Sunday، July 29، 2007

٭

ماشینا هی بوق می‌زدن پشت سرمون و همه‌ی آدما برمی‌گشتن می‌دیدن اونی که نشسته جلو و نیشش سه متر بازه و داره قر می‌ده، به جای اون شنل جادوگریا، روسری قرمز سرشه. بعد خب کلاً هم لباسی که تنم بود از این پفکیا نبود و خواهری از کویت آورده بودش و من تا دو روز قبلش اصلاً ندیده بودمش ولی خب همه هی می‌گفتن چه خوشگله و خودم هم خیلی دوستش می‌داشتم بس که شبیه گل بود. دیگه همینا. زدیم و رقصیدیم و به سادگی عروس شدیم!

پ.ن. اون یکی جشنمون هم سه سال پیش، روز پدر بود! کلاً قرارداد داریم!




٭

بین راه رفتیم نشستیم توی یه رستوران و بعد از خوردن چای و کیک من هنوز گرسنه‌م بود و به آقاهه گفتیم نیمرو داری؟ که اون در جواب پرسید «خشک یا تر؟». بچه هم زودی گفت «خشک» و من دهنم باز بود و آقاهه که رفت از بچه پرسیدم یعنی چی و اونم توضیح داد که نیمروی تر یعنی این‌که زرده‌ش رو قاطی نمی‌کنن. منم سوال برام پیش اومد که باید برعکسش باشه و وقتی قاطی می‌شه، زرده سفیده رو تر می‌کنه و قاعدتاً این یکی باید اسمش تر باشه. داشتیم بحث می‌کردیم سر این مسئله که آقاهه با دو تا لیمو امانی تو دستش اومد و تعجب ما رو که دید گفت مگه خودتون نگفته بودین لیموی خشک می‌خواین!




٭

کلییرنس من اومد و مال بچه نه که فک کنم نگهش داشتن چند روز قبل از شروع کلاساش اسمش رو بزنن. این‌جوری احتمالاً نمی‌شه بریم آلمان ولی عیب نداره چون قول سفر اصفهان گرفته شده و این‌قدر محکم گرفته شده که به دو تا از دوستامون گفتم بدون این‌که بچه بدونه، ‌جای کادوی عروسی بلیط بهمون بدن و اونا هم دادن. کجاها رو بریم ببینیم اون‌جا؟ بعد اگه نخوایم خیلی خرج کنیم، چه هتلی رو پیشنهاد می‌کنین؟



........................................................................................


Sunday، July 22، 2007

٭

آنتیگونه در نیویورک، تئاتر مولوی، ساعت هفت و نیم.
همین‌جوری که نشستین تو سالن هم احتمالاً یه صدای خیلی خیلی آشنا به گوشتون می‌رسه و سرتون رو بالا می‌کنین می‌بینین مال خانم هما روستاست که کارگردانشه.



........................................................................................


Saturday، July 21، 2007

٭

صبح تو برنامه‌ی کودک نگار استخر با دو تا از این عروسکا داشت واسه بچه‌ها توضیح می‌داد که بعضی حیوونا تخم می‌ذارن و بعضیا بچه‌شون رو تو دلشون نگه می‌دارن تا به دنیا بیاد. بعد داشت اسم بچه‌ی حیوونا رو توضیح می‌داد و کلاً هم بچه‌ها تعطیل بودن و فرق کره اسب و توله شیر رو نمی‌دونستن. دیگه آخرش هم اون‌جا بود که پرسید به بچه‌ی سگ چی می‌گن و یکی جواب داد «پاپی»!!!




٭

این ویزاهه اگه تو همین چند روز نیاد باید از ترکیه بریم. آلمان می‌پره چون گرفتن ویزاش طول می‌کشه و من هیچی دوس نمی‌دارم اروپا ندیده از دنیا برم. حالت بدترش هم هست البته که ویزاهه این روزا که هیچی، کلاً نیاد و خب من اصلاً بهش فک نمی‌کنم!

پ.ن. ایضا‍ً اصفهان و قشم ندیده هم دوس نمی‌دارم برم!



........................................................................................


Thursday، July 19، 2007

٭

پشت جلد «بادبادک‌باز» از قول ایزابل آلنده نوشته بود که تا کلی بعد از خوندن این کتاب، هیچی بهش نمی‌چسبیده. منم فک کنم همین‌جوری شده بودم که «دلتنگی‌های نقاش خیابان چهل‌ و هشتم» که خیلی هوادار داره، خاطره‌ی «ناتور دشت» رو خراب کرد واسم (بماند که «بالا بلندتر از هر بلندبالایی» هم خیلی‌وقت پیش نچسبیده بود بهم). بنابراین بهترین گزینه یه کتاب بود از خود آلنده و «تصویر کهنه» دقیقاً همونی بود که می‌خواستم. دیگه چیا رو بخونم ازش؟

پ.ن. و خود بادبادك‌باز هم كه كلي فرار مي‌كردم ازش واسه اين‌كه يه مدت مد شده بود، يه چيزي بود فراتر از تصورم وگرنه امكان نداشت يه روزه تموم شه.




٭

خواهره داره میاد از کویت و گفته یه مانتوی بلند بذارم براش که نگیرنش! این مانتو سوراخه رو چه‌طور نصف کنم واسه دوتامون؟!

پ.ن. تازه‌شم خيلي دوس دارم که فقط واسه خودمه که میاد!



........................................................................................


Friday، July 13، 2007

٭

هی کانالا رو بالا و پایین می‌کنیم، هی تو هر کدوم یکی نشسته داره حرف می‌زنه. بعد می‌رسیم به یه کانالی که صدایی ازش نمیاد و هیچ میزگردی توش نیست و خوشحال می‌شیم. یه چند ثانیه صبر می‌کنیم، دوزاریمون میفته، رد می‌شیم ازش. این اتفاق هر چند روز یه بار میفته.

پ.ن. این کاناله... جلوی در خونمون رو نشون می‌ده!




٭

لعنت به آدمی که همیشه منتظر دقیقه‌ی نود است برای تحویل هر کاری که فکر می‌کند تا آن دقیقه بهتر می‌شود انجامش داد و این هر کار شامل همه کار است. لعنت به آدمی که فقط به‌خاطر این‌که آزمایشگاه جواب یک تستش را نداده است، 14 روز صبر کرده تا 90 صفحه‌اش را کامل و بی‌نقص تحویل بدهد و فردا که خیلی نزدیک به دقیقه‌ی نود است، هنوز جواب تستش نیامده و هیچ فرقی نمی‌کرد اگر 14 روز پیش 90 صفحه را تحویل می‌داد نه فردا که استادش باور نمی‌کند اگر بگوید همه‌چیز از 14 روز پیش آماده بوده و غر می‌زند که پس جواب آن تست کو. این غر 14 روز پیش بیشتر بر دل می‌نشست تا فردا که حتی پیش استاد رفتن در این روز هم کلی رو می‌خواهد. لعنت به آدم‌های دقیقه‌ی نودی و آدم‌های کم‌رو و آدم‌هایی که جان عمه‌شان اسمشان کمال‌گراست.

پ.ن. این لعنت خیلی فکرشده است. تا آخر عمر پسش نمی‌گیرم!




........................................................................................


Wednesday، July 11، 2007

٭

بعد از خیلی رفتم پیش دکتره، پرونده‌م رو که درآورد دستخط خودمو دیدم که جلوی «سن» نوشته بود 19 سال.

پ.ن. هیچی فقط دور بود!




٭

کلاس رقصم که تموم شد، اومدم در کمدم رو باز کنم دیدم کلیدش نیست. مانتو و روسری و کیفم هم اون‌تو بود که مساوی بود با بدبخت شدن چون حتی خونه هم نمی‌تونستم برم بدون محتویات داخلش. همیشه می‌ذاشتمش تو جیب شلوارم ولی این‌بار هر چی جیبام رو خالی کردم، هیچی توش نبود و تمام کلاس رو هم زیر و رو کردم ولی خبری نشد. مطمئن بودم که طبق معمول گند زدم و کلید رو انداختم داخل خود کمده و ماتم گرفته بودم که خانومه اومد یه چاقو داد بهم و راهنماییم کرد که چه‌طور ازش به‌جای سوهان استفاده کنم. یه نیم‌ساعتی عین زندانیا با قفله ور رفتم و هی یاد سوهان‌کشی‌های کارگاه عمومی کردم و هی دستام داشت تاول می‌زد و هی دلم اره می‌خواست و هی قفله داشت داغ‌ و داغ‌تر می‌شد که بالاخره دو نصف شد و من به مانتو و روسریم رسیدم و از روی کنجکاوی داخلش دنبال کلیده هم گشتم، که خب نبود. بعد اون‌وقت دو ساعت بعد تو خونه که خواستم لباسم رو عوض کنم، یه چیزی جیرینگی از شلوارم افتادم پایین و لازم نیست بگم که به‌جون خودم جیبام رو ده بار خالی کرده بودم و به جون خودم هیچی توش نبود و به جون خودم...



........................................................................................


Tuesday، July 10، 2007

٭

سه‌ جای مانتوی بلندم سوراخ شده با اسید بس که اچ کردم نمونه‌ها رو این مدت. دلم هم نمیاد برم مانتو بخرم با این‌که خبری نیست از کلییرنس و ویزاهه و هی با همین مانتوهه و سوراخاش می‌رم این‌ور و اون‌ور و فقط جلوی گشت‌های ارشاده که خجالت نمی‌کشم ازش!

پ.ن. البته این پلیس‌های زن وقتی ماشین همراهته کاری ندارن باهات، ولی خب قلب آدم میاد تو دهنش وقتی مانتوش کوتاه باشه و ‌بخواد پیاده شه از ماشین.

بعدالتحریر: من انگار زیادی میترسیدم! پلیسی در کار نبود اصلاً!




٭

زندگی داره می‌گذره با فیلمای جوادی شبونه که تنها حسنشون اینه که یه‌ میلی‌متر هم فرو نمی‌رن تو مغز و عمرا‍ً خوابشون دیده بشه. واسه منی که منتظر خواب چرندم خوبن همشون. از تله گرفته تا نقاب و هر فیلم دیگه‌ای که اسمش آدم رو به خنده بندازه و محتویاتشون رو لو بده. بدیش فقط اینه که دیگه هیچی تحمل دیدن آدمی به اسم امین حیایی رو ندارم. ایضاً آدمی به اسم شریفی‌نیا رو. فک کنم چند شب دیگه این دوتا بیان تو خوابام به‌عنوان کابوس!



........................................................................................


Monday، July 09، 2007

٭

یه چرخ ماشین رو انداختم تو جوب!

پ.ن. دو تا پلیس رو که رد می‌شدن از تو خیابون دانشگاه نگه داشتم تا برام درش بیارن! دراومد!




٭

نوشته‌های فرهاد حسن‌زاده‌ی دوچرخه رو دوس داشتم همیشه، ولی هیچی فک نمی‌کردم بتونم یه چیزی بخونم مث حیاط‌خلوت ازش. نمی‌دونم تأثیر جنوبی بودن یا بچه‌ی جنگ بودن یا چیز دیگه، ولی نثر شسته‌رفته و داستانش که اخر سر همه رو (اون دوتایی رو که نباید می‌رسوند رو) نمی‌رسوند به هم، محشر بود. جدی جدی محشر بود.




٭

رفتیم واسه بچه شمع تولد بگیریم، "2" نداشت! ما هم 0 گرفتیم به مناسبت همون "07". شب که رفتیم واسه شام بیرون و کیک رو تحویل آقای رستورانی دادیم، اومد ماجرا رو جویا شد چون آی‌کیو زده بود که هیشکی تو این جمع بهش نمیاد 70 سالش باشه!
بعد هم کادو من رفتم یه عطر گرفتم که الان تو اینترنت دیدم چه کلاهی رفته سرم. انتخابش کردم چون بوش خیلی خوب بود ولی رفتیم خونه دیدیم هیچی به مشام نمی‌رسه و من کلی ناراحت بودم. امروز ولی بچه رفته سرکار، مستخدمشون اومده بهش گفته آقای مهندس این عطر شما بود؟ ما دیروز همه‌ش گشتیم ببینیم مال کیه این بو که باهاش مست شدیم! یه مستخدم دیگه‌شون هم اومده پیشش همین رو گفته! ذوق کردم! زنده‌باد خودم و مستخدمای باسلیقه‌ی شرکت بچه!



........................................................................................


Saturday، July 07، 2007

٭

همیشه به عنوان کسی که روز 29 فوریه به‌دنیا اومده و باید تو کلی از فرما که فوریه رو 28 روزه گذاشتن، اول مارس رو انتخاب کنه، به تولد 07/07 ی بچه که کلی راحته و هیچ مدله ترتیب mm و ddش قاطی نمی‌شه، حسودیم می‌شد، ولی امروز دیگه محشره. تولد بیست و 7 سالگی و 07/07/07!
دوس می‌دارم و مبارک باشه و بوس!



........................................................................................


Wednesday، July 04، 2007

٭

شد چهارتا! پنی‌سیلینا رو می‌گم!



........................................................................................


Tuesday، July 03، 2007

٭

مثلاً خواستيم دندونامون رو درس كنيم كه اون‌جا كه گرونه خرج نذاره رو دستمون. مال من تنها كه داره مي‌رسه به دو ميليون بماند، درد دندونايي كه هيچيشون نبود رو به كي بگم؟

پ.ن. شد سومين آمپول پني‌سيليني كه فقط واسه يه دندونم زدم. شب نخوابيدن و تموم شدن تحمل و آنتي‌بيوتيك‌هايي كه معده‌ رو داره داغون مي‌كنه و گردني كه عفونت دندونم زده بهش و سري كه نمي‌تونم كجش كنم هم هست كه ديگه شكايت نمي‌كنم ازش!



........................................................................................


Sunday، July 01، 2007

٭

آخر دفاعم مصادف شد با سيلي‌هايي كه از بچه خوردم تا به‌هوش بيام و آبي كه تو صورتم پاشيدن و شربتي كه استاد پروژه‌م آورد داد بهم! از وسطاش سرم گيج رفت ولي مي‌خواستم هر جوري هست تمومش كنم و بعد بشينم كه نشد. از دو تا اسلايد آخر هيچي يادم نيست و فقط مي‌دونم اون انرژي كه باهاش سرپا مونده بودم آخرين انرژي سلولام بود و يادمه كه هي مي‌خواستم اسلايد آخر رو نشون بدم و چشام هيچي نمي‌ديد و هي مي‌كوبيدم رو كي‌برد بلكه دستم بخوره به اينتر و بره اسلايد بعدي. حضار ولي مي‌گن به‌جاش يه‌وري شدم و استاده مي‌گه نگات كردم ديدم سياهي چشمات رفته بالا!! بچه كه پريده بود و من رو گرفته بود كه نيفتم مي‌گه بس كه متفاوتي! فك كنم ولي منظورش بيشتر اينه كه هيچيت به آدميزاد نرفته! خلاصه "اين بود دفاع ما"*!

* نخندين ولي حضار مي‌گن اين جمله رو در حالت يه‌وري به زبون آوردم! اون "ما"ي آخرش منو كشته ولي باز خوبه. مي تونست به دري‌وري گفتن ختم بشه!



........................................................................................