|
|
Tuesday، August 30، 2005
٭
دیشب نتیجهی ارشد رو اعلام کردن و بچم دانشگاه خودمون قبول شد و من بیشتر از اون خوشحال شدم. هر چی باشه من اولین بار بچهام رو اونجا دیدم و هر چی باشه من از وقتیکه بچهام فارغالتحصیل شد، کلی تنها مونده یودم. دیشب کلی یاد زمین فوتبالمون کردیم و چمنای پشت دانشکده و منچبازی و سلف جداگونهای که باعث میشد غذامون رو پنج دقیقهای تموم کنیم! هی فک میکردیم تو کدوم دانشگاه میتونست اینقدر بهمون خوش بگذره و باز یاد خاطرههامون میفتادیم و غشغش میخندیدیم. خداییش کجا میشه یه کسی بخوابه رو چمنا و بعد یه ساعت بگذره و ساعت کار فوارهها شروع بشه و با خیس شدن از خواب پا شه؟!! پ.ن1. استادی که میشه استاد اصلی گرایش بچهام، همونیه که تقلبش رو گرفت و داشت از دستش سکته میکرد!! خیلی دوست دارم قیافهاش رو ببینم وقتی که دوباره بچهام رو سر کلاسش میبینه!! پ.ن2. این بار برعکس سه سال پیش، بچه میشه سال اولی و من سال چهارمی. تکرار تاریخ بعضیوقتا خیلی بامزهست! میخوام 15 روز بعد از اینکه اومد دانشگاه، بهش کتاب بدم! نوشته شده در ساعت 1:21 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................درد چشمام باعث میشد که هی قرص خوابآور بخورم و واسه همین مجبور شدم Hero رو تو سه روز و سه قسمت ببینم و یهجورایی خیلی سر درنیوردم ازش، ولی دیدن همون رنگا بس بود واسه اینکه بگم واقعاً فوقالعاده بود. روز اول که داشتم اولای فیلم رو میدیدم، یهکمی واسم خندهدار بهنظر میرسید و با رو هوا موندن شخصیتای در حال جنگ، یاد فوتبالیستها و سوباسا میفتادم، ولی روز سوم، وقتی که Flying Snow، خودش و Broken Sword رو کشت، اینقدر فضای فیلم روم تأثیر گذاشته بود که گریهام گرفت و بعد از تموم شدنش، یه بار دیگه صحنهی مرگشون رو نگاه کردم. چهرهی Flying Snow با اون همه آرامش در عین سرسختی و قیافهی غمگین Broken Sword و بازی عالی Moon و تمام رنگا و تکنیکای بهکار رفته توی فیلم جوری بود که میتونم بگم یکی از خاصترین فیلمای عمرم رو دیدم. پ.ن1. عاشق اون صحنهای بودم که Broken Sword اشک Flying Snow رو پاک کرد و Nameless تنهاشون گذاشت. پ.ن2. هیچکدوم از دیویدیهایی که تا حالا دیدم اینهمه Special Features نداشت. نوشته شده در ساعت 3:41 AM توسط <نون-جیم> Saturday، August 27، 2005
٭
........................................................................................مامانم اونموقعها هر وقت میخواست من و برادر وروجکم رو باهم مقایسه کنه، میگفت اگه یه کتاب بدین دست این بچه، دیگه یادتون میره تو خونه هست یا نه! حالا شما فرض کنین این بچه بزرگ شده و قراره تا روز دوشنبه که لنزش رو درمیارن، همهی نوشتهها رو دوتایی ببینه و نور هم چشمش رو اذیت میکنه و دیگه بس که یهجا نشسته، مُرده! قرصای مسکن خوابآوری که میخوره هم باعث میشه وقتی بچهاش براش کتاب میخونه، دو ثانیه بعد بخوابه و هیچی نفهمه (جوری که تو یکی از داستانای دریاروندگان جزیرهی آبیتر، وقتی بچهام گفت که آخرش چی شد، بهش گفتم اولش رو هم نمیدونم و اسم یکی از شخصیتها رو هم که گفت بگم، فقط "ننه خوری" یادم بود که درستش "ننه خیرو" بود!!!!!) تازه این بیچارهای که اینجا نشسته دیشب که مثلاً میخواست بره بیرون با بچهاش بگرده، از یه زیارتگاه سر در آورد و شمع روشن کرد و نور شمعا کاری کرد که دو دقیقه بعدش با گریه برگشت خونه و باز مامانش یه لورازپام داد بهش که بیهوشش کنه (دکترم گفت عملت خیلی دردناکه و از مورفین و هرویین و اکس هم میتونی استفاده کنی واسه آروم شدنت!!!) خلاصه اینکه عملم کلی ماجرا داشت (از اینکه لحظهی آخر هم طبق معمول عینکم رو گم کردم و دیر رفتیم و خواهرم که برای ملاقات بعد از عمل میخواست بیاد، زودتر از ما اونجا رسیده بود، تا اینکه وقتی خواستم لباس اتاقعمل بپوشم، دیدم یه سطل لباس هست که لباسای توش همه لک دارن و بالاخره یکی که از همه تمیزتر بود رو برداشتم پوشیدم ولی بعداً فهمیدم که باید منتظر میموندم تا یهدونه نو برام بیارن و...) خلاصه برای خودش ماجرایی بود! خب دیگه! من فقط اومدم خبر بدم که کور نشدم و ترجیح میدم همین یهذره چشمی رو که برام مونده، در جهت ترجمهی 77 صفحهایم بهکار بگیرم تا بدبخت نشم! پس فعلاً! پ.ن. یادم رفته بود چشمام چه شکلیه بس که عینک روشون بود و بدون عینک هم خب نمیتونستم ببینمشون! هی راه میرم به بچهام میگم نگاه کنه و بگه چهقدر خوشگله!!! نوشته شده در ساعت 2:33 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، August 24، 2005
٭
مرگ یعنی اینقدر نزدیکه؟ میخواستم بلند شم از پای کامپیوتر ولی رفتم و بلاگ نیلی رو خوندم و رسیدم به این پست و بعد اینجا و ... این جملهها واقعین دیگه، نه؟؟؟ "و اما اخبار بد! پارگی روی گردنم متاسفانه عمودی خواهد بود، و اين يعنی اينکه نه گردنبند و نه بلوز يقه دار نميتونه بپوشونتش...." نوشته شده در ساعت 3:40 PM توسط <نون-جیم>
٭
تا یه ساعت دیگه میتونم عینکم رو بندازم دور و واسه همین بهجای استرس، ذوق دارم. مامان هِی داره راه میره و میگه نترس، اگه چیزی شد، چشمامو میدم بهت ولی خب من هیچیم نیست و خیلی راحت رفتم دوش گرفتم (چون تا شنبه نمیتونم برم حموم) و آرایش هم کردم (چشمام رو نه البته) و نشستم اینجا و میخندم که چهقدر خنگ بودم اونموقعی که دوست داشتم مث خواهرام عینک بزنم و با اون فریم صورتی چه کیفی میکردم تو 11 سالگی و بعد یاد همهی اون شیشههایی میفتم که شیکوندم و فریمایی که شب باهاشون خوابیدم و کجوکولهشون کردم و باز میخندم! نچ! من نمیترسم واسه دور انداختن عینکی که دوستش ندارم! پ.ن1. همه میگن یادگاری نگهش دار، ولی میخوام خوردش کنم!! پ.ن2. با اینکه نزدیکبینم و با اینکه شمارهی چشمام اونقدرا هم بالا نیست (2.5)، ولی اینچند وقت چون عینک نمیزدم از ترس گود شدن زیر چشمام و چون دیگه فواصل تقریباً نزدیک رو هم خوب نمیدیدم، رو هر چیزی (از جمله ظرف غذام یا مثلاً مونیتور) خم میشدم و الان قوز میکنم موقع نشستن!!! این عادتم هم اگه خوب بشه، دیگه فوقالعادهست! پ.ن3. من یه مدت لنز میزدم و یه بار باهاش رفتم دریا و نزدیک بود کور بشم و چشمم عفونت کرد و 2.5 هم آستیگمات شد و من واسه سردردام، شیشهی عینکم رو عوض کردم، ولی بعد از اینکه آستیگماتیسمم خوب شد و اومدم لنز بزنم دوباره و دیدم که بعد از 6 ماه باز عفونت میکنه چشمام با لنز، کلی دپرس شدم و شیشهی عینکم رو عوض نکردم دیگه. اون روز که رفته بودم آزمایش واسه عمل، اپتومتره یه عینک گذاشت رو چشمام و شیشهها رو عوض کرد و هی پرسید که با کدوم بهتر میبینم و منم جواب دادم، ولی بعد از اینکه گفت تموم شد و عینک خودم رو گذاشتم رو چشمام، دیدم هیچکدوم از جهتا رو تشخیص نمیدم!! پ.ن4. دیگه داره دیرم میشه کمکم. دعا کنین کور نشم! نوشته شده در ساعت 3:20 PM توسط <نون-جیم> ........................................................................................ Tuesday، August 23، 2005 ........................................................................................ Monday، August 22، 2005
٭
........................................................................................خوبه که بچهام رو دارم. مخم قفلِ قفل شده بود و واسه درست کردن اون چند صفحه دیگه هیچی کار نمیکرد! نوشته شده در ساعت 5:16 AM توسط <نون-جیم> Sunday، August 21، 2005
٭
........................................................................................فردا باید برم نشریه و ترجمههام رو تحویل بدم. پسفردا باید برم دندونپزشکی و یه هفته بعد از عصبکشی روکشای مزخرف رو عوض کنم. روز بعدش ساعت 2 ظهر عمل چشم دارم و با یه عالمه ترس، خوشحالم که میتونم عینکم رو خورد کنم. ساعت پنج همون روز کلاس فرانسه دارم که نمیدونم با اون وضع و چشمای بسته میتونم برم یا نه. دوازدهم این ماه بچهام مقاله داره تو کرمان و هنوز سراغ بلیط نرفتیم. یه پروژه گرفتیم که تا آخر شهریور وقت داریم واسه تحویلش و از همین امروز باید بشینیم پاش... موهای کوتاهنکرده مونده. دیویدیهای ندیده، مونده. کتابای نخونده، مونده. 4 فصل آخر ترمودینامیک، مونده. خودم موندم! جدی جدی موندم! مسخرهست اگه بگم خوشحالم؟! هست حتماً که من هستم و این همه انرژی احساس میکنم واسه ترجمهی اون 77 صفحه! نوشته شده در ساعت 12:44 PM توسط <نون-جیم> Thursday، August 18، 2005
٭
........................................................................................واسه دیدن "خیلی دور، خیلی نزدیک"، یه روزِ پر از انرژی رو انتخاب کنین. فضای فیلم اینقدر سنگینه که امکان نداره با حال خوبی از سینما بیاین بیرون. پ.ن. از سینمای ایران بعید بود. نوشته شده در ساعت 1:13 AM توسط <نون-جیم> Tuesday، August 16، 2005
٭
این دکتر ما میگه اونایی که گروه خونیشون O هست، احتمال وبا گرفتنشون بیشتره! گفتم که مواظب خودتون باشین! نوشته شده در ساعت 4:17 PM توسط <نون-جیم>
٭
پای فیلما قهقهه زیاد زدم و گریه هم زیاد کردم، ولی یادم نمیاد که تا حالا از شدت رضایت، "لبخند" زده باشم موقع تماشای فیلمی و بهمحض دیدن تیتراژ آخرش، خواسته باشم یه بار دیگه ببینمش. Being Julia یکی از بهترین فیلمایی بود که تو عمرم دیدم: پر از صحنههایی که از پیروزی شخصیت اولش، عین اینکه خود تو جای جولیا باشی، احساس فوقالعادهای بهت دست میداد و دوست داشتی فقط لبخند بزنی. میدیدی دختر جوونی که تام عاشقش شده، بجز صدای مسخره و رفتار احمقانهاش، برعکس خود تام، هیچ عیبی نداره و فقط میخواد به موفقیت برسه و شاید حتی لیاقتش رو هم داره، ولی با وجود دونستن همهی اینا، باز وقتی با هم روی صحنه بودن، دلت میخواست به بدترین شکل شکست بخوره و اشکش دربیاد. این فقط در مورد اویس نبود؛ آنت بنینگ بهحدی نقشش رو زیبا و قابلباور بازی میکرد که از دید تماشاگر*، هیچچیز و هیچکس حق نداشت خندههای اونو ازش بگیره. هنوز Million Dollar Baby و بازی هیلاری سوانک رو ندیدم، ولی باید خیلی محشر بوده باشه توی اون فیلم، که اسکار رو حق بنینگ ندونسته باشن. فک میکنم هیچ هنرپیشهای نمیتونست موقع خندیدن، از ته دل و با تمام وجود و با تمام تمام تمام اجزای صورتش بخنده جوری که تو شک کنی بهش که داره فیلم بازی میکنه یا اینکه شخصیت واقعیش رو نشون میده. چین و چروکای ریز دور چشم هیچ بازیگری نمیتونست اینقدر دوستداشتنی باشه. * نمیدونم تماشاگرای مذکر هم با فیلم همینقدر همذاتپنداری میکنن یا نه. احساس خودم رو میدونم موقعی که تصور میکنم دارم پیر میشم و درست یا غلط، میتونم به همهی همجنسای خودم تعمیمش بدم، ولی در مورد جنس مخالف و احساسش، تقریباً هیچ نظری ندارم. پ.ن. واسه اونایی که فیلمو ندیدن؛ داستان در مورد یه هنرپیشهی زن تئاتر به اسم جولیاست که داره سالای جوونیش رو پشت سر میذاره و فک میکنه داره به آخر میرسه، ولی بعد با یه پسر جوون آمریکایی روبهرو میشه و وقتایی که کنار اونه دیگه احساس پیر شدن اذیتش نمیکنه و بعدتر این پسر عاشق یه دختر همسن و سال خودش میشه و Bla Bla Bla! خودتون باید ببینیدش حتماً! نوشته شده در ساعت 4:10 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................فک کنم همهاش از مرگ شروع شد. مصدق، ملکتاج، دکتر نون... خوبیش این بود که مُردن دکتر نون، حتی با صدای بلند، چند ساعت بیشتر طول نمیکشید. خیلی مونده هنوز تا برسم به خودِ کریستف. نوشته شده در ساعت 3:03 PM توسط <نون-جیم> Sunday، August 14، 2005
٭
........................................................................................بعضی وقتا نوشتن در مورد بعضی چیزا، آرامشدهندهست و به تو اجازه میده که با دید یه مسئله از بالا، بهتر قدرت تجزیه و تحلیلش رو داشته باشی. بعضی وقتا هم دقیقاً برعکسه، نوشتن بیشتر ذهنت رو درگیر خودش میکنه و حتی باعث تشدید اهمیت خیلی از چیزایی میشه که تا قبل از اون به چشم نمیومدن و یا ربطی به موضوع نداشتن. من تقریباً میتونم مطمئن باشم که این لحظه تو حالت دوم قرار دارم، ولی با این حال نمیدونم پشت گوش انداختن مسئلهای که داره به یکی از مهمترین مشغولیتهای ذهنیم تبدیل میشه و سکوت دربارهاش، نتیجهای داره یا نه. وضعیتم یهجورایی برای خودم قابل درکه و برام مسلم شده که دارم یه مرحلهی "گذار" رو طی میکنم ولی بیحوصلگی و عجول بودنم فرصتی باقی نمیذاره برای کنار اومدن با این توجیهات. اینقدر تجربه دارم که بدونم آدمای مغرور در صورتیکه طرف مقابلشون رو در نظر نگیرن خیلی سخت با هم کنار میان و قطعاً این رو هم میدونم که نادیده گرفتن طرف مقابل (که میتونه ناخودآگاه باشه)، خیلی آسونتر از توجه به اونه، با این حال مطمئنم که احساس "احتیاج به پیروز شدن" تقریباً واسهی همهی آدما وجود داره و بیدلیله که بهخاطر یه حس غیر خاص و عمومی، بقیهی مشابه رو مجبور به فداکاری کنیم. بهتر بگم: هیچ دلیلی برای نتیجهگیریِ این مسئله که بقیهی افراد دایرهی تعیینشده به یه همچین حسی نیازمند نیستن، وجود نداره. نمیتونم حکم کنم که احترام به موفقیت "کاذب" افراد دیگه ضروریه، چون شخصاً (برخلاف میلم) نمیتونم فردیت آدما رو محترم بدونم و مقایسهی اونها رو (حداقل با خودم) کنار بذارم، ولی فک میکنم حداقل «علاقه» دارم و «برام مهمه» که افرادی رو که توی دایرهی محدودم جا میگیرن، با خودم همراه کنم. غره شدن به موفقیتها و بیاهمیت خوندن شکستهای هرکس از طرف خودش، کاملاً طبیعی و حتی ضروریه. مشکل وقتی بهوجود میاد که این بیاهمیت شمردن بخواد به موفقیت افراد دیگه سرایت کنه. ممکنه این یکی از اشکالهای شخصیت ناپختهی من باشه که نمیتونم بین مربی رقص عالی و استاد دانشگاه فوقالعاده باسوادم، فرد موفقتر رو انتخاب کنم و ریشهاش حتی ممکنه به همون طرزفکرهای متفاوتی برگرده که میتونن یه سری استعدادها رو نادیده بگیرن و بهدلیل پایینتر بودنشون تو یه ردهبندی شخصی، اونها رو شایستهی پرداخته شدن و به عمل اومدن نبینن، اما با این حال هیچکدوم از اینها برای من توجیهکننده نیست. مطمئن نیستم از اینکه برای خودم عملی هست یا نه، با این وجود فک میکنم در یه حالت ایدهآل، افراد داخل دایره میتونن استثنا بهشمار بیان و در صورتیکه مشکلی از مشکلاتشون حل بشه، قوانین رو نقض کنن. احتمالاً نتونستم منظور خودم رو خوب بیان کنم و تا همینجا هم خیلی سردرگمکننده حرف زدم اما این موضوع برای خودم هم روشنتر از این نیست. مطرح کردن و نوشتنش شاید یه تلاش ساده بود برای از آشفتگی دراومدن ذهنم و رسیدن به حالت اول، «تجزیه و تحلیل بهتر مسئله»، و فک میکنم موفق شدم. همین فعلاً کافیه و برای من حتی به نتیجه نرسیدنش رو جبران میکنه. نوشته شده در ساعت 3:33 AM توسط <نون-جیم> Saturday، August 13، 2005
٭
........................................................................................اگه تو یه شرایط دیگه بودم، حتماً The Forgotten رو نصفهنیمه ول میکردم. فیلمای تخیلی بیشتر برام خندهدارن تا جالب. نمیدونم چی شد که پای این یکی نخندیدم و شب وقتی زیر دوش بودم، اون همه فکرای وحشتناک اومد تو سرم و آخرش اونجوری جیغ زدم. فرداییش از اونم بدتر بود. رومن پولانسکی با The Tenant همهاش سوژه میداد بهم واسه خوابام. اگه مطمئن نبودم که مال 30 سال پیشه، باورم نمیشد اصلاً. آدم فک میکرد تازه ساخته شده و فقط فضاهاش قدیمیه. موقع خوندن "همنوایی شبانهی..." اصلاً یادم نمیاد که ترسیده باشم، ولی تو تمام مدتی که فیلم پخش میشد، بیدلیل یاد اون بودم. فیلم بعدی که دیدم، از اینم غافلگیرکنندهتر بود. در مورد Birth تقریباً هیچی نمیتونم بگم. باورم نمیشد یه پسربچه بتونه اینقدر نقشش رو خوب بازی کنه. خشک و بیروح عین یه آدم مسخ شده. عین آدمی که واقعاً روح کس دیگه تسخیرش کرده. آخر فیلم رو خیلی دوس داشتم وقتی آنا میخواست خودشو غرق کنه. "استیصال" دقیقاً اون چیزی بود که توی چشماش میشد خوند. «آدمی که غرق نمیشه، ولی نجات هم پیدا نمیکنه». همهی بازیا عالی بود. آنا (نیکول کیدمن) همونجور بینقص که همیشه هست. شان، همونقدر سرد و طلسم شده. کلارا، همون اندازه مرموز و واسه من حتی از اونم بیشتر ترسناک و نفرتانگیز... حتی در مورد شخصیت جوزف هم با اینکه تمام رفتاراش پیشبینی شده بود، میشد کلمهی جذاب رو بهکار برد. یه شوهر بدون عیب، در نقش تکیهگاه، ولی با خصوصیات اخلاقی خاص خودش که میتونه عصبانی بشه، داد بزنه، بشکونه، خودش رو به طرز مسخرهای رقیب یه پسربچهی ده ساله بدونه، ولی آخر سر باز فقط خودش بتونه "نجاتدهنده" و مثل قبل "تکیهگاه" باشه... بگذریم. فضاهای سرد و سنگین فیلم رو بلد نیستم توصیف کنم و اینا که گفتم تقریباً هیچی نبود از اون چیزایی که تو ذهنمه. از اولم گفتم که نمیتونم هیچی بگم دربارهی این فیلم. "تولد" رو فقط باید دید. اونوقته که میشه موقع تعریف عشقی که "شان" برای بیاهمیت نشون دادنش، نامههای عاشقانهاش رو بدون باز کردن به یکی دیگه میداد و عشقی که آنا رو حتی بعد از مردن کسی که دوستش داشت، تنها نمیذاشت، گیج شد. ![]() نوشته شده در ساعت 1:55 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، August 10، 2005
٭
........................................................................................عزیزم اشتباه نکن. این مرگه که تو داری میخونیش. واقعی و با تمام جزئیات. بدون تصویری که بتونه از این به بعد یادش بیاره... بدون قدردانی. بدون احساس لذتِ بعد از 10 سال خستگی... آنتوانت مُرد. قربانی جوان عزیز و بینوا، مُرد. فراموش میشی عین نامههات، مگه نه؟ نوشته شده در ساعت 4:29 PM توسط <نون-جیم> Sunday، August 07، 2005
٭
........................................................................................Meet the Parents یکی از معدود فیلمای مبتذلیه که عاشقشم. دیشب با اینکه یه بار قبلاً دیده بودمش (بچهام ندیده بودش تا حالا) و با این که دیویدیش هر 2 دقیقه یه بار قفل میکرد (دقیقاً هر دو دقیقه یه بار!) و با اینکه من داشتم میمُردم از دلدرد (مرگ واقعی ها!)، ولی باز کلی موجبات خندهمون رو فراهم کرد. پ.ن. چرا هیچکس اعتراضی نمیکنه به این فیلتر کردنای اخیر؟ مگه میشه که فقط کارتای اینترنت من مشکل داشته باشن؟!! نوشته شده در ساعت 2:01 AM توسط <نون-جیم> Friday، August 05، 2005
٭
این سوپری دم در خونهی ما، یه برچسب زده که "شارژ سیمکارتای تالیا"!!! میگیره زیر برچسبشون رو با یه چیز نوکتیز دستکاری میکنه و تموم!!! پ.ن. یه ماه شده که این سیمکارتا اومده دست مردم؟؟! نوشته شده در ساعت 4:20 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................پولمو از پنجره انداختم پایین که مامان بگیرتش، باد بردش. پ.ن1. خرافاتی نیستم، ولی این ماه اون سهمی از پولم رو که باید میذاشتم کنار واسه بقیه، جدا نکرده بودم. پ.ن2. ارشادتون کنم؟ هر پولی که بهتون میرسه، باید 2.5 درصدش رو (هیچی نمیشه تقریباً) بذارین کنار واسه کسی که نیاز داره بهش. لازم هم نیست فقیر باشه حتماً. به مادر پدر و خواهر برادرتون هم میتونین بدینش بهعنوان هدیه، ولی خب تو کتاب دینیها، اسمش دیگه هدیه نیست و زکاته. پ.ن3. تازه اگه یکی 2.5 درصدش رو داد به شما، شما هم باید 2.5 درصد از همون پول رو بدین به یکی دیگه و همینجوری ادامه پیدا میکنه. پ.ن4. من خودم خیلی نیست که این کار رو انجام میدم، ولی شما هم امتحانش کنین و اگه نتیجهاش رو ندیدین، هر چی خواستین بگین به من! پ.ن5. آخوند نیستم من! کم فحش بدین بهم واسه خاطر این پُست!! نوشته شده در ساعت 4:15 PM توسط <نون-جیم> Thursday، August 04، 2005
٭
خیال کن عقدهایام، ولی من مث هوا، به این احساس بُت بودن احتیاج دارم. بعد از 5 سال میفهمم که هنوز پرستیدنیام واسه خیلیا و با این احساس خوب، میرقصم. خیال نکن بالا پایین پریدنه اصلاً. رقصه. با تمام درکی که از موزون بودن حرکات دارم. رقصه... نوشته شده در ساعت 11:46 PM توسط <نون-جیم>
٭
معلم فرانسه داشت به متن رو میخوند و رسید به "بارباپاپا". گفت میدونین چیه که. ما همه گفتیم آره. کی فک میکرد پشمک باشه آخه! نوشته شده در ساعت 12:38 AM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................می گه خانومه هی داد میزده که "من دو تا بچه دارم"، ولی با خیلیای دیگه گرفتنش. رییس جمهوریت مبارک آقای احمدی نژاد. پ.ن. در راستای تنفیذ حکمش، کلاس رقصمون هم (تو فرهنگسرا بود تا حالا) باید جابهجا بشه. اون روز ما رو زندانی کردن تو اتاق سولاریوم تا آقایون بیان و بازرسی کنن و با اینکه اون جا کلی وسیلهی ورزشی داره و کاملاً قابل قبوله که یه باشگاه بدنسازی باشه (چون واقعاً هست بعضی روزا)، ولی خب انگار به ذائقهشون خیلی خوش نمیاومد. نوشته شده در ساعت 12:35 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، August 03، 2005
٭
نشریه پول ترجمهی 70 صفحهایمون رو داد (بیشترین پولی که تا حالا "خودم" در آوردم) و یه شغل ثابت هم پیشنهاد کرد بهمون. بچهام خودش کار و زندگی داره، ولی واسه من خوبه و با این که از مهرماه باید برگردم سراغ درس و مشقم، بهعنوان اولین شغل، حاضرم انجامش بدم. این بار که رفتیم ترجمهی شمارهی بعد رو تحویل بدیم، با آقاهه صحبت میکنیم دربارهاش. پ.ن. این نشریهی فنی مال یه شرکت خودروسازیه، بنابراین علاقهی من به کار تو نشریه (که باعث میشد خودکشی کنم برای مجلهای که وقتی دبیرستانی بودم منتشر میکردیم)، شاملش نمیشه. خیلی بیربطه، ولی تنها چیزی که برام انگیزه است اینه که کار کردن تو اون شرکت، بعد از فارغالتحصیلیم و بهعنوان مهندس، تقریباً آرزومه. نوشته شده در ساعت 11:33 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................سرد شدن من نشونهی خوبی نیست. بهت گفته بودم که این چند وقت با ترسناکترین اتفاقا هم یخ نزده بودم. نوشته شده در ساعت 2:24 AM توسط <نون-جیم> Monday، August 01، 2005
٭
........................................................................................خیلی هم آسون نبود واسم، ولی خوب شدم و بعد انگار که هیچی نشده، In Good Company دیدم و هر جاش هم که خندهدار بود، خندیدم. امتحان میانترم فرانسه یهخورده تونست ذهنم رو مشغول کنه و فک کردن به سوالای امتحانش، خیلی چیزا رو از مغزم ریخت بیرون. برمیگردن، میدونم، ولی تا اون موقع هیچی اهمیتی نداره. ژان کریستف هنوز آهنگ میسازه. نوشته شده در ساعت 12:37 PM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|