Saturday، September 24، 2005

٭

بابام رفت بدرقه‌ي داداشم كه مي‌خواست بره دانشگاه مشهد و بعد از حركت كردن قطار از ناراحتي سكته كرد. خواستم بگم تا وقتي بياد خونه، اين‌جا هم عين خودم تعطيله.



........................................................................................


Wednesday، September 21، 2005

٭

چند سال پيشا فك مي‌كردم فيلمايي كه ماجراشون باورنكردنيه، نمي‌تونن ترسناك باشن واسم و فك مي‌كردم كارگردان The Others خيلي خداست كه تونسته كشف كنه من چه‌طوري مي‌تونم پاي يه فيلمي جيغ بزنم وسط اون همه آدم تو سينما، ولي متأسفانه فكرام غلط بود و بچه‌ام ديشب مجبور شد نذاره ادامه ي Boogeyman رو ببينم بس كه داشتم سكته مي‌كردم!


پ.ن1. امروز بايد راضيش كنم كه با چراغ روشن نگاهش كنيم و فك مي‌كنم كار سختي هم نباشه چون خودش گفت كه اين‌جوري بدتره و من بايد تا آخر ببينمش تا بفهمم دروغه!!

پ.ن2. حالا اگه دروغ نبود چي؟!

***
يه آدم ترسو كه فيلم ترسناك دوس داره، مسلماً مريضه!!




٭

ترم پيش اولين ترمي بود كه خودم جزوه نوشتم واسه بيشتر درسا، حالا امروز نگاه كردم ديدم دارم با دو رنگ خودكار مي‌نويسم!



........................................................................................


Monday، September 19، 2005

٭

يه‌دفعه ديدم هيچ‌كدوم از گواهي‌هام تو كلاسورم نيستن و رفتم آموزش ببينم اون‌جا جاشون گذاشتم يا نه، ديدم كتاب سه خواهر چخوفم هم پهلوشونه! حالا جالبه كه ديروز احساس مي‌كردم يه‌چيزيم رو جا گذاشتم، ولي فك مي‌كردم جامداديمه و وقتي هم كه اونو تو ماشين بچم پيداش كردم، ديگه خيالم راحت شد!

پ.ن. يه فيلم الكي پلكيِ ديگه هم ديديم ولي مريل استريپ رو دوست داشتيم!


***
اين خانومه الان اومد و گفت كه خانوم دكتر گفته برو پيش اون خانومه كه ديروز دعوا كردم باهاش! دعا كنين بزن بزن نشه چون متأسفانه خيلي زمينه‌اش رو دارم!




٭

ديروز من پيش بچم بودم و گرسنه‌ام بود واسه همين زنگ زدم مامانم و پرسيدم ازش كه چه‌جوري سوپ درست مي‌كنن و رفتم سيب‌زميني و هويج و اينا هم گرفتم از سر كوچشون و درست هم كردم، ولي ديگه نگم چي از آب دراومد!

پ.ن1. من نمي‌دونم چرا با همه‌چي اين‌قدر اِگزجره برخورد مي‌كنم! اين‌قدر سيب‌زميني و هويجش زياد بود كه بايد آبش رو هم زياد مي‌ريختم تا متناسب بشه، ولي بعدش آبش جوش اومد و سر رفت و منم ليوان ليوان خاليش كردم ولي آخر سر سوپمون به‌قدري آب نداشت كه بچم ميگفت فك نمي‌كردم روزي مجبور بشم يه كاسه سوپ رو گاز بزنم!!!

پ.ن2. تازه من عقلم رسيد كه سبزي‌هاش رو بشورم و ساقه‌هاشون رو جدا كنم، ولي فقط آخر سر اون‌موقعي كه ديدم چه قيافه‌ي مسخره‌اي گرفته سوپم، يادم اومد كه سبزي رو خورد هم مي‌كنن!

پ.ن3. اگه وبا نبود و سبزي آماده مي‌داشتن، اين‌جوري نمي‌شد كه! حالا مشكلات ديگه‌اي كه به هيچ بيماري خطرناكي ربط نداشت و مثلاً اين‌كه من حتي يادم رفت كه بايد نمك بزنم بهش، بماند!

پ.ن4. يه آقاي تُرك صاحب اين‌جاييه كه من رفتم سبزي بخرم. من رفتم اون‌جا و بهش گفتم گشنيز داري، ولي يه جور عجيبي نگام كرد، و منم چون خودم نمي‌دونستم كه به كدوم سبزي مي‌گن گشنيز، گفتم بهش كه نمي‌‌تونم خودم بردارم، ولي بعدش ديدم كه اوضاع اون از من خيلي خراب‌تره: لااقل من مي‌دونستم كه گشنيز يه نوع سبزيه!!!!



........................................................................................


Sunday، September 18، 2005

٭

اينو يادم رفت بگم كه واسه اولين بار تو عمرم، موقعي كه دعوا تموم شد و موقعي كه داشتم براي خانوم دكتر مي‌گفتم كه كارم رو انجام ندادن، گريه نكردم.

پ.ن. مي‌دونم كه از ساختمون معدن تا دانشكده‌ي متال رو لرزيدم و نزديك بود كه بيفتم چند بار از ضعف، ولي به همين دليلي كه گفتم، دوست دارم به خودم آفرين بگم! الان كه يه ذره عصبانيتم كمتر شده، داره خوشم مياد از خودم!




٭

احتمالاً گند زدم و احتمالاً بچه‌ام وقتي بفهمه (الان براش ميل زدم و چند لحظه‌ي ديگه جواب مي‌ده) منو مي‌كُشه ولي واقعاً كار ديگه‌اي نمي‌تونستم بكنم و يكي بايد به اون بچه‌هايي كه امروز وقتي در اون‌جا رو كوبوندم، با دهن باز نگام مي‌كردن، ياد مي‌داد كه جور ديگه‌اي هم مي‌تونن رفتار كنن و اگه خانومه كاري رو كه وظيفشه انجام نمي‌ده، مجبور نيستن التماسش كنن و همين احترام گذاشتنشون به كسي كه لياقت احترام رو نداره، باعث اين مسائل مي‌شه. خانومه اون روز براي من زنگ زد آموزش و اون خانومي كه بايد باهاش حرف مي‌زدم، نبودش و به‌جاي اين‌كه بگه 5 دقيقه‌ي ديگه بيا، بهم گفت كه پاشم برم آموزش كل (انگار كه سر كوچه‌ست) و منم عين احمقا رفتم و اونجا و خانومه رو پيداش كردم و اونم گفت كه من به تو كُپيش رو هم نمي‌دم و بايد به من زنگ مي‌زدن و منم دوباره امروز اومدم اينجا و اولش كه خانومه طبق معمول نبودش و بعدش هم كه اومد، وقتي بهش گفتم كه گفتن شما بايد زنگ بزني، خيلي راحت ابروش رو انداخت بالا و گفت كه "من زنگ نمي‌زنم" و ديگه انگار منو آتيش زدن و فقط يادم مياد كه داد زدم كه يا نيستين يا وقتي هم كه تشريف دارين اين‌جوريه و رفتم در اتاق رييسشون رو زدم (يا كوبيدم) و با اين‌كه خانومه اون تو بودش، ولي طبق معمول در رو قفل كرده بود و منم دستگيره رو عين وحشيا چرخوندم و يه بار ديگه در رو محكم‌تر كوبوندم و ديگه منتظر نموندم كه شازده بياد باز كنه و موقعي كه داشتم ميومدم بيرون، جلوي همه‌ي دخترا و پسرايي كه منتظر عكس‌العمل خانومه بودن، داد زدم "گوه" و اومدم پيش خانوم دكتري كه تنها "آدم" اين دانشكده‌ست و اونم زنگ زد به همون خانومه و گفت كه بايد برام زنگ بزنه و اونم عين يه موش ترسو كه زبونش فقط براي دانشجوها درازه گفت چشم و من ديگه خيالم راحته كه اگه نمره‌ام رو هم رد كنن، ناراحت نمي‌‌شم و بجز همون خانوم دكتري كه واقعاً دوستش دارم و مي‌دونم چه‌قدر زحمت مي‌كشه براي بچه‌ها، مرده‌شور همشون رو ببرن و والسلام.


پ.ن. كلي حرف داشتما. از قبول شدن كنكور داداشه بدون باز كردن لاي كتاب بگير تا Unfortunate Event و Kiss the Girls كه مزخرف بودن و كتاب آخر فريبا وفي (روياي تبت) و ترجمه‌اي كه مهلتش داره تموم مي‌شه، ولي خب حالم بده ديگه.

***
الان ديدم بچه‌ام يه ميل زده با سابجكت "بله؟؟؟" و گفته باز دو ساعت منو تنها گذاشته و من گرد و خا به پا كردم و از اين حرفا و اصلاً هم دعوام نكرده و حالم بهتر شد از اين‌كه فهميدم اشتباه نكردم.



........................................................................................


Wednesday، September 14، 2005

٭

حالا درسته كه من حال ندارم تا ساختمون معدن برم ولي دليل نمي‌شه كه وقتي بچه‌ام اون پسره رو نشونم مي‌ده و مي‌گه اين متاله و عسلويه كار مي‌كنه، حسوديم نشه! كسي خبري داره از اين كه اون‌جا خانوما هم كار مي‌كنن يا نه؟ من هنوز يه سال و نيم ديگه دارم تا گرفتن مدركم ولي خب اگه بدونم كه خانوما هم كار مي‌كنن، يه عالمه انرژي مي‌گيرم واسه تموم كردن درسم!!!!!!!

پ.ن. من عاشق اينم كه پول قلمبه بگيرم! كارم هم هر چه‌قدر سخت باشه و هر چي كه فك كنم به‌خاطر زحمتم بهم پول ميدن، بيشتر ذوق‌زده مي‌شم!!!!!!

پ.ن2. واي يادم نمي‌ره اون پسر سوسوله رو كه داشت مي‌گفت هواي اون‌جا عين خوزستانه و كسي نمي‌تونه تحمل كنه! خب مني كه 18 سال اون‌جا زندگي كردم بايد يه فرقي داشته باشم با اون ديگه!




٭

بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتي.

پ.ن. مني كه حال ندارم تا ساختمون معدن برم و آموزش كل تو انقلاب؟؟؟




........................................................................................


Monday، September 12، 2005

........................................................................................


Sunday، September 11، 2005

٭

بي‌خيال حذف‌پزشكي كه باهاش موافقت نشد. خواهر ما الکی دكتر نشده. اين‌قدر گواهي مي‌برم واسشون تا بگن غلط كرديم!

پ.ن1. درسته كه روز امتحان هيچيم نبود، ولي حق نداشتن تاريخ امتحان رو عوض كنن بدون اين‌كه به دانشكده‌ي ما خبر بدن. بماند كه اين ترم نمره‌هام خوب بود و صفر هم كه بهم بدن اتفاقي نميفته، ولي به‌خاطر استرسايي كه باعثش شدن، حالشون رو مي‌گيرم!

پ.ن2. هي يادم مياد كه مسئول رشته‌مون بهم گفت برو انقلاب و بگو حق منه كه اعتراض كنم و هي يادم مياد كه رفتم پايين و گفتم حتي خانوم دكتر [...] هم گفته حق منه كه اعتراض كنم و هي يادم مياد كه آقاهه برگشت بهم گفت "بي‌خود"!! از شوكه شدن اون روزي كه بهم گفتن امتحان سه روز پيش برگزار شده و گريه كردنم جلوي بقيه مي‌گذرم، ولي از اين "بي‌خود"ي كه بهم گفتي، نه!


***
ديگه حالم بد مي‌شه از بس اين آقاي Jeremy Iron تو هر فيلمي كه مي‌گيرم هستش!




٭

تا دير نشده پاشین برين موزه‌ي هنرها و شاخ دربيارين از ديدن امضاي واقعي پيكاسو پاي كاراش.

پ.ن1. كاراي پل گوگن، ون‌گوگ، خوان ميرو، فرانسيس بيكن، رنه ماگريت و يه عالمه آدم معروف ديگه كه من نمي‌شناختم هم اونجا هست.

پ.ن2. دفعه‌هاي پيش من هي مي‌رفتم دو سانتي كارا تا بتونم اسم هنرمندا و عنوان اثراشون رو بخونم ولي اين‌بار چشمام از دور نوشته‌ها رو مي‌ديد و فقط یه‌کمی (بیشتر هم از روی عادت) نزدیک می‌رفتم! بچه‌ام ميگه با عمل چشمام زمانِ تو موزه موندنمون نصف شده!



........................................................................................


Saturday، September 10، 2005

٭

از شمال هم برگشتیم.
حالم خوبه.



........................................................................................


Tuesday، September 06، 2005

٭

روزنامه‌ای که رو صندلی هواپیما گذاشته بودن خبرش رو بهم داد وگرنه من تو کرمان از همه‌چی دور بودم. باورم نمی‌شد، ولی انگار واقعیه و من باز باید یاد اون عکس مزخرفش کنار هواپیما بیفتم و اون لبخند کثیفش. دهنم رو اگه باز کنم، اتفاق خیلی خوبی نمیفته، بنابراین هیچی نمی‌گم. شهرداری مبارکت آقایی که حالم بهم می‌خوره ازت.

پ.ن. هی عکسه که یاد من میاد. کجا دیده بودم عکس خودش و زنش رو موقعی که می‌خواستن رای بدن؟


***
تو فرودگاه خانومه بهم گفت كفشاتو درآر.



........................................................................................


Monday، September 05، 2005

٭

من الان تقريباً بي‌خبر از تمام دنيا تو خونه‌ي دانشجويي دوست دوران دبيرستانم هستم! خود دوستم اين‌جا نيست و من تنهايی منتظرم كه بچه برام صبحونه بیاره از بيرون و چون خيلي گرسنمه، نشستم وسط اتاق و دارم گردوهايي رو كه ديروز از باغ شازده ماهان خريديم پرت مي‌كنم تو ديوار تا بشكنن و چون نون هم نداريم، همون‌جوري بهشون پنير می‌مالونم و می‌خورم! اينجا بجز گرماي آفتابش همه‌چیش خوبه و كنفرانس بچه‌ام هم عالی ارائه شد و باغ شازده و شاه‌نعمت‌الله‌ولي هم خوش گذشت و مردم هم به‌طرز عجيبي خوش‌اخلاق هستن و به‌طرز عجيبي اعصاباشون آرومه و سوغاتي‌هاشون هم خوشمزه‌ست و ما ساعت 8:30 شب برمي‌گرديم تهران و ديگه همينا!

پ.ن1. اين‌جا يه‌چيز خيلي جالبي كه هست اينه كه تو همه‌ي رستورانا، آشپزا و گارسون‌ها خانوم هستن.

پ.ن2. برعکس اون چیزی که فک می‌کردم اینجا آدم معتاد زياد نديديم ولي خب وقتي هم که ديديم، خوبش رو ديديم! آقاهه تو تاكسي رو صندلي جلو نشسته بود و اين‌قدر تو هپروت بود كه كج مي‌شد و سرش رو مي‌ذاشت رو شونه‌ي راننده!

پ.ن3. این‌قده باحاله! دو ساعت ميشيني تو تاكسي و بعد 75 تومن ميگيرن ازت!

پ.ن4. جريان باغ شازده رو بگم؟ 120 سال پيش يه آقاي شاهزاده‌اي تو شهر ماهان (نزديك كرمان) دستور ساخت این باغ رو ميده ولي مي‌گه تا وقتي كار ساختنش تموم نشده، پام رو اونجا نمي‌ذارم. بعد وقتي كه فقط يه کاشی از اون ساختمون مونده تا تموم شه، خبر ميارن كه شاهزاده مرده و اون آقاي بنا هم از خوشحالي کاشی آخر رو پرت ميكنه هوا و هنوز هم جاي اون يه کاشی خاليه و میشه دیدش.

پ.ن5. يادم رفته بود بوي قليون چه‌جوريه و چه‌قدر بدم مياد ازش واسه همين گفتيم يكي بيارن واسمون و بعد كه ديديم هر چي فوتش مي‌كنيم دود نمي‌كنه گذاشتيمش كنار ولي خب دست من خورد بهش و زغالاش ريخت روي فرشِ اون نيمكتي كه روش نشسته بوديم و منم عين ديوونه‌ها با دست خواستم بلندشون كنم و بذارمشون سر جاش و نتيجه‌اش شد يه تاول گنده سر انگشتم و تازه فرششون هم سوخت و سوراخ شد و مجبور شديم فرار كنيم!

پ.ن6. در ضمن خيلي غير ارادي در دوربينم رو باز كردم و فيلمام نور خورد!

پ.ن7. من برم بقیه‌ی گردوهام رو بشكونم!



........................................................................................


Thursday، September 01، 2005

٭

دیدین دیروز یه‌دفعه‌ای بارون گرفت؟ حال منم همون‌جور یه‌دفعه‌ای خوب شد. سه ساله درستش، ولی خب یه سالگی مبارک.




٭

آقای دی‌وی‌دی! مرسی که زود اومدی و نذاشتی پنج دقیقه‌ی آخر The Ninth Gate رو ببینیم! فقط یه کم دیگه مونده بود تا من سکته کنم و شما نجاتم دادی!

پ.ن. پولانسکی که جای خودشو داره، دارم به جانی دپ علاقه‌مند می‌شم!



........................................................................................