|
|
Friday، September 29، 2006
٭
........................................................................................از نهايت خوشي ميرسم به جايي كه دوست دارم خودمو بكشم. بعدشه كه ميتونم لعنت بفرستم به هورموناي لعنتي ولي همون موقع فقط ميتونم ديوونهتر شم. فشاري كه تو اين مدت روم بود زيادتر از هميشه نبود ولي انگار من يادم رفته بود. الان خوبم. خوب خوب و هيچي به اين فك نميكنم كه فردا دانشگاه چي جوابمو ميده. مهم نيست برام و همون روز هم نبود. مهم برام فقط سوالاييه كه يادم رفته چهجوري بايد بپرسمشون. جمع ميشن و بعد فقط يه تلنگر لازمه تا حالمو بد كنن. من حرف زدن بلد نيستم و نميدونم وقتي مينويسم چهطور خونده ميشه فكرام. راه ديگهاي ندارم ولي. همين جا وسط همين مهموني سه نفرهي كوچيك مينويسمشون. نوشته شده در ساعت 11:48 PM توسط <نون-جیم> Thursday، September 28، 2006
٭
نفهميدم واسه چي نوشتم امشب فقط ميدونم واسه كسايي نبود كه ميان ميخونن و من نميشناسمشون و واسه كسايي هم نيست كه ميشناسمشون. خوشم نمياد كسي، حتي مخاطب خاصي كه اينجا رو نميخونه، واسه تنهايي امشبم دل بسوزونه. خودمم چندشم ميشه از خوردنم به بنبست و از خوندن اينايي كه نوشتم و شبيه معني دقيق كلمهي بدبختيان. آروم شدم ولي نميخوابم. نميخوام فردام زود شروع شه. نميخوام شروع شه اصلاً. نوشته شده در ساعت 5:56 AM توسط <نون-جیم>
٭
همهش شايد تقصير همون عشق در نگاه اولي بود كه واسه من اتفاق نيفتاد. يا مثلاً جواب اون سواله كه چرا دوستم داري. نوشته شده در ساعت 5:24 AM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................هيچوقت اونقدر شجاع نبودم كه بتونم تابويي رو بشكونم. اوج هنرم اين بود كه سوم دبيرستان تصميم بگيرم ديگه درس نخونم تا بقيه بفهمن درس نخوندن رو هم بلدم، ولي آخر سر با يه 14 تو فيزيك كه دو روز گريه كردم واسش، شدم شاگرد سوم. كلاس چهارم يا پنجم دبستان وقتي با ذوق داشتم ميومدم كه با بابام برم بيرون، وقتي داد زد سرم كه چرا روسري سرت نكردي، نتونستم جلوش وايسم كه من مگه چند سالمه، ولي همون موقع قول دادم به خودم كه هيچوقت يه آدم قديمي نشم مث اون. آدم قديمي نگفتم ولي. اون موقع تو دلم چيزاي ديگهاي گفتم كه هيچ بچهي مودبي نبايد به باباش بگه. آدم قديمي رو بعداً به خودم قول دادم. زمان كه گذشت، اون ذهن كلاس پنجمي يه كم بزرگتر شده بود و از خيلي قبلش تصميم گرفته بود "بسته" فك نكنه تو زندگيش ولي نميشد. انگار ارثي بود كه رسيده بود بهش. نميتونست پيش دوستاش بمونه وقتي بحث ميكشيد به اون دختري كه تو مدرسهشون بود و با چند تا پسر تو يه شهر ديگه گرفته بودنش. نميتونست همكلاسياش رو كه ابروهاشون رو برميداشتن درك كنه و حتي وقتي خودش تو همون سال سوم دبيرستان يواشكي با موچين مامانش چند تا تار از زير ابروهاش رو كند، باز نفهميد. يه كم كه بزرگتر شد تعداد دوستاي پسرش از دوستاي دخترش بيشتر شدن ولي رابطهاي كه توش يه طرف ميشد دوستدختر و اونيكي دوستپسر، براش قابل فهم نبود. اون روز كه معلم گيتارش گفت «جلوي تو كه دوستدخترشي»، تا شب سگ شد. حتي تو دايرهي كلماتش هم مشكل داشت. به بعضي كلمهها آلرژي داشت و اگه هنوز نداشت، چند تاشون رو مثال ميزد. وقتي بعضي فحشا مث پدرسگ رو از بقيه ميشنيد ميخواست بره دهنش رو بشوره و بچهتر كه بود چند بار اين كارو كرده بود. دوستاش هي داشتن كمتر و كمتر ميشدن. ذهنش باز نشده بود. فقط ذهنش نبود. يه دايره كشيده بود دور خودش كه هي بسته و بستهتر ميشد. نتيجهي همهش رو امشب ديد ولي. وقتي ذهنش خورد به يه ذهن سنتي ديگه. وقتي باز عين كلاس پنجم دبستانش قول داد، ولي بيفايده. بهجاي كس ديگهاي نميتونست قول بده. فقط فك كرد و چون فكراش رسيد به بنبست، قبل از اين كه اينا رو بنويسه گريه كرد. چي ميتونه فكرا رو بزرگ كنه؟ چي ميتونه به آدما ياد بده مشكلشون موهاي يه دختر 11 ساله نيست؟ مانتوي يه دختر 22ساله نيست؟ لوا كه نوشته بود باباش نوشتههاش رو ميخونه، حسوديم شد. محافظهكاري من، يا خودسانسوري يا خجالت كشيدنم از خود واقعيم، از همون موقعي شروع شد كه روم نميشد انشاهام رو واسه بابام بخونم با اينكه بعد از خوندنشون تشويقم ميكرد. الان بعد از اين همه نميتونم تصور كنم اگه با ذهن سنتي خونوادهام، كه خيلي تصميماي بزرگ برام گرفت و جلوي خيلي از تصميماي بزرگم ايستاد، درگير نبودم، چي ميشدم. ميترسم. ذهن سنتي خونوادهام بيشتر از هر چيزي منو ترسو بار آورد... يه وقتي فك ميكردم كاش به چيزاي بيشتري رسيده بودم قبلش و كاش يه چيزايي داشتم كه بگم خود خود خودم رسيدم بهشون. يه وقتي فك ميكردم بابام رو هيچوقت نميبخشم كه تلافي يه چيز ديگه رو سرم درآورد و بهم گفت رانندگي يادت نميدم. الان ولي اين «كاش»هام يه دفعهاي شد يه چيز ديگه. شد اينكه كاش عين سارا تو اون لباس رنگي امروزش، اون موقع منم خودم بودم يا ميتونستم خودم باشم. كه كاش با اون روياهاي بزرگ، نه دنيا رو، ولي خودمو ميتونستم تغيير بدم اونجوري كه ميخوام. كه كاش اينقدر محافظهكار نبودم كه حرف زدن هم بلد نباشم. كه كاش لااقل نوشتن بدون ترس رو بلد بودم. كه كاش اينقدر عين خودم بودم كه احتياج به برداشت نداشتم. كه برداشت آزاد نميكردن ازم.... من اجازهي انتخاب هم نداشتم حتي ولي اگه داشتم يه فكر آزادتر بود. يه خود خودتر. نوشته شده در ساعت 3:32 AM توسط <نون-جیم> Friday، September 22، 2006
٭
........................................................................................صبح تا ساعت 11 هيچي نخورديم كه آزمايش بديم، بهمون گفتن بايد ساعت 7:30 ميومدين. ساعت 11:30 كه كيك و شيركاكائومون رو تموم كرديم تو اون يكي بيمارستانه، گفتن اگه صبحونه نخورده بودين آزمايش ميگرفتيم ازتون. دستگاه سيتياسكنشون هم خراب بود فردا بايد بريم. همهي پارك دوبلام هم خراب شدن امروز، رو اعصاب مربيه بودم. تازه پريروز رفتيم اون كلاس كنكوره، استرس گرفتم. خونهمون هم تميز نميشه اصلاً بس كه اين مدت تميزش نكرديم. واسه فردا دوستامون دعوت كرديم كه به بهونهشون خونه رو تميز كنيم، حالا حالشون رو ندارم. الان كه ساعت شده 3:30، چهطوري بيدار شم صبح؟ بعد تازه اين شد دو هفته كه كلاس رقص نرفتم. با اون قيافهي بدبختي و اون مانتوه كه شبيه گونيه از شركت دوس نميدارم برم اونجا. زورم مياد پول بدم جاي يه گوني ديگه چي كار كنم؟ شنبه دانشگاه شروع ميشه برنامهي كلاسام رو گم كردم نميدونم چي دارم. ابروهام رو 6 دفعه رنگ كردم نگرفت، فردا همهش ميريزه. رفتيم «به نام پدر» ديديم خوابم ميومد تو سينما. Cinderella man خوب بود ولي. كي تو دنيا موهاش بوره ابروهاش سياه غير من؟ حوصله ندارم دپرس بشم عين كنكور ليسانس اين دوستم چرا رتبهش شده 7 گند زده به روحيهي من؟ ميگم بهعنوان حسن ختام، جدي جدي اين بچهي من اگه پذيرش گرفت رفت چي كار كنم؟ پ.ن. گفتم شايد يه زماني نياز شد جهت خاطره بنويسمش. با جوجه گردون. نوشته شده در ساعت 5:42 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، September 13، 2006
٭
........................................................................................اين خانوممهندس خانوممهندسايي كه امروز شنيدم به اندازهي تمام عمرم بود. پ.ن. عقدهايم؟ آخه بدون شوخي حال ميكنم! نوشته شده در ساعت 2:21 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، September 12، 2006
٭
........................................................................................بهترين نوع مهاجرت اونيه كه فيروزه جزايري تو كتاب خودش تونسته ازش حتي با طنز بگه. خواهرم فردا ميره از ايران. بدون هيچ طنزي و ميون اشكاي مامان و بابا كه نميدوني بهخاطر دلتنگي واسه دخترشونه يا تنها موندن خودشون… پ.ن. شيوا ميگه من خواهرت. نميگم باشه و سرمو تكون نميدم. ميگم خواهراي خودمو ميخوام. تو دلم ميگم. نوشته شده در ساعت 1:29 AM توسط <نون-جیم> Sunday، September 10، 2006
٭
........................................................................................خسروي كافهستاره رو دوس داشتم با اينكه نقش كوتاهش هيچي نداشت جز سرگردوني نسلي كه نرسيدن به آرزوهاش رو باور نميكنه. عين مسافران تموم شد. با رويايي كه كاش هيچوقت نفهمي فقط يه رويا بوده. از روياهايي كه تبديل نميشن به واقعيت متنفرم. از واقعيتايي كه نميشه تغييرشون داد هم. كافهستاره رو دوست داشتم و خسرويي رو كه مُرد. پ.ن. مامانبابا رو برده بوديم سينما كه روحيهشون عوض شه. گند زدم، نه؟ نوشته شده در ساعت 1:32 AM توسط <نون-جیم> Saturday، September 09، 2006 ........................................................................................ Friday، September 08، 2006
٭
........................................................................................هيچ وقت فك نميگردم برم يه كشور خارجي و از مردمش بيشتر انگليسي بلد باشم. نميدونم من نديد بودم يا تركيه محشر بود، ولي تركيه براي منِ نديد بديد محشر بود! ساحل تميز، آب آبي، آسمون رنگي، آدماي رنگي، ماشيناي رنگي، اعصاباي غير خطخطي، حرف زدن به زبون اشاره، پياده برگشتن از ساحل، ترسيدن از سگاي بدون قلاده با قد يك و شصت، گول خوردن از تورليدر، باروني كه بايد حتماً تو اون روزي كه رفته بوديم پارك آبي ميومد، Garfield، پر بودن هواپيما در حالي كه بليط دستته و فقط فقط وقتي با يه پرواز ايراني داري ميري جايي ممكنه پيش بياد و همهي اينا به كنار، من ذوقمرگ شدهاي كه تو اون هوا با بدن سوخته از آفتاب، بس كه خوشحال بودم از مانتو نپوشيدن هيچي گرمم نميشد! دوسالانهمون رو بيشتر از يهسالانهمون دوس ميداشتم! نوشته شده در ساعت 11:24 PM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|