|
|
Saturday، April 29، 2006
٭
........................................................................................دیشب دیگه سختی درس برام مهم نبود و فقط دوست داشتم ببینم خودش چهجوریه وقتی حتی واسه چیدن نقشهاش هم دستام یخ میکنه. هی داشتم به خندیدنای بعدش فک میکردم ولی هیجانه بدجوری قلنبه خورد تو سرم. بچهام که قرار بود فردا واسه اولین بار تو عمر خودش و من بره به جام کوییز بده، تو شرکت جلسه داره. پ.ن. کوییز فردا رو هم که هیچی حساب نکنم، باز... لعنتیا پنج تا امتحان میانترم در عرض 9 روز منصفانه نیست! نوشته شده در ساعت 6:42 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، April 26، 2006
٭
صبح خودم دیدم که صدای دریا تو چشای آدم برق میاره. بهش میگی یه گوشماهی بذاره رو گوشش و دوباره عاشق شه؟ نوشته شده در ساعت 3:27 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................نمیشه تموم شده باشه برق اون نگاهی که من فک میکردم فقط بهخاطر توه. نمیشه تموم شده باشه آوازاش. برمیگرده. باید برگرده… نوشته شده در ساعت 3:11 PM توسط <نون-جیم> Sunday، April 23، 2006
٭
........................................................................................جدی جدی پدرم دراومد این چند روز. اولش که همینجوری الکی دپرس بودم و واقعاً نمیشد تحملم کرد و نمیدونم بچهام چهجوری این کارو کرد چون خودم هم داشت حالم بهم میخورد از خودم! بعدش هم که دپرسیم رفع شد، مریض شدم و این یکی دیگه افتضاح بود چون دو تا امتحان داشتم ولی هی دوست میداشتم بخوابم! بماند! از ساعت هشت تا دوازده امروز سر جلسه بودم و هر دو تا امتحانم هم خوب بودن به نسبت ولی الان که تموم شدن، اصلاً حوصله ندارم! تو این چند روز طبق معمول چون میدونستم که هیچ کاری نباید بکنم جز درس خوندن، هی یادم میومد که مثلاً موهام رو کوتاه نکردم و دلم میخواست میرفتم آرایشگاه یا مثلاً کشف میکردم که چشمام خیلی از عملشون گذشته ولی هنوز با نور اذیت میشه و باید برم پیش چشمپزشک یا مثلاً دلم کلاس والیبال میخواست یهدفعهای (تازه امروز صبح هم یک ساعت مونده به امتحان ریختهگری نشستم با آقاههی توی تلویزیون حرکات نرمشی انجام دادم) یا حتی نشستم در یک اقدام بیسابقه دو درس جلوتر از کتاب فرانسهام رو خوندم و دیشب هم باقی ترجمهام رو انجام دادم و اوج این فعالیتها هم پریشب بود که هی داشتم میگفتم کی این امتحانا تموم میشه که این خونهی بدبخت از این حالت اسفناک دربیاد و بعد چون دیدم درس خوندنم تو اون شرایط خیلی حیاتیه، خوشم اومدم و پا شدم ظرف شستم!! نگاه کردن بازی استقلال هم برای منی که آخرین مسابقهای که نگاه کرده بودم برمیگشت به کلاس دوم راهنمایی و دیدن مسابقات میلان به ذوق پائولو مالدینی، دیگه آخرش بود! کتاب هم که شانس آوردم خونهی بچه هیچی جدید نداشتم و «حتی وقتی میخندیم» و «نوروز فقط در کابل باصفاست» رو تموم کرده بودم وگرنه دیگه تکمیل میشد وضعیتم و یه شانس دیگهای هم که آوردم، سوختن شارژر لپتاپ بچه بود وگرنه تازه شروع کرده بودم به خوندن جوانی و تا صبح هم میخواستم شهرقصه گوش بدم! خب! همچنان معلوم نشده حالا که بیکارم چرا حوصله ندارم ولی هیچ مشکلی نیست! هنوز مریضم و مشکل خواب هم کماکان سر جاشه، پس طبیعیه! کاشکی فیلم داشته باشیم رو هارد واسه امشب. شونصد ساله که هیچی ندیدیم و فک کنم فقط فیلم دوس میدارم الان. تا شب البته هزارتا اتفاق ممکنه بیفته. درسته که امتحان ندارم دیگه ولی هیچی بعید نیست. ممکنه حتی هوس کنم ظرف بشورم به جاش! نوشته شده در ساعت 6:11 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، April 12، 2006
٭
........................................................................................درجا زدن رو دوس ندارم اگه اسمش همین باشه. نمیتونم قبول کنم تو یه چیزایی خنگم. همیشه همهچی رو انداختم سر یه چیز دیگه و الان هم که ازم بپرسن، باز پاش هستم: آدرس اگه بلد نیستم و راحت گم میشم، واسه اینه که فک میکنم راحت میشه پرسید از دیگران و نیازی احساس نمیکنم واسه دقت کردن. رانندگی اگه یاد نمیگیرم برای اینه که میترسم ماشین یه بلایی سرش بیاد و همین باعث میشه نتونم تمرکز کنم. تو بانک اگه گیج میزنم واسه اینه که تا حالا اندازهی انگشتای دستم هم نشده تعداد بانک رفتنای تنهاییم... بماند. شاید یه چیزایی نمیتونن اکتسابی باشن. همیشه فک میکردم میشه بهشون رسید حالا با زحمت بیشتر. غلط بوده فرضیهام انگار. مهم هم نیست ولی بدیش اینه که اون چیزایی که توشون استعداد نداری، مهمتر باشن. که اون چیزایی که توشون استعداد داری هم چون خودت بهشون نمیرسی، از یادت برن... ولش. ریختهگری اگه نداشتیم امروز شاید اصلاً این فکرا نمیومد تو سرم الان. احساس نفهمی بدترین احساسیه که میتونه یقهام رو بگیره ولی اینم مهم نیست. این سایته که پیدا کردم مهمتره. صدای میلن فارمر رو بیشتر از ریختهگری دوست دارم اصلاً! پ.ن. فک میکردم کلی استعداد دارم تو عکاسی ولی دوربین ندارم. الان که دوربین دارم فک میکنم استعداد ندارم! قسم خوردهام که ترم دیگه برم بشینم سر کلاس عکاسی دانشکدهی هنرها اگه راهم بدن ولی میترسم اینم بره پیش قسمایی که خوردم واسه کلاسای دانشکدهی زبانها. میدونم که وقت نداشتم هیچی ولی نمیره تو کلهام اصلاً. نمیتونم قبول کنم که بهونههام بهونه نیستن. نوشته شده در ساعت 1:56 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، April 11، 2006
٭
........................................................................................یه فایل میخواستم از بچهام و رفتم تو میلباکسم دانلودش کنم، نشد. Gmail رو refresh کردم دیدم نوشت که فیلتر شده!!! دارم شاخ درمیارم رسماً! پ.ن1. جالب هم اینه که مشکل یکی دوتا نیست و بچهام هم به yahoo میل نمیتونه بفرسته با اینترنت شرکتشون. مملکت بسی گلوبلبل است. پ.ن2. از گلوبلبلهای دیگهی این مملکت هم یکیش اینه که خواهرم رفته بوده همکارش رو که سابقهی سکتهی مغزی هم داشته و یهو وسط خیابون افتاده بوده رو زمین ببره بیمارستان و نزدیکترین بیمارستان به اونجا، بقیهالله بوده، ولی بعد از اینکه هیچکس کمکش نکرده و خواهرم بههزار زور خانومه رو گذاشته رو ویلچر و برده و اینا، بهش گفتن باید چادر سرش کنه! اونم کلی عصبانی شده و هر چی خواسته بهشون گفته و اومده که بدوه برسه به داد خانومه که یهو افتاده زمین و دماغش بخیه خورده و اینا! پ.ن3. یه آقاهه اومده اونجا بالای سر خواهرم که با دماغ خونی اونجا افتاده بوده گفته یکی یه چادر بیاره بده بهش که بره اورژانس! خواهر منم البته با اون حال هم به دعواش ادامه داده و اومده بیرون از اونجا ولی خب تاکسیا جرأت نمیکردن اونا رو (یکی با دماغ خونی و یکی درازکش رو زمین) سوار کنن ببرن یه بیمارستان دیگه و خلاصه مملکت گلوبلبله و این مسائل که البته بدیهیه و اینا! ××× همینجوری خود بهخود درس شد gmail الان! نوشته شده در ساعت 1:36 PM توسط <نون-جیم> Monday، April 10، 2006
٭
........................................................................................دو سال پیش تو جشن فارغالتحصیلی 79یها یه پسره اومد Tango to Evora رو زد با گیتار و بچهام بهم گفت تو جشن فارغالتحصیلی خودتون، تو گیتار میزنی. همکلاسیم که امروز اومد گفت یادمه تو گیتار میزدی و بیا واسه جشن فارغالتحصیلیمون برنامه اجرا کن، فک کرد دارم کلاس میذارم که میگم هیچی یادم نمونده و همون موقع هم هیچی بلد نبودم. یاد اون وقتایی که با بچهام وسط ظهر پا میشدیم میرفتیم کلاس اون آقای مزخرف، بهخیر. الان اگه بخوایم شروع کنیم باید بشینیم دوباره از صفر، ولی همینم نمیشه. دوست نمیدارم. پ.ن. الان تو مایههای هپروتم در ضمن. 3 اردیبهشت هم امتحان شکل دادن فلزات دارم، هم ریختهگری و احتمالاً تو همون هفته هم دیرگداز میانترم میگیره. میترسم برم پایین و فیزیک2 هم یه تاریخ بگه که همونجا بیفتم. نوشته شده در ساعت 1:56 AM توسط <نون-جیم> Saturday، April 08، 2006
٭
اول فک میکردم چون این چند وقت بیشتر کتابایی رو خوندهام که نویسندههاشون زن بودن، عادت کردهام و با شخصیت اونا بیشتر همذاتپنداری میکنم، ولی الان دیگه تقریباً مطمئن شدهام که مشکل این نیست و فرقی که کرده اینه که دیگه عین قدیما از خودندن داستانکوتاه لذت نمیبرم. اثرش به همون سرعتی که داستان تموم میشه، محو میشه واسم. پ.ن1. «بگذریم» شاید واسه همین دلیل، جذاب نبود واسم. یهریز خوندمش، ولی خب هیچ تأثیری نذاشت روم و فقط میخوندم که تموم شه، بدون اینکه فک کنم به داستاناش. تازه وقتی سر کلاس داشتم میخوندمش، استاد اومد بالای سرم ولی خودمم تعجب کردم که هیچیم نشد و دستام هم یخ نکرد و دو صفحهی دیگهاش رو هم سر همون کلاس خوندم. تنها اتفاقی که افتاد این بود که روم نشد برم بگم بهش که حاضریم رو بزنه. پ.ن2. «مردهای که حالش خوب است» رو هم با اینکه داستان کوتاه نبود، ولی خب دوستش نمیداشتم خیلی. نوشته شده در ساعت 6:34 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................فک میکردم مث اون دفعه باشه که رفتیم پارک چیتگر، ولی این بار حتی بچهها هم فرق داشتن انگار. همون لحظهای که وارد شدیم، یکی از پسرا از بالای پلهها خندید و چشمک زد بهم. من چشمک زدن بلد نیستم ولی سعی کردم جواب بدم بهش. خندید و باز چشمک زد. سه بار این جریان تکرار شد تا من فهمیدم چشمک نمیزنه و تیک داره و فهمیدم به اون آسونی نبوده که فک میکردم... بچهها از همون لحظهی اول از سر و کولمون بالا میرفتن و خیلی کم میشد یکیشون بعد از اینکه بهش میگفتی «بیا عزیزم»، دستت رو نگیره و اگه خواستی بغلش کنی، نیاد. رفتیم تو یه جایی مث نمازخونه نشستیم و قرار شد هر کس شاگردشو انتخاب کنه و بهش درس بده. بچهام نشست باهاشون موشک درست کرد و با همدیگه مسابقه راه انداختن. یکی از پسرا هم اومد پیش من نشست و قرار گذاشتیم درسای کتاب «بنویسیم» دوم دبستان رو پر کنیم. به جملهسازیا که میرسیدیم، همهی جملههاش با «پدر من» شروع میشد. پرسید اگه گفتی عید کجا رفتم و بعد گفت «با بابام با هواپیما رفتیم آمریکا و برج ایفل رو دیدیم». چند دقیقهی بعد رسیدیم به یه سوال تو کتابش که پرسیده بود «فرض کن با هواپیما در حال سفری. پنج منظرهای را که از آن بالا میبینی توصیف کن» و گفت «من هواپیما سوار نشدهام تا حالا»... انگار آخر هفتهها میرفت خونهی یه خونواده و اسم پسر اون خونواده رو گفت و گفت «داداشمه، اما فامیلیش فرق میکنه با من». یهخورده که گذشت گفت «میدونی اسم واقعی من چیه؟» و وقتی گفتم نه، اسم به قول خودش داداشش رو گفت... کنار من و محمد بچهها ریخته بودن سر بچهام و اونم داشت باهاشون بازی میکرد. موبایلش رو میخواستن ازش و میرفتن بدو بدو یه تیکه کاغذ میوردن که روش یه شماره نوشته شده بود و میگفتن شمارهی خونمونه. یکی از بچهها یه شماره آورده بود و بچهام بهش گفت احتمالاً داره اشتباه میکنه و تعداد رقماش باید بیشتر از این باشه و من وقتی فهمیدم اون شماره، شمارهی ماشین بوده و «سین» داشته وسطش، یخ کردم... همهی بچههای گروهمون رفته بودن و فقط ما مونده بودیم ولی نمیشد بریم چون حواسشون پرت نشده بود هنوز. تو حیاط دوربینم رو درآوردن از تو کیفش و گفتن عکس بگیر ازمون. چندتاییشون پیش خودم موندن و گفتن خودشون میخوان عکس بگیرن و هرچی بهشون گفتم اینجوری نمیتونین عکس خودتون رو ببینین، قبول نکردن. یکی یکی دستشون رو گرفتم و گذاشتم رو دکمه و فشار دادم ولی بس نبود. اونایی که تو عکس بودن میگفتن چرا بقیه هم هستن و عکس تکی میخواستن. موقع شماره دادن هم همینجوری بود. هرکدوم یه کاغذ میوردن و میگفتن شمارهات رو بنویس روش و میگفتن به هیچکس دیگه نده و اون وقت گیج میشدی وسط کاغذایی که دراز شده بود طرفت. تو حیاط که رفتیم، دو سهتاشون مشکل داشتن. یکیشون دست میذاشت رو گردن اون یکی و من زورم نمیرسید دستش رو بردارم و میترسیدم وقتی میدیدم پسره سرخ شده و صداش دیگه بالا نمیاد. مربیشون میومد جداشون میکرد ولی دو دقیقه بعد باز دستش رو گردن پسره بود. هیچجوری نمیشد باهاش حرف زد و فقط موقعی که بهش اجازه دادم عکس بگیره گفت که دیگه این کارو نمیکنه، ولی اون لحظه همهی حواسش پیش دوربین بود و حتی اگه قرار بود رو قولش بمونه هم مطمئنم بعد از اینکه عکسش رو گرفت، یادش رفت اصلاً که چه قولی داده... نمیشد به همهشون رسید. جایزه میخواستن و وقتی میگفتی هفتهی دیگه براشون میاری، قهر میکردن. شاگرد خودم که جامدادیش خراب شده بود گفت «خانوم اگه میتونی برای من لوازم درسی بگیر» و یه بار دیگه هم تأکید کرد که «اگه میتونی». پسر دیگهای که ازش خواهش کرده بودم بره دوستش رو که یه پسر دیگه زده بودش و داشت گریه میکرد بیاره پیشم، وقتی تو گوشش گفتم که خیلی مهربونه و بوسش کردم، گفت «آبجی منم شبیه شماست»... نمیدونم. هردومون شوکه بودیم وقتی اومدیم بیرون از اونجا. بچهام گفت اگه هر هفته بخوایم بیایم، دوتامون دیونه میشیم بعد از یه مدت. نمیدونم. قول دادم بهشون که هفتهی دیگه هم برم پیششون ولی از الان میدونم که بهخاطر امتحانام و ترجمهام نمیشه. دلم میخواست یه کاری بکنم واسشون ولی هنوزم مطمئن نیستم اون چند ساعتی که باهاشون بودیم، به احساس بدی که بعد از رفتنمون پیدا میکنن میارزه یا نه. نمیدونم که اگه رفتارم براساس ترحم باشه، درسته یا نه. نمیدونم چهقدر باید نزدیکشون بشم. نمیدونم با این چند ساعت وابستگی بهوجود میاد یا نه. گیجم. بچهام گفت نمیتونم درکشون کنم و منم نمیتونم خودمو بذارم جاشون. نمیدونم. هنوز گیجم... نوشته شده در ساعت 3:35 AM توسط <نون-جیم> Tuesday، April 04، 2006
٭
........................................................................................باز دوباره کلاسم رو بهخاطر دو دقیقه دیر رسیدن، نتونستم برم. اینقدر هم اعصابم خورد شد که الان که اومدم نشستم سایت که ترجمههامون رو تایپ کنم، حوصله ندارم. حالا باز خوبه بچهام اومد و بهمناسبت به کلاس نرسیدنم، نشستیم با هم نسکافه و شیرینی کشمشی خوردیم وگرنه دیگه هیچی. (اوووووووووووه! الان بچهام زنگ زد گفت هنوز نرفته از دانشگاه بیرون و خوابش میاد و حال نداره بره سر کار! بسی روحیه گرفتم! میشینیم با هم علافی میکنیم!!) خب! حالا تا بچهام که رفته پیش استادش بیاد پیش من، از چگونگی عیدم بگم که بسی خوف بود! اولش که رفتیم شمال و من تا حالا لاهیجان و لنگرود و اینا رو ندیده بودم و کلی بهم خوش گذشت و ساحل رامسر رو هم دوست میداشتم. بعد هم رفتیم شیراز و اونور که دیگه محشر بود! رفتنی نزدیک بود هواپیمامون سقوط کنه و آقای کاپیتان برای اینکه کسی نترسه، هی جوک میگفت! آخر سر هم که دید ملت جداً دارن سکته میکنن، اجازه داد که بچههای دانشآموز بیان تو کابین خلبان رو ببینن و منم پا شدم رفتم همراهشون و تازه فیلم هم گرفتم از کاپیتان و خلبان! بعد هم خونهی فامیل بچهام خیلی خوب بود چون ما فقط میخوردیم و میخوابیدیم و دست به سیاه و سفید هم نمیزدیم و فک کنم اگه یه روز دیگه میموندیم، بیرونمون میکردن! باغ ارم و ارگ کریمخانی و تختجمشید و اینا هم که من چون تا حالا نرفته بودم شیراز و ندیده بودمشون، محشر بودن و جون میدادن واسه عکاسی. تازه تو تختجمشید سوار اسب هم شدم که دیگه خدا بود چون اسب سفید من یهعالمه خوشتیپ بود (یهجا لگد زد به اسب بچهام موقع سواری!!) و وقتی صاحبش یه طناب رو تکون میداد جلوش، تکچرخ میزد که البته اون موقع بسیار بسیار وحشتانگیزناک بود واسم ولی حالا که فیلمش رو نگاه میکنم، غش میکنم از خنده! خلاصه خیلی همهچی عالی بود و اگه دهنمون سرویس نمیشد با این ترجمهای که دستمونه، بهتر هم میشد (شاید هم بیمزه میشد اگه بیشتر از اون تفریح میکردیم)! خلاصه الان نصف ترجمهمون انجام شده و این نصفه رو احتمالاً تا فردا تحویلش میدیم، ولی به اون نصفهی دیگه دست هم نزدیم هنوز! دو روز دیگه هم احتمالاً میانترما شروع میشه و این برای منی که یادم رفته جزوههام کجان، یعنی فاجعه! اینقده استرس دارم و اینقده دوست دارم وقت میداشتم برا درسخوندن که خودمم باورم نمیشه! حالا بگذریم! بچه که نیومده هنوز، بشینم پای این ترجمه ببینم کی خلاص میشیم از دستش! پ.ن. من رفتم یه خانومه رو دیدم که شلوارش پاره پاره بود و کفشاش هم ایضاً و هی با عینکش پز میداد و میگفت که خارجیه! کافیشاپی هم که منو برد اونجا کلهی سحر، بسته بود و ما عین بدبختا نشستیم دم درش تا باز بشه! تازه کشف کرد که روسری من فیل داره که من تا اون موقع نفهمیده بودم! تازه یه CD هم داد بهم که عکس فوتبالیست روش بود! تازه تهران هم که بیاد، من باید پول کافهلاتهاش رو بدم! خلاصه این قسمت از شیراز رو هم بسی دوست میداشتم! نوشته شده در ساعت 1:12 PM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|