|
|
Monday، February 28، 2005
٭
........................................................................................کاشکی بد بازی می کردن. کاشکی این قدر واقعی به نظر نمی رسید. کاشکی "آقا لطیف" همش نمی خندید. کاشکی رسم "عاشق کُشی" رو نمی دیدیم اصلاَ.... نوشته شده در ساعت 1:01 PM توسط <نون-جیم> Saturday، February 26، 2005
٭
........................................................................................دوست مامانم زنگ زده، بعد مامانم به اون ور خط می گه: "بی وفا! دیگه دوسَم نداری؟!" پ.ن1. اگه عبارت داخل گیومه، واستون چیزی رو تداعی نمی کنه، مسئله ای نیست! عبارتِ نام برده شروع یکی از این آهنگ جوادیاست که خودمم همون چند بار، اتفاقی شنیدمش! پ.ن2. بچم امتحان دومیش رو هم خوب داد. مرسی خدا جونم. :c) نوشته شده در ساعت 12:30 AM توسط <نون-جیم> Thursday، February 24، 2005
٭
پدرم دراومد ولی خوب بود! اتاقمو خونه تکونی کردم! پ.ن. خودم یه عالمه خجالت کشیدم وقتی دیدم یادم نمیاد که آخرین بار کِی تختم رو مرتب کردم! نوشته شده در ساعت 5:43 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................درِ سالن شطرنج بسته بود و دو تا دختر اون جا منتظر بودن. یه خورده با هم حرف زدیم که کلاس تشکیل می شه یا نمی شه و از این جور صحبتا، بعد یکیشون ازم پرسید که سال آخری؟، اون وقت اون یکی جواب داد که نه، با ماست! بهش گفتم مگه شما هم فنی هستی؟ جواب داد که آره، من تو رو یه عالمه می بینم تو دانشگاه. تو شهرکِ غرب هم همین طور!! پ.ن1. توضیح این که دو سال می شه که ما دیگه خونمون شهرک نیست! پ.ن2. یه اپسیلون از آرشیوم رو (از دهم ژانویه به بعد) پیدا کردم. می ذارمش کم کم. نوشته شده در ساعت 1:36 PM توسط <نون-جیم> Wednesday، February 23، 2005
٭
بچم امتحان اولشو خیلی خوب داد، خودمم تو استخر یه عالمه خوش گذروندم، آرشیوم هم پاک شد که پاک شد! می خوام بشینم برنامه بریزم واسه تفریحات بعد از امتحان! پ.ن. خانوم مربی بهم گفت که جلوی همه نفس گیری کنم تا بقیه یاد بگیرن! :cD *** قسمت بد هم داشت امروزا! یعنی کم هم بد نبود! (مثلاً به خاطر دعوا با آقای راننده ی اتوبوس، یک ساعت تمام تا وقتی که برسم استخر داشتم می لرزیدم و هِی می گفتم چرا فلان جواب رو بهش ندادم تا دیگه احساسِ قلدر بودن نکنه و چرا صدام فقط همون قدر بلند شد و ...)، ولی دوست ندارم بگمشون وقتی همه چی این قدر خوب بوده. این که با دادی که با اون صدای کثیفش زد، بین اون همه خانوم چرا فقط به من برخورد و چرا فقط من پیاده شدم و چرا همه انگار نه انگار، هم بماند!! نوشته شده در ساعت 10:41 PM توسط <نون-جیم>
٭
همه ی اون احساسای لحظه ای که دیگه برنمی گردن، همه ی اون نوشته هایی که جاشون تو دفترم بود و این جا گذاشتمشون، تمام اون تابستون لعنتی که نفرت داشتم ازش، تمام اون استرسای مسخره واسه امتحانا که هیچ وقت از بین نرفت، تمام خوشگذرونیا، فارغ التحصیل شدن بچم، سر کار رفتنش، لپتاپ خریدنمون، اولین شغلم، تمام دی وی دیایی که گرفتیم، تمام سینما و تئاترایی که رفتیم، مسافرت کردنامون، دریا رفتنمون، کتاب خوندنام، دپرس شدنای بی دلیلم، الکی خوش بودنای بی بهونم، گریه هام، خنده هام، اشکام، لبخندام، هر چیزی که فکرشو بکنی... همه شون تو جیک ثانیه نابود شدن. نابود می دونی یعنی چی؟ نه؟ بذار من برات بگم: می تونستم همین حالا واسه اون خاطره هایی که شاید خوندنشون یه روزی باعث می شد که تکرار شن، بمیرم... پ.ن1. نمی دونم بلاگر قاط زده یا هک شدم یا چی. نمی خوام هم بدونم دیگه... پ.ن2. می شه اگه کسی حتی یه صفحه از آرشیوم رو هم آفلاین داره (از May 2004 به بعد رو)، واسم بفرسته؟ نوشته شده در ساعت 10:39 AM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته، ولی این روزا دوس دارم وقتایی که خونه ام، بشینم پیش مامان. حرف زدن هم مهم نیست. می تونیم کانالا رو بالا پایین کنیم و آخر سر بذاریم یه جایی که خانومه داره اپرا می خونه. همین که هر از چند گاهی یکیمون از صداش تعریف کنه و اون یکی هم یه "آره" بگه، بسه. بعد من می تونم بیام بشینم این جا و فک کنم که چه قدر بیشتر می تونستم شبیهت باشم و نزدیک تر بهت، یا چه می دونم، چه قدر حرف می تونستم داشته باشم باهات، وقتی حتی این قیافه ای هم که روزی چند بار تو آینه نگاش می کنم، مال توه... کاشکی یه خورده مث من خودخواه بودی. کاشکی وسط همه ی اون دغدغه ها، یه گوشه ای رو هم واسه خودت نگه می داشتی... پ.ن. یه جایی تو "آبی ماوراء بحار"ی که دستمه نوشته "صدای دوش، وقتی یک تن و بدن جوانی زیرش هست، چه قدر فرق دارد با وقتی یک آدم پیر...." بعد من هِی دوس دارم اینو بخونم و بغض کنم.... نوشته شده در ساعت 2:14 AM توسط <نون-جیم> Tuesday، February 22، 2005
٭
........................................................................................با اعصاب خوردی بیدار می شم از خواب. بچم که زنگ می زنه، غر می زنم همش. می گه قول دادی که اگه "چرا"ش رو ندونی، ناراحت نباشی. خوب می شم از حرف زدن باهاش. ماتیکم می شکنه موقع آرایش. نباید عزا بگیرم واسش. می گم عصبی بودنم تقصیر قرصامه. باز چهارتاشون رو بالا میندازم. "خوشحال " می رم دانشگاه. استاد بیست دقیقه بیشتر نگهمون می داره. دوست بچم منتظرمه. می گه مهم نیست وقتی می بینمش. ماشین حسابو نیورده، ولی عیبی نداره. حرف می زنیم یه خورده و خداحافظی می کنیم که برسم برم انقلاب. ساعتمو که نگاه می کنم، وقت نمی شه. می مونم واسه حذف و اضافه. تو لیستِ اسما، بیست و دومیم. می شینم رو زمین و منتظر می مونم. نوبتم می شه دو ساعت بعد. فیزیک 2 و آزمایشگاه ها گیرم نمیاد. یه تربیت بدنی برمی دارم که پنج شنبه های تعطیلم رو شطرنج بازی کنم. از "اقتصاد و مدیریت"ی که برداشتم متنفرم، ولی این واحدا هم مهم نیست اصلاً. "ماه نیمروز"م رو جا می ذارم تو سایت از بس که هیچی اهمیت نداره. می ره پیش اون یکی کتاب مندنی پور که گم شد. میام خونه و اتوبوس هم زود میاد که تاکسی نگیرم. بچم از پشت تلفن می گه تو کرمان باز زلزله اومده. می گم "نازنیــــــــــــــــنم؟؟؟؟؟"، می گه نه. تو یه روستاهه بوده مرکزش. "خیالم راحت می شه." یه جوک می گم واسش و دوتامون می خندیم بلند بلند. می گه اتفاقای امروزت "قضا بلا" بوده. اعتقاد دارم منم. می گم تابستون هم می تونم فیزیک 2 بردارم و عیبی نداره. بعد قرار می ذاریم که بریم با هم کتابا رو بخریم دوباره. آروم می شم و می خندیم باز. دلم تنگ شده واسش، ولی نباید زیاد باهاش حرف بزنم به خاطر امتحانش. خداحافظی می کنم و میام پای ماهواره از بیکاری. داره اون جاهایی رو که زلزله اومده نشون می ده. باید بخندم به اون "خیالِ راحتِ" بین دو گیومه، ولی نمی تونم. یاد اون صحنه هایی میفتم که تو بیمارستان شریعتی دیدیم. می گم کاشکی اون روز نمی رفتیم ملاقات زلزله زده ها، ولی کسی نیست که گوش بده بهم. یه بار دیگه تو دلم می گمش واسه خودم. بعد می گم کاشکی اینا رو هم نخونده بودم هیچ وقت......... نوشته شده در ساعت 7:16 PM توسط <نون-جیم> Monday، February 21، 2005
٭
........................................................................................وقتی اون آقاهه که چند تا برگه ازم می خواست صدام کرد "خانوم مهندس"، شاخ درآوردم! این عبارت هم واسه خودش ابهتی داره ها!!! پ.ن. تازه بگم؟! اولش فک کردم که با من نیست، بعدشم که دیدم هست، فک کردم دستم انداخته!!!! *** خورشید خانوم چه قدر خوشگل شده. :c) نوشته شده در ساعت 7:57 PM توسط <نون-جیم> Saturday، February 19، 2005
٭
قسم می خورم که اصلاً به جنگ فک نمی کنم، ولی انگار فک نکردن کافی نیست. خوابام سوژه ی مزخرفِ موردعلاقشون رو پیدا کردن. نوشته شده در ساعت 12:30 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................مث اون لحظه که هوس می کنی از اون لیوان خالی که تو دستات گرفتی، بخار بلند شه. مث وقتی که قوری رو کج می کنی و مواظبی که لیوانت خیلی پُر نشه. مث بعدش که یادت میاد از بوی چایی نفرت داری. مث وقتی که نمی تونی بهش لب بزنی. مث خالی کردن لیوانت تو سینک ظرفشویی./ نوشته شده در ساعت 1:30 AM توسط <نون-جیم> Friday، February 18، 2005
٭
واسه خریدن "پری سا"ی فرشته ساری باید قبلاً تو یکی از جمع خوانی های کارنامه یه داستان ازش خونده باشی و حتماً یادت باشه که قلمش رو دوست داری تا بتونی طرح روی جلدش رو گردن انتشاراتش ققنوس بندازی که اتفاقاً می دونی که این کارو با خیلی کتابای دیگه هم می کنه. خیلیا ممکنه اسم این یکی رو هم بذارن "ادبیات آشپزخانه ای" و بگن که هیچ ارزشی واسش قائل نمی شن، ولی واسه من همون احساس "قابل درک بودنِ" "پرشید" کافی بود واسه دوست داشتن این کتاب. درسته که تخیلاتش با تخیلات منی که داشتم می خوندمش جور درنمیومد و حتی خیلی از احساساتی رو که ازش حرف می زد تجربه نکرده بودم، ولی همین که ناخودآگاه خودمو جای اون می ذاشتم و باهاش از فکر تصاویری که ممکن بود دیگران ازش ساخته باشن و غریبه شدنش واسه نزدیک ترین افراد زندگیش می ترسیدم باعث شد که تو دو سه ساعتی که واسه تموم شدنش وقت گرفت، نذارمش کنار. نمی گم از اون کتابایی بود که کشته مُردش بشم و به بقیه هم که می رسم، بگم بخریدش، ولی می تونم بگم که تو اون چند ساعتی که دستم بود ازش "لذت" بردم و لازم نیست خودمو گول بزنم که "لذت بردن" هدف اصلیم از کتاب خوندن نیست، وقتی که هست. نوشته شده در ساعت 9:07 PM توسط <نون-جیم>
٭
بهانه نمی خواهد. چشمانت را به حال خودشان بگذار. عاشقانه نگاهش می کنند.... نوشته شده در ساعت 6:10 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................چه قدر خوبه که وقتی همه چی داره به مسخره ترین شکل ممکن اتفاق میفته، یه دفعه احساس کنی هیچی بهتر از این نمی تونه باشه و بعدش حتی دوست داشتنت هم با همیشه فرق کنه... این دو سه روز شاید یه اتفاق مهم باشه تو زندگی من. نمی دونم. یه "نقطه ی عطف" یا یه همچین چیزی. برای من مهمیش اینه که فک می کنم از این به بعد باید این جوری دوستت داشته باشم... پ.ن. اولین حقوقی رو هم که در واقع مال بچم بود، گرفتم (مقاله رو من ترجمه کردم، ولی مال من نبود و به اسم بچم چاپ شد). پول یه شام هم نمی شه، ولی خب یه جور خوبی بود مزش! نوشته شده در ساعت 4:56 PM توسط <نون-جیم> Thursday، February 17، 2005
٭
........................................................................................بچم زنگ زده و می گه که پنبه گذاشته تو گوشش تا بتونه درس بخونه. منم می گم الهی بمیرم و یه عالمه غر می زنم که اینا چرا به فکر بقیه نیستن و شاید یه خونواده ای مریض داشته باشه و اینا، بعد وقتی حرف زدنمون تموم شد و گوشی رو گذاشتم، تازه یادم میاد که چه قدر صدای گومب گومب طبلاشون رو دوست دارم! نوشته شده در ساعت 12:47 AM توسط <نون-جیم> Wednesday، February 16، 2005
٭
می دونی چه قدر دوسِت داشتم وقتی تو این شرایط حواست به منم بود و چهارشنبه عصر تا پنج شنبه ظهر رو دادی بهم؟ وای خدای من! کاشکی بودی تا می بوسیدمت! سورپرایز شدم! نوشته شده در ساعت 8:42 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................رفتم ببینم کلاس فیزیکم کجا تشکیل می شه، دیدم اصلاً اونی که من انتخاب کردم، تو لیست برنامه ی کلاسا نیست! به خانومه می گم چرا این جوریه، می گه اون مال "چوکا" بوده!! فک کنم این ترم هم قسمت نیست فیزیک 2 بگذرونم! پ.ن. "چوکا" (پردیس 3) یه شاخه از دانشکده ی فنیه (مال بچه های شیمی فک کنم) تو رضوانشهرِِ گیلان!!! نوشته شده در ساعت 4:10 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، February 15، 2005
٭
اولین بارش سخته و آدم احساس تنهایی می کنه، ولی مهم نیست. عیبی نداره که کسی واسه خودش گُل بخره، داره؟ نوشته شده در ساعت 11:46 AM توسط <نون-جیم>
٭
چرا نمی شه این روزا که تو اون جای نفرت انگیز تنهام، بیای و من شاخ دربیارم از دیدنت؟؟ چرند نمی گم. من واسه خوب شدن، عین همون روزی که رو تپه جلوی چشام سبز شدی، سورپرایز شدن می خوام. به اندازه ی تحمل همین چند روز هم بزرگ نشدم هنوز./ نوشته شده در ساعت 11:44 AM توسط <نون-جیم>
٭
می دونم. دانشگاه جای درس خوندنه، نه خوش گذروندن، ولی خب یه روزم میاد مث امروز که دیگه اون صندلی کنار پنجره هم که نور آفتابو می شونه تو کلاس، حالمو خوب نمی کنه. من از این جا بدم میاد. من همون دانشکده ی پایین رو می خوام که می خواستم منفجرش کنم، همون کلاسای درب و داغون با تخته های گچی رو، همون بوفه ای که حالا خرابش کردن رو، درخت توتم رو...... باشه. نمی گم دلم تنگه که نخندی، ولی بیچاره لک زده واسه اون وقتایی که یکی از پشت سر صدام می کرد و برمی گشتم تا با خنده دعواش کنم واسه ترسوندنم. لک زده واسه اون وقتایی که زیر درختم کتاب می خوندم و بعد با دیدن یه جفت کفش از زیر صفحه ها، حدس می زدم که کیه. لک زده واسه دیدن یه آشنا که از دیدنش خوشحال بشم.... لک زده. می فهمی؟ نوشته شده در ساعت 11:31 AM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................حکایت غریبی نیست حکایت این اشک های بی بهانه. راست گفتی که در شلوغی اتفاق های خوب گم نمی شوم و می گردم دنبال دلتنگی های خودساخته ام. اگر بودی، مهلت نمی دادی برای این فکرهای خورنده. اگر بودی، فرصت نبود برای خیسی گونه ها. اگر بودی... اگر بودی... نیستی، تنهاییست که بهانه ی این اشک ها می شود.... ***** می دانم، ولی بگذار خودم بهانه هایم را بسازم از بی بهانگی. نگذار برای این روزهای بی دردِ بادرد دلتنگ شوم. قهرت را نشانم نده. ناشکری ام را ببخش برای آن چه در دستان منست و در حسرت دیگران./ نوشته شده در ساعت 12:30 AM توسط <نون-جیم> Monday، February 14، 2005
٭
حالا تو هی بگو اینی که بیست بار گفت دلش تنگه، چه قدر رمانتیکه حتماً. نوشته شده در ساعت 9:53 PM توسط <نون-جیم>
٭
کی یادشه که آقای قاسمی یه روز تو الواح شیشه ایش چی نوشته بود؟ آره. همون. "انسان تنها موجودیه که همنوعشو می کشه" یا یه همچین چیزی. نمی خوام بگردم و پیداش کنم. فرقی نمی کنه آخه. من دیگه حتی CNN رو هم نگاه نمی کنم که همددری کنم و خیالم راحت شه از آدم بودنم. می رم می خوابم تا کابوس ببینم. این جوری دردش کم تره.... نوشته شده در ساعت 9:53 PM توسط <نون-جیم>
٭
می گم دلم تنگ شده بود. حرف می زنه باهام. حالم بهتر می شه. یادم میاد درس داره. می گم وسط تستات بود؟ جواب می ده مهم نیست. چند تا حرف بامزه می زنم که گند نزده باشم. می گم تستاتو که زدی، زنگ بزن. نمی خواد بره اول. می گم دلم دیگه تنگ نیست. می دونه که راست می گم بهش. دروغامو می شناسه. می ره. میام می شینم این جا. دلم دیگه نمی سوزه واسه اون آدمایی که مُردن. ناشکرترین آدم روی زمین می شم. دوباره حالم بد می شه. دوباره دلم تنگ می شه... چند روز دیگه مونده؟ اگه تموم شد و همه چی همین جوری موند چی؟؟ اگه دیگه عادت کرده بودم به دلتنگی چی؟؟؟ نوشته شده در ساعت 9:23 PM توسط <نون-جیم>
٭
یه آقاهه داشت داد می زد، ولی کسی نمیومد کمکش. کاپشنشو درآورد و خودش تنهایی رفت طرف ماشینی که داشت می سوخت. می خواست یکی رو از توش دربیاره انگار. بقیش رو نشون نداد... نوشته شده در ساعت 9:12 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................چشام باز عفونت کرده و قرمز شده به خاطر دیروز، ولی می ارزه! واسه اولین بار تو عمرم رفتم تو سه متری و رو آب هم موندم! تازشم یه عالمه خوش گذشت با بچه ای که تاریخا رو جابجا می کنه! این بار تو تقویم پارسال نگاه کرده بود، واسه همین جشنمون رو (با شپتو و لچنقلی و شکم گنده) دو روز زودتر گرفتیم! همه چی به اضافه ی کفشای نارنجی و پیتزای دستپخت بچه این قدر خوب بود که تا یه عالمه ی دیگه دلم واسه خوشحال بودنِ اون مدلی تنگ می شه! یه کاری کنین که به شما هم خوش بگذره! پ.ن. ها ها! از کجا باید می دونستیم که اون قارچای بسته بندی که خوردشون کردیم و بعدشم خوردیمشون، نشسته بودن؟! نوشته شده در ساعت 12:20 AM توسط <نون-جیم> Saturday، February 12، 2005
٭
........................................................................................دیدین بعضی وقتا که آدم دراز کشیده، همين جوري یه قطره اشک از چشاش میاد پایین؟ دیدین دنبال دلیل می گرده واسش؟ دیدین چند لحظه بعدش چه قدر غصه داره؟ نوشته شده در ساعت 3:06 AM توسط <نون-جیم> Friday، February 11، 2005
٭
وقتایی که تنهایی پشت ویترین بعضی جینگیل فروشیا وایمیسم، به شدت احساس چیپ بودن بهم دست می ده. این روزا هم که همه چیشون قلب قلبی شده، دیگه بیشتر. باید یه جوری کنار بیام باهاش وقتی فقط یه اپسیلون وقت دارم و هنوز هیچ پدیده ای چشمم رو نگرفته! نوشته شده در ساعت 10:02 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................می دونم که خیلی وقتا جای خیلی از احساسات دیگمو می گیره، می دونم که ممکنه حق نداشته باشه، ولی خب بعضی وقتا مث همین الان، این "حس مادرانه" رو خیلی دوست دارم. این که حال کسی رو که همیشه حالت رو خوب کرده، خوب کنی، خیلی خوبه. نوشته شده در ساعت 9:41 PM توسط <نون-جیم> Thursday، February 10، 2005
٭
تمام تن و تک تک اجزای صورتم، دلم می خواهد همه شان را بالا بیاورم... نوشته شده در ساعت 11:59 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................Master and commander از صد و بیست سال پیش رو هاردِ لپتاپ بود، ولی اون دفعه ی اول پاش خوابم برد و این بار هم دست کمی از اون دفعه نداشت. با این که خیلی وقته که DVD ندیدیم و می تونم بذارم به حساب این، ولی خب یه جوری بود که هر کاری می کردم نمی تونستم متمرکز بشم روش. هی حرف می زدم در مورد چیزایی که ربطی به فیلم نداشت (حتی رومو از مونیتور برمی گردوندم طرف بچم)، اون وقت حرفام که تموم می شد، بچم باید برام توضیح می داد که چی شده. بی خیال ولی. امروز روز فیلم دیدن نبود اصلاً. امروز من و تو باید می رفتیم قاطی اون شونصد نفری که از پشت پنجره نگاشون می کردیم و داشتن رو تپه سر می خوردن. حالا ولی عیبی نداره. این رو هم می شه بی خیال شد. حتی همه ی امروز رو هم. مهم همون دیشب بود که تو مهمونی گند نزدم به همه چی و عین بقیه می تونستم قاه قاه بخندم. خیلی بچه ی خوبی بودم، مگه نه؟ حالا بازم بی خیال ولی. تا دو هفته ی دیگه همین جوری می مونم و یه بار هم غر نمی زنم. اصلاً فردا هم اگه با بقیه نتونستیم بریم فشم، بی خیال. باشه. خیال خودمو راحت می کنم: همه ی این چهارده روز لعنتی، بی خیال. پ.ن1. این همه دیروز تو برفا رفتم که واسه مهمونی خواهری کادو بخرم، اون وقت وسط راهِ خونشون فهمیدم که جا گذاشتمش. بدجور حالم گرفت. پ.ن2. دیشب دو قلپ از اون چیز بدبوه رو هم خوردم ولی هنوزم مث اون دفعه مزه ی زهرمار می داد! فک کنم فقط همین اثر حال بهم زنی رو روم گذاشت. هرچند که وقتی دومین بشقاب لازانیای به اون خوشمزگی رو هم نتونستم بخورم، مشکوک می زد. ولی خب... نمی شه که لیوان لیوان سر کشیدن اون همه آدم رو بذارم به حساب رژیم داشتن. می شه؟ نوشته شده در ساعت 8:06 PM توسط <نون-جیم> Tuesday، February 08، 2005
٭
خواهرم اومده خونه و از یه خانوم پیر و بدبخت بیچاره با لبای کبود شده از سرما می گه که تو اتوبوس از شدت فشاری که سرما آورده بوده بهش، گریش گرفته و وقتی هم بهش گفتن که پاهاتو از تو کفش درآر و بگیر تو دستات تا گرم شه، با هق هق چند بار فقط همینو تکرار کرده: "دستام حس نداره"....... نمی خواد تو دلت بگی. خودم بلند بلند می گمش. آره. خیلی بیشتر از خیلی احمق بودم که دیشب وقتی دیدم آسمون سرخ شده، واسه خاطر برفی که می دونستم می باره، ذوق کردم... نوشته شده در ساعت 5:45 PM توسط <نون-جیم>
٭
من تو این سه سال دانشجویی، هیچ وقت نتونستم با هیچ کدوم از بچه های هم کلاسیم "دوست" بشم. یعنی چرا، به دختراشون سلام می کنم، حالشون رو می پرسم، گاهی اوقات باهاشون می گم و می خندم، ولی خب هیچ وقت نشده فک کنم که باهاشون تو یه فازم و یه جورایی همیشه ازشون دوری می کنم. (برای همین از وقتی که بچم درسش تموم شده، به جز تک و توک دوستای سال بالایی و اونایی که هم رشته ی من نیستن، اکثر اوقات تنهام.) ولی خب اتفاقی که امروز افتاد، یه خورده بهم نزدیکترشون کرد و احساس کردم منم می تونم یه چیزای مشترکی باهاشون داشته باشم... امروز ساعت 10 تا 12 من و همکلاسیام کلاس عملیات حرارتی داشتیم که استادش نیومد و تشکیل هم نشد. (احتمالاً چون تلویزیون گفته بود که مدارس تعطیلن، فک کرده بود که خب اون پسرای دبیرستانی هیکلشون سه برایر دخترای کلاس منه و این معنی نمی ده که اونا تعطیل بشن و شاگردای بیچاره ی من بیان کلاس! – که البته درست فک کرده بود!) خلاصه این که چون برف بیرون خیلی خیلی قشنگ بود، با بچه ها تصمیم گرفتیم که بریم تو حیاط دانشکده برف بازی و همین جوری شد که بدبخت کردیم خودمونو! فکرشو بکنین، تمام بچه های دانشکده ریخته بودن تو حیاط و اصلاً آدم نمی فهمید که داره از کجا ضربه می خوره! دعوا اولش بین خود متالی ها بود (مثلاً 81 ای ها با 83 ای ها) ولی خب برقی ها پررویی کردن و اومدن آدم برفی ما رو خراب کردن و در رفتن و همین شد که جنگ چهره ی وسیع تری به خودش گرفت! کافی بود یکی موقع فرار کردن پاش سر بخوره و بیفته زمین. فک کنم اون لحظه مرگ رو بیشتر آرزو می کرد تا اون گوله برف هایی رو که تو صورتش می زدیم و دفنش می کردیم زیر یخا! گوله هاش آخه گوله نبودن که! یکیشون خورده بود تو گلوی مهسا و بیچاره می گفت تیروئیدش ترکیده حتماً!!! یکی از بچه ها هم پیشنهاد می کرد که تو گلوله برفیامون سنگ بذاریم تا مال ما هم محکم بشن، ولی خب وجدان بقیه قبول نکرد!! خلاصه به جز اون قسمت افتادن تو جوب هم جریاناتی داشتیم ما امروز! پ.ن1. اولش تازه فهمیدم چه قدر غریبه بودم این همه مدت. دو تا از همکلاسیامو تازه امروز کشف کردم و حتی قیافشون هم آشنا نبود واسم!!! تازشم داشتم شاخ درمی آوردم از این که پسرا این همه ازم می ترسن! می دونم واسه اینه که هیچ وقت به هیچ کدومشون رو ندادم و اصلاً کاری به کارشون ندارم (قیافم هم البته یه خورده زیادی مغروره وقتی یه پسر از کنارم رد می شه)، ولی خب همون محل نذاشتنا و سلام نکردنا باعث شده بود که امروز چند دقیقه ی اول به همه برف بزنن، الا من! یه خورده که گوله پاشیدم تو صورتاشون، تازه فهمیدن که اون قدرا هم آدم نمی خورم! پ.ن2. سه چهار تا از این بچه هایی که سامسونت می گیرن دستشون، داشتن رد می شدن از جلومون، ما هی گفتیم که این مهندسا رو بزنیم یا نه و اونا هم هی لبخند ملیح تحویلمون دادن که یعنی از شخصیت ما به دوره، ولی خب دو ثانیه بعدش فهمیدیم که چه قدر گول تیپشون رو خورده بودیم! همون آقایون مهندس از تو جیب کاپشناشون یکی یه گوله درآوردن و زدن تو سرمون!! پ.ن3. حملات رو اگه می دیدین! بچه ها "لا اله الی ا..." گویان ضربه می زدن و ادای فلسطینیا رو درمی آوردن!! پ.ن4. بعضی وقتا که کسی پررو بازی درمیورد و خیلی بقیه رو می زد، همه متحد می شدن علیهش، بعد یه بار خواستیم یکی از بچه ها رو بزنیم که کاپشن مشکی تنش بود و همه با هم گفتیم "مشکی، مشکی" و ریختیم رو سرش و بعد از گرد و خاک به پا شدن، آقای مشکی اون وسط لای دست و پای بقیه پیدا شد و از همه طرف مورد هجوم قرار گرفت، ولی خب بعدش که برفا رو از صورتش پاک کرد، فهمیدیم که یه مشکی دیگه بوده!! پ.ن5. من و سارا چون داشتیم منجمد می شدیم، اومدیم تو کتابخونه و کفش و جورابامون رو درآوردیم و نشستیم رو فن کوئل، ولی بعدش فهمیدیم که این جوری هم می شده که یه صندلی بیاریم بذاریم کنارش و روی اون بشینیم و ضایع نشیم این قدر!! پ.ن6. خیلی باحال بود! آخرای این دو ساعتی که برف بازی کردیم، دیگه برفی نمونده بود رو زمین بس که همشون رو گوله کرده بودیم! تازه اون وقت بود که می تونستیم رو زمینو نگاه کنیم و ساعت و شال گردن پیدا کنیم و بگردیم دنبال صاحبایی که وقتی داشتن کتک می خوردن، اینا ازشون جا مونده بوده! نوشته شده در ساعت 5:15 PM توسط <نون-جیم>
٭
خدای من! هنوز بعد از یک ساعت باورم نمی شه که این بلا سرم اومد! فکرشو بکنین، بعد از دو ساعت زیر برف بودن تو دانشکده (حالا می گم جریانشو تو پست بعدی)، مُردن از شدت سرما رو با چشمای خودم دیدم. امروز از دانشکده که اومدم بیرون، اولین ماشین به مسیرم می خورد و ذوق ذوق کردم و تاکسی بعدی هم بعد از یک دقیقه منتظر موندن گیرم اومد و داشتم پیش خودم فک می کردم که چه قدر خوش شانسم امروز که با این که این همه هوا سرده و دارم می لرزم و سر تا پا خیسم، می تونم زودی برسم خونه و گرم بشم، ولی خب تا از تاکسیِ دوم پیاده شدم، اتفاقی افتاد که هنوزم به خاطرش تو شوکم! نمی دونم می تونین تصور کنین یا نه، ولی بنده جوب آبی به عمق یک متر رو ندیدم (روش رو برف گرفته بود و نمی شد دیدش البته) و تالاپی افتادم توش! فکرشو بکنین، داشتم منجمد می شدم (آبِ توش دقیقاً مث یخ در بهشت بود حالتش و تیکه های یخیش رو حس می کردم!!) ولی حتی تکون هم نمی تونستم بخورم که بیام بیرون. یعنی چند بار سعی هم کردم، ولی خب پالتو و شلوارم سنگین شده بود و دست و پام هم از شدت سرما خشک شده بودن و هیچ جوری نمی تونستم خودمو نجات بدم! بعد تو همون حالتی که خیلی قشنگ داشتم سنکوپ می کردم (هی! می گم سنکوپ، واقعیه ها!) دیدم یه آقاهه این صحنه ها رو دیده و بهش گفتم که دستمو بگیره و بکشتم بالا و اونم خدا خیرش بده، کمکم کرد و از تو جوب درآوردم، ولی خب قسمت گریه دار ماجرا هنوز شروع نشده بود! من تقریباً 200 متر تا خونه فاصله داشتم ولی هیچ جوری نمی تونستم راه برم با اون پاهای خشک شده و تمام تنم هم می سوخت از باد سردی که بهم می خورد. نمی دونم چه جوری تا خونه رسیدم، ولی می دونم که تمام مسیر رو گریه کردم و آسانسور هم خراب بود و وقتی رسیدم خونه، با همون کیف و پالتو و مقنعه رفتم زیر دوش (مامان البته پشت سرم اومد و ساعتم رو باز کرد از دستم و عینک و بقیه ی دم و دستگاهام رو هم گرفت ازم! الهی من بمیرم. مامانم از قیافه ی من (در حال گریه) داشت سکته می کرد و من در اون حالتِ یخ بسته حتی حرف هم نمی تونستم بزنم که چه بلایی سرم اومده...) وای خدای من! خودم هم باورم نمی شه! زیر آب دوش اون قدر بی حس شده بودم که تشخیص نمی دادم آب سرد داره می ریزه روم یا آب گرم! فقط احساس می کردم که دارم می سوزم و مث گوشتی شده بودم که از فریزر درش میارن و می گیرنش زیر آب تا یخش باز شه!! بماند که بی حسی پاهام تا نیم ساعت بعدش هم خوب نشده بود و هر چی آب داغِ شونصد درجه می گرفتم روش، عین خیالش نبود و فقط پوستش می سوخت به خاطر آب جوشی که گرفته بودمش روش! حالا اون قسمت اولی رو که گفتم تعریف می کنم هم می گم، شاید یه خورده یادم بیاد که چه قدر خوش گذشت و این بی حسی رو که هنوز تو بدنمه، یادم رفت!! نوشته شده در ساعت 4:49 PM توسط <نون-جیم>
٭
فک می کردم دیگه عادت کردی به بلند بلند فک کردنا و غر زدنام. فک می کردم دیگه عادت کردی بهم..... نوشته شده در ساعت 2:29 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................حرفام یخ زده بودن و بهت نگفتم، ولی خوب بود که آروم بودی وقتی نفسم بالا نمیومد و صورتم خیس شده بود. نه. خوب نشدم و نیستم، ولی دوستِت می داشتم وقتی که هر چی احمقانه تر حرف می زدم، آرومتر می شدی.... می دونم احساسم خیلی مسخرست، ولی فک می کردم هر چی که می گذره، بیشتر بهم حق می دی واسه خالی شدن... عصری نوشته بودم واسه خودم که چه قدر خوبه تو می فهمی که بدم. نوشته بودم چه قدر متنفرم از این که خوب نمی شم و تو رو هم بد می کنم... نوشته شده در ساعت 2:06 PM توسط <نون-جیم> Monday، February 07، 2005
٭
چند نفر مث من دفتر جلد سیاه چرمی دارن؟ چند نفر مث من برگاشو به هم چسبوندن؟ چند نفر می خوان هیچی یادشون نیاد؟ چند نفر می دونن که نمی شه؟ چرا همیشه آدم یادش میاد دوباره؟؟؟؟ نوشته شده در ساعت 9:04 PM توسط <نون-جیم>
٭
وقت هایی که چرند می شوم، از خودم نفرت دارم. من، همین حالا، چرند شده ام. نوشته شده در ساعت 8:53 PM توسط <نون-جیم>
٭
گاه آرزوهایم را فراموشم می کنم و می ترسم. اگر یادم بروند و به گور نبرمشان؟؟ نوشته شده در ساعت 8:21 PM توسط <نون-جیم>
٭
........................................................................................بعد از پنج ترم یه بار اومدیم خودمون جزوه بنویسیم سر کلاس، زد و دیروز کلاسورمونو گم کردیم! پ.ن. ایضاً بعد از پنج ترم دوباره خوشمون اومد از رشتمون! نوشته شده در ساعت 7:04 PM توسط <نون-جیم> Friday، February 04، 2005
٭
زیبا و معصوم یا هر چه که او بخواهد. من فقط می دانم که چشمانت ساده و زود گول می خورند... نوشته شده در ساعت 10:56 PM توسط <نون-جیم>
٭
بی خیالیم واسه خودمم عجیب بود. دلداری واسه چیزی که نمی دونستم اعتقاد خودم بهش، از کجا اومده... آره. باید می نشستم فک می کردم بهش تا ترسا دوباره سراغم بیان. باید دراز می کشیدم و می ذاشتم فکرا از هر جایی که می خوان تو ذهنم بیان تا بفهمم داره چی می شه. نه. من نمی تونم یه بار دیگه تو اون کتابخونه ی لعنتی سرم رو بذارم رو میز و سعی کنم که خوابم نبره. نمی تونم دعا بخونم و از اون همه فاصله انرژی بفرستم واست وقتی دیگه انرژی ای واسم نمونده. نمی تونم همه چی رو تکرار کنم و دلم بخواد که نتیجش تکرار نشه. من وحشت می کنم از تنهایی و اگه بخواد یه جور دیگه تموم بشه هم از تکرار شدن لحظه به لحظه ی اون روز می ترسم. تو رو خدا هیچی نگو این بار. هر چه قدر هم که بخوای بهم بفهمونی که فایده ای نداره، باهات میام... نوشته شده در ساعت 10:48 PM توسط <نون-جیم> ........................................................................................ Thursday، February 03، 2005
٭
........................................................................................این قدر دوست دارم شنا یاد بگیرم که برعکس همه ی اونایی که تو استخرن و می ترسن، آبی که تو چشم و گوش و دهنم می ره، یادم می ره. خوشم میاد از این که یه چیزی فقط به سعی خودم بستگی داره، نه به سلیقه ی کج بقیه و شرایط دیگه. همین بهم یه عالمه اعتماد به نفس می ده. پ.ن1. "اعتماد به نفس"، مربوط به همون خنگ شدنیه که باز این چند وقت سراغم اومده. پ.ن2. شنا هم که بلد نباشم هنوز، تو همون شناور موندن روی آب یه حسی هست که با هیچی عوضش نمی کنم. دیشب بعد از دو سه ماه بدون این که خواب بد ببینم و نصف شب بیدار شم، تا ساعت یازده و نیم صبح چشام باز نشد. اولین شبی بود که بدون این که ازم انرژی بگیره، خستگیمو در برد. پ.ن3. چشمم هم انگار فهمیده که نمی تونم عینک شنا بزنم. دوباره چرک کرد. نوشته شده در ساعت 9:41 PM توسط <نون-جیم>
|
صفحه ی اصلی
|