Saturday، May 26، 2007

٭

من هی نشستم ببینم کی تأثیر گذاشته روم و شونصدهزارتا آدم یادم اومد از هر کی که بتونین فکرشو بکنین، ولی دیدم آدما و رفتاراشون هی زود اومدن و هی زود رفتن واسم، عین یه کتاب کم‌صفحه که خوندنش زود تموم می‌شه و دیدم هیچ‌کس نبوده که «خودش» و نه رفتارهای گاه‌به‌گاهش الگو شده باشه واسم تو زندگیم و اگه این وسط یه چیزی گیر من اومده از رفتاری که از کسی سر زده و من شاهدش بودم، ناخودآگاه‌تر از اونی بوده که بخوام بگردم صاحبش رو پیدا کنم و اگه این‌ مدلی هم نخوام فک کنم، اون وقت باید بشینم مثلاً از هر آدمی که تو زندگیم رد شده از جلوی چشمام اسم ببرم، چون تو همشون دنبال این رفتارای تأثیرگذار گشته‌م. نمی‌دونم باید از آذر معذرت بخوام بابت اینی که نوشتم یا نه، ولی به جون خودم هر کاری کردم این بازیم نیومد! بعدشم سخت‌تر از این بازیه، انتخاب کردن 5 نفر دیگه بود که دی‌ناز و غلاف‌تمام‌فلزی و چاپ‌اول و دختر بودن رو دعوت می‌کنم به تلافی بازی یلدا که اون رو هم در رفته بودم از زیرش و یه‌دونه سهمیه‌ی باقیمونده رو هم می‌دم به نازلی که اونم منو دعوت کرده، ولی من از دعوتش نمی‌گذرم!



........................................................................................


Tuesday، May 22، 2007

٭

یعنی من واسه هر چی که برنامه‌ریزی می‌کنم، انگار عمداً، می‌زنم زیرش! یعنی قشنگ دوس دارم یه کار 180 درجه بی‌ربط رو انجام بدم همون‌موقع که یه کار حیاتی زیر دستمه!
این یه بیماریه آیا؟!




٭

تو سالن پینگ‌پنگ فقط من و اون دختریم. بازیمون رو می‌کنیم و بهمون که می‌خندن، خودمونو می‌زنیم به اون راه. همه‌ی پسرا حرفه‌ای هستن و بازی ما دوتا عین مسابقات پاراالمپیک‌ه. اگه دیدیم ضربه‌هامون خیلی اوت می‌شه، فاصله می‌گیریم از میز و با همون توپ و راکت، تنیس بازی می‌کنیم. خودمونم با هر ضربه همراه بقیه می‌خندیم.

از سالن پینگ‌پنگ که میایم بیرون، کنار اون درخت توت، یه نردبون هست. ما می‌ریم بالا ازش. کیفامون رو هم می‌بریم بالا و تا می‌تونیم از شاخه‌های بالایی، توتای رسیده می‌خوریم. پیرمرده هم که میاد، می‌شینیم تا از اون پایین معلوم نباشیم. پیرمرده که می‌ره، تازه یادمون میاد که گیر کردیم. پایین اومدنمون مکافاته.

بعدش می‌ریم سالن آزمایشگاه‌ها. طبقه‌ی زیرزمین رو که متروکه‌ست، می‌گردیم. می‌ریم تو آینه‌های اون دستشوییه که مال روح‌هاست و رو درش خواهران برادران ننوشته و توش دوش داره، خودمون‌ رو نگاه می‌کنیم. بعد می‌ریم طبقه‌ی سوم و وسط راه که مسئول یکی از آزمایشگاه‌ها رو می‌بینیم، بحث علمی می‌کنیم. طبقه‌ی سوم یه پنجره داره که ما بازش می‌کنیم و ازش رد می‌شیم و می‌رسیم به پشت‌بوم. از اون بالا به کسیا که رد می‌شن آروم می‌خندیم. حواسمون هست کسی صدامون رو نشنوه.

بهم گفت «مث دبیرستانت». یادمه اون موقع هم کلیدا رو ورمی‌داشتیم و با بچه‌ها می‌رفتیم پشت‌بوم و ناظممون که می‌ترسید از پله‌های باریک اون‌جا، سرایدارمون رو می‌فرستاد دنبالمون.

به دوستم می‌گم تو قبلاً هم اومدی این‌جا؟ جواب می‌ده «آره. با دوستام» و من سرم درد می‌گیره. سخته واسه خودم باور این پنج سال دانشگاه و فاصله گرفتن خودخواسته‌م از بقیه. تا یه جاییش رو می‌تونم بندازم تقصیر دانشکده و تقصیر دوستام که همه عمران و شیمی بودن و دانشکده‌هامون که جدا شد و من که از انقلاب اومدم، جدا شدیم از هم. یه قسمتش رو هم می‌تونم بذارم تقصیر بچه‌م که من همه‌ش باهاش بودم و واسه هیچ‌کس دیگه‌ای وقت نداشتم (نه، پشیمون نیستم، خودم خواستم و خیلی اون دورانمون رو دوس دارم) ولی نفهمیدم بعدش که اونم فوقی شد و کلاساش شد دو روز در هفته چی شد. من چرا دیگه نمی‌تونستم شروع‌کننده‌ی هیچ رابطه‌ای باشم؟

یه روزایی که داریم تو سر و کله‌ی هم می‌زنیم عین بچه‌ها و استاده هم که رد می‌شه هر هر می‌خندیم، تازه می‌فهمم چه‌قدر فرق دارم با اون دختری که تنهایی آسه میومد و آسه می‌رفت و میاد و می‌ره هنوز خیلی وقتا تنها.

فک می‌کنم با تو اگه بودم، نمی‌رفتم بالای نردبون از ترس این‌که یکی بیاد و بهمون گیر بده، ولی یادم میاد یه بار دانشکده‌ی پایین با تو از درخت توت رفتم بالا. یادم نیست از نگهبانای دانشگاه ترسیدم یا نه. یادمه ولی چهار نفر بودیم. شاید همین شجاعم کرده بود و اگه از یه درخت بالا رفتن و از نگهبان دانشکده نترسیدن اسمش شجاعته. چرا وقتی یه دختر دیگه باهام هست هم شجاع می‌شم؟



دوست ندارم خودمو که می‌رم آزمایشگاه و چون تنها دختر اون‌جام، بی‌صدا می‌شینم سر کارم. کاشکی تو آزمایشگاه باهام بودی. کاشکی اون‌جا هم وسط کوره‌ها و دستگاه‌های کشش، نردبون و درخت توت داشت اصلاً.



........................................................................................


Monday، May 21، 2007

٭

این دختره که هم‌گروهمه، این‌قدر "متنفرم از سوهان‌کشی" و "حالم بهم می‌خوره از دستگاه تراش" و "گند بزنن به این کارگاه" می‌گه و این‌قدر انرژی منفی حواله‌ی آدم می‌کنه و این‌قدر یه تصویر بد نق نقو از خودش تحویل می‌ده و این‌قدر آدم پیش خودش می‌گه این حتماً یه چیزیش می‌شه که آدمی که من باشم هی حالش بد می‌شه و هی یاد غرای خودش میفته و هی قسم می‌خوره که ادبیاتش رو در مورد چیزایی که دوس نمی‌داره، عوض کنه!



........................................................................................


Sunday، May 20، 2007

٭

رزا از رامون خواست كه بعد از مرگش بياد پيشش و گفت كه از روحا نمي‌ترسه. رامون بهش گفت وقتي هر دوتاشون مردن ديگه هيچي بينشون نيست.
گفت بعد از مرگ مث قبل از تولده...



........................................................................................


Saturday، May 19، 2007

٭

شماها هم اگه خواستین بپرین بالا و پایین باهاش!



........................................................................................


Friday، May 18، 2007

٭

اولش نفهمیدم منظوری داره یا نه و وقتی سوال کرد از کدوم طرف بره، جواب دادم بهش. یه کم که گذشت و هیچ مسافری رو که سوار نکرد و سوالاش که بیشتر شد و بی ربط، ساکت شدم. روش رو که برگردوند طرف صندلی عقب – جوری که مطمئن بودم تصادف می‌کنیم – بهش گفتم رانندگیش رو بکنه و جلو رو نگاه کنه. بعد شما بودین شاخ درنمی‌آوردین؟ تا همون لحظه‌ای که پیاده شدم، دیگه با من حرف نزد، ولی خب با خودش و زیر لب همه‌ش می‌گفت «کثافت»!!!

پ.ن. تا قبل از این فک می‌کردم اینا صرفاً یه چرت و پرتی می‌گن و انتظاری هم ندارن و از هر 100 نفر هم که یکی بهشون جواب بده، به هدف دلخواهشون رسیدن. نمی‌دونستم که دیفالت بعضیا ممکنه همین باشه و خلاف انتظارشون باشه که کسی نخواد باب میلشون رفتار کنه و عصبانی هم بشن از این مسئله! قبلاً پیاده‌م کرده بودن از ماشینشون وقتی سگ شده بودم، ولی فحش دیگه نه! اینم یه مدلش بود خلاصه.




٭

عجیبه کسی یه کلاس عربی راهنمایی رو گذرونده باشه و حروف شمسی و قمری رو بلد نباشه و ندونه «شنل زرد است»، اون‌وقت اینا هی میان تو تلویزیون موقع معرفی خودشون می‌گن «استاد دانشگاه الزهرا»! این «ل» رو تلفظ نکردن و به‌جاش رو «ز» تشدید گذاشتن این همه سخته که اسم دانشگاهشون رو اشتباه می‌گن؟



........................................................................................


Wednesday، May 16، 2007

٭

مال الان نیست، ولی یه وقتایی می‌شد که بالا و پایین می‌پریدم و اتفاقای خنده‌داری رو تعریف می‌کردم که نمی‌خندوندش و وقتی سوال می‌کردم ازش که چرا، می‌گفت حواسش به اطرافه. به اون پاژروی سیاهی که از خیابون گذشت یا سربازی که نگاهش به ما بود مثلاً.


مانتوی بلند سیاهی رو می‌پوشم که واسه شرکت خریده بودمش. حواسم به اطرافمه. هوا که خوب می‌شه و باد خنک که می‌خوره به صورتم، نمی‌فهمم. خیلی چیزا رو نمی‌بینم و چشمام فقط می‌چرخه دنبال پیدا کردن الگانس سبز و سفیدی که می‌تونه به دردسرم بندازه. یکی میاد از پشت تنه می‌زنه بهم و می‌فهمم چیزایی مهم‌تر از خوب بودن هوا رو یادم رفته.


تو همشهری جوان هفته‌ی پیش یه مصاحبه داره: «الان یکی از مشهورترین سبک‌های دفاع شخصی که خانم‌ها به سمت آن می‌روند، ISD است... به معنای دفاع شخصی هوشمندانه... سبکی که در آن مشکلات خانم‌های ایرانی برای دفاع از خودشان هم لحاظ شده... باید توی خیابان حواستان جمع باشد هر 50 قدمی که می‌روید، یک نگاه به پشتتان بیندازید؛ شاید کسی دنبالتان باشد. هر چندصدمتر یک مرتبه، پشت ویترین یک بوتیک بایستید و از توی شیشه‌ی ویترین دقت کنید تا بفهمید کسی دنبالتان هست یا نه....»


می‌دونم. نمی‌شه سر ظهر یا وقتی هوا تاریک شده تو یه خیابون خلوت راه رفته باشی و بگی نترسیدی. نمی‌شه گاهی یکی خودش رو نرسونده باشه بهت، اون‌قدر آروم که صدای قدماش رو نشنیده باشی و نمی‌شه بلایی سرت نیورده باشه که خشکت کنه و بعد مجبورت نکرده باشه لعنت بفرستی به خودت که چرا نتونستی بدوی دنبالش، ولی از ترسایی که نباید بیان تو سر آدما و میان، نفرت دارم. از همه‌ی اون چیزایی که لذتای لحظه‌ی حال رو حروم می‌کنن. از همه‌ی تصوراتی که نصف مغز آدم رو فلج می‌کنن، در حالی‌که اون نصفه هم می‌تونست لذت رو درک کنه.


دلم لک زده واسه راه رفتن توی خیابون. بدون ترس از سایه‌ای که نزدیک می‌شه یا ماشینی که با سرعت رد می‌شه. اتفاقی اگه بیفته فقط یه باره. این ترس ولی همیشگیه. نفرت دارم از فکرای مسموم، از این گارد گرفتن دائمی...


پ.ن. خیلی بی‌ربطه ولی یادم میاد یه بار خیلی خوابم میومد و رفتم یه گوشه تو مسجد دانشگاه دراز کشیدم که یه خانومه اومد پیشم، پشت یه میز کوتاه نشست و یه تابلو درآورد گذاشت جلوی خودش: "خانوم ...، پاسخ‌گوی سوالات شرعی". من چشمام بسته بود، ولی فک نمی‌کنم تا آخر عمرم یادم بره کسایی رو که میومدن پیشش و با صدای آروم از چیزایی سوال می‌کردن که "شب و روز" عذابشون می‌داد. واسه اونایی که صداشون رو آروم نمی‌کردن و از سوالاشون خجالت نمی‌کشیدن هم فرق نداشت. همه‌ی همه‌شون چیزایی بودن که فکرای آدم رو مشغول می‌کردن و همه‌ی همه‌شون عذاب‌آور بودن واسه صاحب اون فکرا. یادم نمی‌ره با همون چشمای بسته و در همون حال تعجب، چه‌قدر خوشحال بودم که اینا دغدغه‌ی من نیست. همینه که یادم میاره خیلیا الان با خوندن دغدغه‌های منم تعجب می‌کنن. خودمم که بپرسمش از خودم، تعجب می‌کنم. مگه می‌شه کسی نتونه با خیال راحت تو خیابون راه بره؟



........................................................................................


Monday، May 14، 2007

٭

دو تا پلیس زن که صدا زدن "خانوم"، فهمیدم با من هستن و بدون اعتنا، قدم‌هام رو تندتر کردم، اما این بار پلیس مرد کلاه‌کج وارد عمل شد و مخاطب قرارمون داد. من رفتم پیش پلیسای زن و گفتم که از دانشگاه میام با همین لباس‌ها و اون‌‌ها هم تعجب کردن که "مگه می‌شه؟" و "دانشگاه تهران مگه حراست نداره؟"، اما لحنشون برعکس اونی که فک می‌کردم مؤدبانه بود و با یه "سعی می‌کنم عوضش کنم"، حل شد. بماند که نمی‌شد حل نشه وقتی من قیافه‌م اون‌همه درب و داغون بود و مانتو و مقنعه‌م هم سیاه و بماند که انگار به خاطر همین‌ که فک کردن صدام درنمیاد ، جلوم رو گرفتن، ولی خب اون‌طرف انگار وضع بدتر بود. سیاستای درست جامعه‌مون انگار باید تو خونه‌ها هم اجرا بشه که از بچه‌م پرسیده بودن "شما چرا می‌ذاری این‌جوری بپوشه؟".

×××
خوشحالم که مسئولیت تصمیم‌گیری درباره‌ش گردنم نبود. خوشحالم دارم کاری می‌کنم که هیچ‌وقت جرئتش رو نداشتم. خوشحالم که از این مملکت می‌رم.




٭

حقایق درباره‌ی لیلا دختر ادریس



........................................................................................


Saturday، May 12، 2007

٭

دوبی هوای افتضاح داشت، دیدن خواهر داشت، ترافیک اعصاب‌خوردکن داشت، پارک آبی هیجان‌انگیز داشت، ایرانی فضول داشت، بالای هر ساختمون جرثقیل داشت، برج‌العرب داشت، جنسای بنجل داشت، معماریای خوشگل داشت، شکسته شدن دسته‌ی چمدون داشت، ویزای آمریکا داشت.



........................................................................................


Monday، May 07، 2007

........................................................................................


Sunday، May 06، 2007

٭

خدا رو شکر که ایران آمریکا نیست وگرنه الان همه‌ی دشمنان اسلام رو که هیچ غلطی هم نمی‌تونن بکنن، فرستاده بودیم لای باقالیا.
خدا رو شکر که زور ایران به افغانستان می‌رسه.
خدا رو شکر که ما عقده‌ای نمی‌شیم از این‌که کشورمون آمریکا نیست.




٭

زنا باید تلاش کنن. باید شخصیت فرهنگی و اجتماعی و سیاسی بشن تا آدم شمرده بشن و هیچ تضمینی هم نیست که بشن. مردا ولی، شخصیت فرهنگی باشن یا بی‌شخصیت بی‌فرهنگ، مردن. مردها هم آدمن دیگه، نه؟

حالم بهم می‌خوره وقتی مجبوری واسه این‌که دیگران بازیت بدن، تلاش کنی، اون‌وقت یه عده که از اولش توی بازی بودن، وسط بازی روشون رو برگردونن بهت و چون خودشون هیچ تلاشی نکردن، معنی تلاش تو رو نفهمین و بگن بیشتر سعی کن یا اصلاً خیال خودشون رو راحت کنن و بگن نمی‌تونی هیچ‌وقت بیای تو زمین، خودتو خسته نکن.



........................................................................................


Saturday، May 05، 2007

٭

انتخابات فرانسه و سگولن رویال... می‌گه بعد از آنجلا مرکل حالا این. می‌گه چه مسخره‌ شده اروپا و می‌خنده...
×××
نفهمیدم چرا مسخره و خودش هم نگفت. سیاست بازی مردهاست حتماً و من نفهمیدم اگه زن همسایه به‌جای احمدی‌نژاد رییس‌جمهور می‌شد، چه اتفاقی می‌افتاد و کدوم یکی از این گندکاریا بود که فقط از عهده‌ی یه مرد برمیومد. نفهمیدم مردم آلمان چرا خنگ شدن و به یه زن رای دادن وقتی این همه ادعای پیشرفته بودن دارن. حتماً گول یه هیکل زنونه رو خوردن و حتماً فک کردن از این هیکل زنونه چیزی گیرشون میاد وگرنه حتماً اونا هم فهمیدن که زن نمی‌تونه مدیریت کنه. که زن باید فکر این باشه که شام چی درست کنه. خونه رو کی بسابه. به درس‌ و مشق بچه‌ها کی برسه. اگه بچه‌ی کوچیک داشته باشه هم که دیگه واویلا. شب اگه بچه‌ش شیر خواست، صبح اگه تو جلسه خوابش میومد، مدیریت مملکت... این مملکت که رفت روی هوا که، نه؟ تو دلت برای مملکتای روهوا نمی‌سوزه؟
نه. دنیا این‌قدر کوچیک نیست که بشه دختر همسایه و دختر همکلاس و زن فروشنده و مامان و عمه و خاله رو جا داد توش و گفت ظرفیت تکمیله. درسته که این‌‌جا آسمون به زمین میاد اگه مردی راننده‌ی زنی رو ببینه و بهش نگه کی بهش گواهینامه داده، ولی اگه فلان مقام از فلان کشور زن بود و راننده آورده‌ش به جلسه، نشونه‌ی بدی رانندگیش نیست. بابای اون دختره احتمالاً فرقی واسه‌ش نداشته که ماشینش رو بده دست اون یا گل‌پسرش. دنیا بزرگه، نه؟

تو رو خدا خنده‌ها و مسخره‌کردنا رو بذار واسه همین خراب‌شده‌ای که صدای زناش در نمیاد هر چی بزنی تو سرشون. درباره‌ی زنای مملکتای دیگه بذار شوهرای خودشون اظهارنظر کنن. پدرای خودشون. یا اصلاً خودشون. دنیا آخه این‌قدر بزرگه که تو بعضی جاهاش زنا حرف می‌زنن. دیه‌شون نصف نیست. کتک نمی‌خورن. به‌خوبی مردا رانندگی می‌کنن. کهنه‌ی بچه نمی‌شورن. زنایی هستن که وظیفه‌ ندارن پایه‌ و اساس خونواده باشن. زنایی هستن که تربیت فرزندان صالح و گل‌هایی از گل‌های بهشت فقط به عهده‌ی اونا نیست. زنایی هستن که کت و شلوار اگه پوشیدن نگران دامنی نیستن که مرد باید باهاش به معراج می‌رفت. زنایی هستن که می‌رن جهنم. زنایی هستن که بهشت زیر پاهاشون نیست. آره. دنیا این‌قدر بزرگه که همه‌ی اینا که گفتم به کنار، زنا تو بعضی جاهاش زنا رییس‌جمهورهم می‌شن.


پ.ن. من هیچ به این فک نمی‌کردم که سگولن رویال زنه که مثلاً خوشحال بشم از این موضوع. فهمیدم چه‌قدر غلط تا حالا خودمو متهم می‌کردم به‌ داشتن یه نگاه جنسیتی. فهمیدم چه‌قدر من نمی‌خوام چیزی رو ثابت کنم به دیگران و چه‌قدر اطرافیان مجبورم می‌کنن و چه‌قدر نفرت دارم از موقعیتی که یه آدم باید به بقیه بفهمونه که آدمه و بقیه دلشون بسوزه و دیگه صداش رو درنیارن تا بعد از چندوقت و و حرفی که دوباره از دهنی بپره و یکی که خسته ‌بشه از دفاع کردن و به یه اظهار تأسف بسنده کنه، که بدبختانه کافی نیست و خودش هم می‌دونه و شب هم که خوابش نبره، باز از سرش نمی‌ره بیرون...



........................................................................................


Wednesday، May 02، 2007

........................................................................................