|
|
Monday، April 30، 2007
٭
از حرفهای یک استاد که درس زندگی میدهد به دانشجویان: "زنی برای ازدواج خوب است که پابهپای مرد راه بیاید. زنی که همسر باشد نه همبستر. زنی که قوی باشد. زنی که «مرد» باشد." پ.ن. موقع خواندن «مرد»، صدایتان را کلفت کنید و دستتان را تکان دهید. توضیحش سخت است اما در سریالها حتماً دیدهاید. همانطوری که میخواهند به پسری بفهمانند که دیگر بزرگ شده، دیگر مرد شده، همانطوری بخوانید. نوشته شده در ساعت 8:53 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................خروس ابراهیم گلستان آرام نمیگیرد. بال و پر میزند و هر کار کنی از جلوی چشمت دور نمیشود. آنقدر در گوشت اذان میگوید، که کلافه شوی. که دست بگیریش و نتوانی رهایش کنی، که حتی نفس نکشی و وقتی مُرد هم دست از سرش برنداری؛ بخوانی، بخوانی و بخوانی آنقدر که تمام شود و چه بد که زود تمام میشود. نوشته شده در ساعت 8:42 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، April 24، 2007
٭
........................................................................................صبح با جان کندن بیدار میشوم اما چیز جدیدی نیست. لباس میپوشیم و یک لیوان شیر (نه دو لیوان چون شیرمان تمام شده و یادمان رفته بخریم) و بعد رد کردن ماشین از بین آن ترافیک برای رسیدن به کلاس. ده بار نزدیک است تصادف کنیم و بار یازدهم را که به سلامتی از سر میگذرانیم، یادم میآید استاد گفته بود سهشنبه کلاس تعطیل است. بقیهی راه را پشت سر ماشینهای دیگر طی میکنیم و میرسیم به دانشگاه. یک راست میروم سایت دانشکده و نمودارهای مربوط به ریزالتهای پروژه را رسم میکنم و از دو تا نمونهی فستکول شده ناامید می شوم و برای تکرار آزمایشهایشان میروم آزمایشگاه. آنجا دستگاه سختیسنج را روشن میکنم و هی زمان میدهم، از 30 ثانیه تا 120 دقیقه به نمونهها و هی قدر وقت و زندگی را بیشتر میدانم و بعد یک دفعه یک صدای انفجار میشنوم و یکی از پسرها را میِبینم که دود بلند میشود ازش. خاموشش میکنند اما لباسش هنوز دارد میسوزد و بقیهی افراد آزمایشگاه میریزند سرش و میخواهند لباسش را درآورند و پسر در حال سوختن میگوید نه. من تنها دختر موجود در آزمایشگاه هستم و نمیدانم از من خجالت میکشد یا نه و باید آنجا پشت دستگاه سختیسنج بمانم یا بروم بیرون. پسر تسلیم میشود و لباسش را درمیآورد و من نفس راحت میکشم از اینکه زیر لباسش یک زیرپیراهن پوشیده و وقتی مسئول آزمایشگاه به طعنه میگوید خانمها باید سختیسنجی کنند و آقایان مذاب بریزند، نمیگویم آقایان مجبور نبودند مذاب را در قالب مرطوب خالی کنند و نمیگویم دلیلش حتماً این است که خانمها نمیتوانند اگر سوختند، مانتوشان را درآورند. به خندهای در جوابش (از همانها که یعنی خودت میدانی چه چرندی گفتی و نیاز نیست جوابت را بدهم) بسنده میکنم و میروم سراغ بقیهی آزمایشها و سرم میخورد در خطکش دستگاه و پیشانیم زخم میشود و صدایم در نمیآید که نگویند تو از یک زخم اشکت درآمد و این شیرمرد ما سوخت و هیچ نگفت. باز بیخیال میگویم و به این فکر میکنم که کلاس رقص اولم زمانش گذشت و باید شانس بیاورم تا به دومی برسم. موهایم کوتاه و صاف است و زیر مقنعه افتضاح میشود و باید قبل از کلاس رقص دوش بگیرم و حتماً باید برویم خانه. میرویم خانه و من سریعالسیر دوش میگیرم و آماده میشوم و وقتی میخواهم مانتویم را بپوشم، شک میکنم اما باید خودم بدون ماشین برگردم و گرما کلافهام میکند و همان را فقط تحمل میکنم. سوار تاکسی میشوم و کلاس را رد میکنم بدون آنکه متوجه باشم و دوباره تاکسی میگیرم نصف مسیر را برمیگردم و دیر میرسم و آنجا بالا و پایین میپرم و کیف میکنم و زندگی موزیکال چهقدر زیباست و رقصیدن را چهقدر دوست دارم و چهقدر عاشق مربیم هستم و وقت تمام. میآیم بیرون و همان دم در متلکها شروع میشوند، از "باقلوا" گرفته تا "من ورزشکار نیستم اما ورزشکاران را دوست دارم، مخصوصاً اگر مانتوی سفید تنشان باشد". پیش خودم میگویم خوب است که فکر کردند از ورزش برگشتهام و همینطور که از آنها دور میشوم، اولین الگانس خودش را نشانم میدهد. کمی میترسم، اما وقتی دومی را هم میبینم، این کمی، زیادتر میشود. سومی و چهارمی و پنجمی و ششمی هم میگذرند و من باید تاکسی بگیرم و من باید پشت ماشینهای پارک شده بایستم تا مانتویم دیده نشود و این دوتا با هم جور در نمیآیند. برای تسلی هی به اطراف نگاه میکنم اما همه سیاه پوشیدهاند و همه مقنعه سرشان است و همهی قیافهها درب و داغان است و من در حالحاضر قرتیترین دختر ولیعصرم و خودم هم باورم نمیشود. بالاخره بعد از بیست دقیقه انتظار یک ماشین مسافرکش از راه میرسد و سوار میشوم راننده بدجور سیگار میکشد و چشمان من میسوزد و صورت راننده نود درجه میچرخد و من هم باید نود درجه بچرخم. با صدای مکش مرگ مایی میگوید مسیر بعدیت کجاست و جواب میدهم همان ونک پیاده میشوم. کرایه را میدهم و میگوید پنجاه تومان میماند پیشم و حلالش کن و من حوصله ندارم نگاهش کنم و میگویم باشد، اما وقتی سر 50 تومانی که از یک مسافر دیگر میخواهد صدایش را بلند میکند، صدای من هم بلند میشود. آخرش داد میزند که "دفعهی دیگه که سوارت نکردم گذاشتم کنار خیابون وایسی میفهمی" اما اعتنا نمیکنم. میرسم به ونک و باز الگانسها و مردم که جمع شدهاند نگاه میکنند و یکی که میگوید "برای چی فیلمبرداری میکنند دیگر" و من که مسیرم همان طرفیست، مسیرم را عوض میکنم و هنوز چشمانم میسوزد و به داروخانه که میرسم یکی دم در میگوید "جووون" و من قطرهی استریل چشمی میخرم و تا خانه دو تا الگانس دیگر هم میبینم و فکر میکنم به اینکه از استاد خوردگی قیمت هر لیتر اسید را بپرسم و بعد بنشینم با خودم فکر کنم که چرا اینها صورتهای زنان این مملکت را اسیدپاشی نمیکنند تا خیال خودشان را راحت کنند و امنیت اجتماعی را برقرار و میگویم اگر جوابش را پیدا کردم، میآیم همینجا مینویسمش. نوشته شده در ساعت 3:02 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، April 18، 2007 ........................................................................................ Tuesday، April 17، 2007
٭
اینقدر دیروز نشستم چشمای این بچهی پایین رو نگاه کرده که دیشب خواب دیدم سهقلو دارم! تازه چهارقلو بودن ولی یکیشون ماهی بود (بچهم میگه اثرات دیدن «میم مثل مادر»ه) و گفتن که مرده، ولی خب علت مردنش این بود که زیادی تو سرخکن مونده بود و سوخته بود (جدیداً زیاد ماهی میندازیم تو سرخکن!). ولی یکی از اون سه تای باقیمونده اونقدر شیرین بود و اونقدر پوستش یهجور خوبی خیس و نرم بود که هی دوس داشتم دست بکشم بهش و اون سر بخوره. اون دوتای دیگه هم همونجوری خوشگل بودن ولی خواب بودن همهش و من بخشیده بودمشون به بچهم که بخوابن پیشش. بیدار که شدم دیدم نیستن، اینقدر ناراحت شدم! ![]() سهقلوهای من کوچیک بودن و حتی لباس هم تنش نبود که اینجوری ست کنم واسشون ولی از اینم نرمتر و خوشمزهتر بودن! نوشته شده در ساعت 2:45 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................«خردهجنایتهای زناشوهری» پشت دانشکده رو علفا تمام شد. برعکس «اسکار و خانم صورتی» و «موسیو ابراهیم و گلهای آسمانی» دوست داشته شد. نوشته شده در ساعت 2:50 AM توسط <نون-جیم> Sunday، April 15، 2007
٭
توان شماها چهقدره؟ مال من چرا اینقدره؟ چهطوری زیاد میشه؟ جدیه سوالم ها! شماها چهقدر میتونین سر پا وایسین؟ چهقدر میتونین نخوابین؟ چهقدر میتونین اینور اونور برین؟ اصلاً راه دور نریم، از چند تا پله میتونین بالا و پایین برین؟ پ.ن. این مقایسهها غلطه یا درست؟ غلطه خب ولی دوست میدارم بدونم! نوشته شده در ساعت 7:53 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................«آسیابان سور» اونقدرا که فک میکردم شاهکار نبود، ولی خب دوستش میداشتم. «به گزارش ادارهی هواشناسی فردا این خورشید لعنتی» ولی... خداییش خیلی بهم فشار وارد شد تا کلکش رو کندم! پ.ن1. «و دیگران» هم اندازهی دومی بود فشار واردهش، ولی خوبیش این بود که زود تموم شد. هیچی نداشت! پ.ن2. درضمن مشکلم انگار همون تقویمه بود. کولهی بدرنگ هم ایضاً. پیشرفت کردم ولی. یهجورای خوبی دارم آدم میشم! پ.ن3. فقط گرم نشه هوا وگرنه باز مشکلدار میشم! نوشته شده در ساعت 7:40 AM توسط <نون-جیم> Saturday، April 14، 2007
٭
آقای استاد میگه "پسرم احتمالاً پذیرش میگیره از ... . میدونی؟ معدلش 100 ه." پ.ن. هیچی فقط اون "احتمالاً" که گفت کشته منو! نوشته شده در ساعت 5:31 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................دیدم مامانم دوست داره، دیدم دلم نمیاد پولم بره تو جیب دهنمکی، دیدم دوستم گفت میره تو جیب دلالها و اینجوری بود که راضی شدم بخرم سیدیش رو از آقای دستفروش. بعد هم اینکه چرند بود. جز اون قسمتیش که اون آقاهه خودش رو انداخت روی نارنجک و کلی خندیدم، بقیهش همه جوکای تکراری بود که انگار کارگردان خوشش اومده بوده ازشون و قسم خورده که اونا رو بچپونه اون تو. به قول خواهرم انگار فیلم نبود و اساماس بود! پ.ن. در ضمن من چی کار کنم وقتی بچهم میگه تنها فیلم خوبی بوده تو عمرت که خریدی؟!!! نوشته شده در ساعت 5:25 PM توسط <نون-جیم> Monday، April 09، 2007
٭
........................................................................................در کوره رو که بستیم، بهم گفت اینجا بچهها ماگای خودشون رو میارن. کیفم رو گذاشتم تو کمد و رفتم پیش یکی که داشت گریه میکرد. بهش گفتم چارهی یکی مث من و تو فقط عوض کردن محیطمونه. بهش گفتم برو یه جایی که ذهنیتای احمقانهی دنبالت نیاد. گفت کجا و گفتم یه جایی که توش یه ماگ داشته باشی واسه خودت و یه کمد. قسم خوردم که کافیه. نوشته شده در ساعت 5:29 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، April 03، 2007
٭
من اگه بودم چنگ میزدم به رویا. زیر همون برقعی که تا دیروز نمیدونستم جز افغانستان همینجا هم میذارن رو صورت، مث زینت نگاه میکردم به ماه و بهش میگفتم که جرآت ندارم. نه فرار و نه اینکه وایسم جلوی کسی و نه حتی خودکشی مث زنایی که زینت مثالشون میزنه. من فقط یه کار ازم برمیاد. دو روز بخونم و بخونم و بخونم و باورم نشه که کتابه، که برادر و شوهرش دستشون به من نمیرسه، که من تو سلخ زندگی نمیکنم و بعد، ترسام که همراه خود کتاب تموم شد، نفس راحت بکشم و برم سراغ مانولیتو و فک کنم که چه بد که مث نیکلا کوچولو نیست و چه خوب که دستام نمیلرزه موقع خوندنش... نوشته شده در ساعت 12:56 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................سر یه چیزایی نباید با خودم بجنگم. از خواب نمیتونم پا شم بعد این همه سال از خواب پا شدن؟ خب نشم! چی میشه مگه؟ یه ذره حال آدم گرفته میشه که شب خوابش نبره و صبح خوابش بیاد و اصلاً تو بگیر که روزم زهرمار میشه. بشه! اگه قرار باشه خود آدم هم هی بزنه تو سر خودش و زهرمارترش کنه که نمیشه که. حالا من سعی خودمو میکنم ها، زود میرم لالا و کتابای اعصابخردکنی نمیگیرم دستم قبلش ولی بهجون خودم از این به بعد قول که یه اپسیلون هم دعوا نکنم با خودم. اصلاً هر چی بیشتر خوابم اومد ، بیشتر قربون صدقهی خرس تنبلی که خودم باشم میرم. بعدشم از شدت دوست داشتن خودم میترکم! این خط، اینم نشون. نوشته شده در ساعت 11:54 AM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|