فک نکردن بهش. بدیش فقط اینه که اگه همه‌چی یه‌جور دیگه باشه دیگه نمی‌تونم. نمی‌تونم کلمه‌ی درستی نیست البته، ولی اگه اون شهر مث عکساش نباشه؟ اگه آدماش یه‌جور دیگه باشن؟ اگه خونه‌مون رو که باید ندیده انتخابش کنیم دوس نداشته باشم؟ اگه جای پر نور نداشته باشه اصلاً؟ اگه اون آینه‌ی بزرگ رو نتونم بخرم؟؟
سخته شوک اولش و من هی سعی می‌کنم فک نکنم بهش ولی از توی ذوق خوردنی که باعث می‌شه ضربه‌ی اون شوک صدبرابر بشه، می‌ترسم. نه که این‌جا زندگیمون خیلی توپ باشه، ولی خب کم هم نداریم و وقتی برام می‌نویسن «این‌جا بهتره بمیری تا این‌که مریض بشی و به‌خاطر خرج دوا و درمونت تا آخر ماه گرسنه بمونی» یخ می‌زنم. همه چی دست خودمونه و بسته به خودمونه که بدیاش رو ببینیم یا از فرصتا استفاده کنیم، ولی... یعنی دو هفته‌ی دیگه و بعدترش... چی سرمون میاد؟!

پ.ن1. این‌قدر این چند وقت تو گوشم خوندن «قبض قبض» که اسمش رو که می‌شنوم، موهام سیخ می‌شه. آقا برق نخواستیم اصلاً! شماها اون‌ور چه‌طوری زندگی می‌کنین پس؟

پ.ن2. من می‌خواستم برم اصفهان و حالا به‌جاش باید برم دوبی واسه پیکاپ ویزاها و هیشکی هم پیدا نشد که به‌جامون بره. از دوبی هیچی خوشم نیومده بود و حالا که می‌خواد سفر اصفهانمون رو هم بهم بزنه دیگه هیچ‌وقت نمی‌بخشمش!



........................................................................................