Friday، December 08، 2006

٭

کتاب زودی تموم نمی‌شه. لواشک تموم می‌شه. هر دوتاشون رو تا تموم نکنی، خلاص نمی‌شی. از امروز تا روز کنکور، هر وقت دلم کتاب خواست، لواشک می‌خرم.

پ.ن. در مورد تخمه‌ی آفتابگردون هم صدق می‌کنه این مطلب. من چون کلی گناه داشتم امروز و 8 صبح رسیده بودم خونه و 16 آذر هم بود و نرفته بودم جلوی پنجاه‌تومنی دوست‌داشتنیم و چون بچه‌م هم پیشم نبود و صداش از یه کشور دیگه میومد و چون خیلی خیلی دلم می‌خواست «و دیگران» خانم میرقدیری رو می‌خوندم و چون سر کلاس کنکور هم خواب بودم و هی فرمولا رو غلط می‌نوشتم تو جزوه‌م و چون یه هفته درس نخونده بودم به بهونه‌ی یه‌دونه میان‌ترم، هر دو تاش رو خریدم واسه خودم. جاییزه دوس می‌دارم!



........................................................................................


Thursday، December 07، 2006

٭

تو خیابون اگه قرار باشه راه برم، قدمام محکم می‌شه. اخم می‌کنم و آدمای دور و برم رو هیچی حساب نمی‌کنم و در جواب متلک بقیه، خودمو می‌زنم به نشنیدن. کافیه دو تا دختر دیگه باهام باشه تا هر هر بخندم و بدوم و خودمم بتونم متلک بگم.
تو دانشگاه سگم. نگاه هیچ‌کس نمی‌کنم و می‌شم جدی‌ترین دختر اون‌جا که همکلاسیاش جرأت نمی‌کنن بهش سلام کنن. یکی اگه باهام باشه، از پله‌ها که می‌خوام برم بالا، دو تا یکیشون می‌کنم. موقع پایین اومدن، از رو سه تا پله‌ی آخر می‌پرم.
تو تاکسی که نشسته‌م، باشخصیتم. با موبایل که حرف می‌زنم، صدام آرومه. یکی اگه که باهام باشه ولی، حتماً تو صحبتا لازم می‌شه بهم راجع به تن صدا و فاصله‌ی کممون با هم توضیح بده.
تو تنهایی، جوجوم که تو گوشمه، سرم که گاهی با ضرباهنگ یه آهنگی تکون می‌خوره، حواسمو جمع می‌کنم. ضربش رو می‌دم به انگشتام و دستام رو می‌ذارم تو جیبم و زیرلب زمزمه نمی‌کنم. بچه اگه باهام باشه و ضبط ماشین روشن، تمام راه تا خونه رو می‌رقصم و داد می‌زنم و می‌خونم و ترافیک اگه باشه و پشت چراغ قرمز که باشیم (نمی‌دونم چرا)، امکان نداره بچه‌ام رو نبوسم.

رفتارام تو تنهایی، خودشون نیستن. تو جمع جرأتم بیشتر می‌شه ولی تو همون جمع هم خیلی چیزای دیگه رو از دست می‌دم. حواسم هست به اظهارنظرایی که خود واقعیم رو نشون می‌دن. حواسم هست به احساسایی که نباید راجع بهشون حرف بزنم. حواسم هست که جوگیر نشم، از چیزای شخصیم حرف نزنم، اگه طرف مقابلم پسره، موقع هیجان‌زده شدن، بهش نخورم.
داشتم فک می‌کردم به مصاحبه با گل‌شیفته فراهانی تو مجله‌ی زنان که گفته بود تو «درخت گلابی» خود خود خودش بوده. فک می‌کنم به این‌که جز تو فکرام، هیچ‌جا خودم نیستم. فک می‌کنم به این‌که فکرا نمی‌تونن بشن ملاک من واسه شخصیتم. فک می‌کنم من نمی‌تونم بگم اونی هستم که دوست دارم باشم. فک می‌کنم من اونی هستم که هستم؛ یا تو تنهایی، یا تو جمع، ولی نه تو فکرام. فک می‌کنم بین همون تنهایی و جمع هم این‌قدر تفاوت هست که نمی‌تونم انتخاب کنم. فک می‌کنم هیچی نیستم...

پ.ن. این‌جا هم خودم نیستم. این‌جا هم بندا دورمن. بیشتر حتی شاید. من بیشتر از هر چیزی یاد گرفتم حواسم به حرفام باشه...



........................................................................................


Wednesday، December 06، 2006

٭

عصبی می‌شم وقتی می‌گه دوست ندارم شوهرم بفهمه با اینا شوخی می‌کنم. عصبی می‌شم وقتی می‌گه تو هم نگو و عصبی می‌شم وقتی چشمام چهارتا می‌شه از حرفاش.



........................................................................................


Saturday، December 02، 2006

٭

فك مي‌كنم منم دلم مي‌خواست مث اونايي كه ماشيناشون رو ول كرده بودن و مي‌رقصيدن تو اتوبان، برقصم. فك مي‌كنم منم مي‌تونستم و دوست داشتم كه گوله‌‌برف درست كنم و برم بزنمش تو سر راننده‌اي كه اونم گير كرده بود تو برف يا لااقل بازي كنم با اون پسر‌بچه‌ي ماشين جلويي. فك مي‌كنم حتي بعد از اين‌كه ساعت 1 شب از كلاس برگشتم، باز مي‌تونستم شال و كلاه كنم و برم آدم‌برفي درست كنم جلوي خونه. فك مي‌كنم حتي مي‌تونستم هل بدم يه ماشين ديگه رو، فقط به خاطر نگاه تشكرآميز راننده‌اش، مث اوني كه اومد كمك و هل داد و هيچ نگاه تشكرآميزي هم گيرش نيومد. فك مي‌كنم مي‌تونستم لبخند بزنم به اون دختري كه راهنمايي مي‌كرد چي كار بايد بكنم كه ماشين رد شه از رو يخا حتي اگه قرار نبود گوش كنم به حرفاش. فك مي‌كنم اصلاً دوس داشتم برم بشينم تو ماشين اون پسر و دختري كه بهم پيشنهاد كردن برم سوار ماشينشون بشم و فك مي‌كنم به لبخند هردوتاشون و خوشحاليشون و عكس‌ گرفتنشون تو اولين شب برفي...
فك مي‌كنم آدما فقط بايد بخندن به كارايي كه نمي‌تونن بكنن. فك مي‌كنم اون كارايي كه مي‌تونن بكنن نبايد به بهونه‌ي اون كارايي كه نمي‌تونن، يادشون بره. فك مي‌كنم دوست داشتم منم يكي رو سوار كنم تو ماشيني كه هر يه ساعت، يه متر بيشتر جلو نمي‌رفت، فقط به بهونه‌ي كمك تو شبي كه همه داشتن به هم كمك مي‌كردن و همه مهربون شده بودن با هم غير از تو...
فك مي‌كنم واسه بزرگ شدن خيلي زوده و فك مي‌كنم اسم اينا اصلاً بزرگ شدن نيست. پير شدنه...
بنداي دورمو دوست ندارم...



........................................................................................


Friday، December 01، 2006

٭

دپرسيون اين دفعه هم رفت پي كارش و تنها نتيجه‌اي كه گرفتم اين بود كه بچه‌ام خوب منو شناخته كه بهم مي‌گه «بچه‌ي من تو الان به گريه احتياج داري و بيا بريم "ميم مثل مادر" رو ببينيم كه اشكات قلنبه نشه». من اما مقاومت كردم. نشستم باهاش "آتش‌بس" با شركت محمدرضا گلزار رو ديدم و خداييش بيشتر از مستر اند ميسيز اسميت خنديدم. جواب سوالايي رو هم كه در دوران دپرسيون به سرم زده بود كه چرا نه درس و نه هنر و نه هيچ‌چيز ديگه‌اي تو دنيا منو ارضا نمي‌كنه و از اين قبيل رو فرستادم بره تا دفعه‌ي بعد كه بيان اشكامو قلنبه كنن. الان فقط آخر هفته رو عشق است و عطسه‌اي رو كه الان به صورت شليك‌وار اومد و صداش رسيد به گوش بچه‌اي كه تو اون اتاق در رو بسته بود و داشت تست مي‌زد و جواب داد «جانم»! بوس اصلاً!

پ.ن. كسي برنامه‌اي نمي‌شناسه كه يه سايت رو كمپلت دانلود كنه؟ يا مثلاً اين‌جوري باشه كه تو يه سايت معرفي كني بهش و تعيين كني كه فايلاي مثلاً MP3ش رو مي‌خواي و اون كلشون رو دان‌لود كنه واست؟ شديداً مورد نيازه!



........................................................................................