Wednesday، August 30، 2006

٭

هيچ‌جوري وقت نمي‌شه بريم ولي بايد بشه. اگه تو اين دو روز نشه ديگه نمي‌شه تا خيلي و اين دو روز هم همه‌اش پره. نمي‌خوام ديگه كم‌تر از اين باشيم تو اين عكس. هفته‌ي ديگه كه بشه من ديگه نه تو اين شهر، كه تو كل اين خاكي كه داره يكي يكي همه رو فراري مي‌ده، خواهري ندارم. خواهر بزرگم كه رفت دلم گرفت، ولي تنها نموندم. باز يكي بود كه هر اتفاق مسخره‌اي افتاد آويزونش بشم. اين يكي كه بره ديگه نه. ديگه واسه بند انداختن پشت لبم هم كسي نيست كه برم پيشش، چه برسه به عادت گرفتن شماره‌اش كه بايد بيفته از سرم كم كم. ممكنه وقتي كه مي‌ره، نباشم اين‌جا. از اين غم‌انگيزتر؟ نه. بگم خوشحالم كه مي‌ره؟ هستم آخه. از ته ته دلم هستم. فقط اگه مامان اينا نبودن. فقط اگه بلد بودم جور چهار تا بچه‌شون رو بكشم...

پ.ن. احساس بديه كه همه‌اش فك كني بايد يه كاري بكني و نتوني. كه تو هر مسافرتي نه كه دلتنگ نباشي، ولي فقط و فقط واسه خودشون بخواي كه اون‌جا باشن. كه بخندي به اين كلمه‌ي مسافرت و يادت بياد دو ماهه كه مي‌خواي اونا رو ببري سينما و وقت نكردي. كه بدوني هيچ‌وقت خودتو واسه بچه‌ات فدا نمي‌كني چون مامان و بابات رو ديدي و حس عذاب وجدان خودتو. مي‌دونم. نمي‌خواي هيچ‌كس اين حسو تجربه كنه نسبت بهت مخصوصاً اگه بچه‌ات باشه. مخصوصاً اگه نتونه كاري كنه برات. مخصوصاً اگه بعضي شبا مث امشب بغض كنه و فك كنه نبايد دير شه......

***
وقتي اومدم بنويسم دلتنگ نبودم اصلاً. الانم... ديگه نيستم.



........................................................................................


Tuesday، August 29، 2006

٭

آقا اين من دروني من مشكل داره يا اشكال از اين‌جاست كه تا گذرم ميفته بهش غم‌انگيزناك مي‌شم؟ اينا يعني چي وقتي همه چي خوبه و من هنوز تو كف آمل و اون آبشاري هستم كه رفتيم و اين همه ذوق دارم از مسافرتمون و تازه پس‌فردا يه روزيه كه اولا دوستش نداشتم و حالا دارم؟ واسه تعويض روحيه بعضي وقتا آدم بايد برقصه كه من رقصيدم امروز و بعضي وقتا بايد سر و صدا توليد كنه الكي و داد بزنه شلوغ كنه. واسه برآورده شدن دوميش يـــــــوهــــــــو اصلاً!



........................................................................................


Tuesday، August 15، 2006

٭

زندگيم خوبه. از دنيا خبر ندارم و نمي‌دونم بالاخره حزب‌الله پيروز شد يا اسرائيل يا اون آقاهه كه ديشب رفته بود ساعت 9 شب بالاي پشت‌بوم و الله‌اكبر مي‌گفت، ولي خوبه. كامپيوتر ندارم و تو اين مدت جز عكساي خودم هيچي نديدم و هيچ‌كدوم از راديوها رو گوش نكردم و نيومدم سراغ روزمرگياي بقيه كه عادتم شده بود خوندنشون، ولي خوبه. آقاي مهندس منو گذاشت تو يه اتاقي كه همه‌شون مهندس مرد هستن تا به قول خودش بدرخشم و من امروز گند زدم، ولي خوبه. آقاهه امروز تو كلاس گفت رانندگي به عكس‌العمل سريع و درست شما تو هر لحظه بستگي داره و من تو همه‌ي زندگيم يا عوضي يا دير عكس‌العمل نشون دادم و كلاً نااميد شدم، ولي خوبه. هنوز براي دكتر گل نبردم و پيش اون يكي دكتر هم نرفتم و احتمالاً نمي‌رم، ولي خوبه. چشمام درد مي‌كنه و فك مي‌كنم يه مرگيشون شده و خدا كنه دوباره ضعيف نشده باشه، ولي خوبه. فقط يكي از فيلمامون رو ديدم، ولي خوبه. آداب بيقراري رو مي‌خونم، خوبه. هفت جديد اومده، خوبه. سفال پتينه مي‌كنم، خوبه. رنگ درست مي‌كنم، خوبه. اسپانيايي مي‌رقصم، خوبه. تو شركت درس مي‌خونم، خوبه. بچه‌مو يه جور خوبي دوست دارم، خوبه. عين آدميزاد از ريمايندر گوشيم استفاده مي‌كنم، خوبه. خوشگل شده بودم تو عروسي دوست بچه، خوبه. مي‌خوام دوباره ترجمه كنم، خوبه. 3 روز تموم تو شمال رقصيدم، خوبه. برنامه نوشتم، خوبه. يه جور خوبي خسته‌ام، خوبه. كارايي كه تو روز انجام مي‌دم رو مي‌نويسم، خوبه. قبل از ساعت 11 مي‌خوابم، خوبه. به جاي خواب بد خواب عجيب مي‌بينم، خوبه. زنده‌ام، خوبه. ‌زندگيم، اولشم گفتم، خوبه.



........................................................................................


Thursday، August 03، 2006

٭

بابا هنوز تو خونه‌ي جديد ماهواره رو نصب نكرده. مي‌دونم خبري نداره از هيچ‌جا. مردن اكبر محمدي رو كه بهش مي‌گم، باور نمي‌كنه. بعد مي‌گه پدر و مادرش، پدر و مادرش، پدر و مادرش...

پ.ن1. بابا از اون دفعه‌اي مي‌گه كه از پدر و مادرش كه تو يكي از روستاهاي آمل زندگي مي‌كردن، 50 هزار تومن گرفتن واسه كرايه‌ش تا اوين...

پ.ن2. من نمي‌دونم. خيلي وقته فهميدم وقتي آدم كاري از دستش برنمياد بهتره حرف نزنه ولي فك مي‌كنم كسي كه جون بقيه واسه‌ش ارزش نداره خيلي خوشبخته. خيلي خوبه كه من بعضي وقتا از خدا مي‌خوام به خاطر نماز نخوندنم منو نندازه تو آتيشا و يكي ديگه زندگي آدما رو مي‌گيره و شب هم نه خواب خدا رو مي‌بينه، نه آتيشاي جهنم رو. خوش‌ به حال آدمي كه نمي‌فهمم اگه عذاب من قراره آتيش باشه، اون چي قراره سرش بياد. نمي‌فهمم چند بار بايد بسوزه كه عدالت خدا بشه راستكي. من خودم كافي نيستم انگار. به جاي اونم مي‌ترسم از سوختن...

***
اين فكرا خيلي وقتا موقعايي مياد تو سرم كه خواهرم از كويت تعريف مي‌كنه و مي‌گه مردم با حقوق يه ماهشون مي‌تونن چه‌قدر از دنيا رو بگردن. مال وقتايي كه آدمايي ميان جلوي چشمم كه نه فرصت سفر داشتن، نه فرصت حتي فهميدن اين‌كه يه زندگي معمولي و خالي از دغدغه‌هاي اجاره‌خونه و نون شب چه جوريه و بعد مردن. مال وقتايي كه فكر نابود شدن زندگيا مياد تو سرم و ترس از آتيش به جاي خيليا كه نفت خيلي آسون، حتي آسون‌تر از كرايه‌ي 50تومني تا اوين، از معده‌شون پايين مي‌ره... فقر ولي باز بهتره انگار. كليه‌ات رو كه بفروشي، لحظه‌ي سال تحويل هم كه تو زباله‌ها دنبال پلاستيك بگردي، تو خيابون هم كه رو زمين بشيني و گدايي كني و ماشيني كه ممكنه از روت رد شه برات مهم نباشه*،... من از خدا و قهرش به حد مرگ مي‌ترسم. درد اينا كمتر از سوختنه...

* سه تاش واقعين.



........................................................................................


Wednesday، August 02، 2006

٭

كنار اداره‌ي گذرنامه يه كلينيك تخصصي بود واسه بيمارياي كليوي. رو ديوارش كاغذ چسبونده بودن: «فرد 25 ساله، گروه خوني B مثبت، فروش كليه به هر قيمت كه شما بگوييد».

پ.ن. چند تا ديگه هم بود. يكي مال يه جوون 22 ساله، يكي «فوري فروشي»، يكي...



........................................................................................