وقتی كه غم طولانی میشه و كاری از دستت برنمياد و اتفاق خاصی هم قرار نيست بيفته (چون قبلا - بدترينهاش - افتاده)، يه جوری هميشه كنارته. ديگه كمتر (زیر ۱۰ بار یعنی کمتر) شكل حمله سراغت مياد. میخندى، باهاته. غصه میخوری، باهاته. همهی فكرای دنيا تو سرته، باهاته. مغزت خاليه، باهاته.
امروز روز خوبی بود واسم. قرار بود كادو نگيرم امسال و به دوستام گفته بودم آخر هفته كه ميان پيشم پولی رو كه قراره صرف خريدن كادوم کنن بهم بدن كه بفرستم واسه اينجا. چند نفر ولي از قبل كادو گرفته بودن. من اين روزا دلم هيچی نمیخواد و فكر نمیكردم ديگه از داشتن چيزی خوشحال بشم ولي شدم. زياد. از كتاب غيرمنتظرهی رويا هم، كه اولين كتاب كيندلم بود. یا از موزيك سولو، كه رسم هرسالهمون شده و همین حالا داره پخش میشه. یا از کیک سیبی که قولش داده شد بهم...
امروز، ناهار و شامم رو رفتم رستورانهایی كه دعوت كرده بودن اونجا بدون اينكه پولي پرداخت كنم غذا بخورم. اولی رو تنها رفتم. هیچوقت تنها نمیرم رستوران ولی رفتم. استادم اونجا بود و بغلم كرد. دومی، فضا و صداش مثل فيلما بود.
امروز، برای اولين بار تو زندگيم، برای تولدم ك زنگ زد بهم و «تولدت مبارك» رو به فارسی و انگليسی تا آخرش برام خوند. امروز برای اولين بار تو زندگيم براي تولدم آذين حرف نزد باهام. مامان و بابام هم زنگ نزدن. اولی رو نمیتونم تصور كنم كجاست. مامان و بابام رو میتونم. حالشون رو هم، كه اونقدر بد بوده که تاريخ از دستشون در رفته...
اينا رو دارم با گريه مینويسم ولي مدل گريههام فرق كرده. میتونم گريه كنم و غذا بخورم. میتونم گريه كنم و مراقب امتحان باشم. میتونم گريه كنم و موزیك راك گوش كنم. میتونم گريه كنم و رفرنسهای مقالهم رو اديت كنم. میتونم همزمان از خوشحالی و ناراحتی گريه كنم. حتی میتونم بدون اشك، فقط توی دلم، گريه كنم.
عوض شدهم. بزرگ. هم سن توی اون موقع ها.
دوستت دارم.
29 February 2012
نشونه
دیشب، وسط قلقل آب و بوی کلر داشتیم از ده تا تولدی که با هم بودیم میگفتیم. بعد یادمون اومد اولینباری که من و س همدیگه رو دیدیم، تو همسن الان من بودی. بعد من هی فکر کردم که مگه میشه؟ چرا پس من اینقدر حساب میبردم ازت؟ چرا وقتی تو اون خونهی شهرک غرب (که هنوز خاطرههاش جزء بهترین خاطرههای دنیاست) با هم دوتایی زندگی میکردیم، توی همهچی، حتی سینما رفتن با س، باید ازت اجازه میگرفتم؟ چهطور تو واسه من لباس میخریدی و غذا درست میکردی واسم و ابروهام رو برمیداشتی؟ من بیست و هشت سالم شده و هنوز بلد نیستم ابرو بردارم. من همیشه خواهر کوچیکه بودم. همیشه همهی چیزای رنگی مال من بود. همیشه دنبالت راه میفتادم و طول مسیر رو حرف میزدم و هیچوقت آدرسها رو یاد نمیگرفتم. همیشه من بودم که خبرهای ناراحتکننده بهم گفته نمیشد. مثل اون شبی که بهخاطر کوتاه بودن مانتوت برده بودنت وزرا و من زنگ میزدم بهت که واسه گربههام کاموای قرمز بگیری و تو از توی بازداشتگاه میگفتی که میگیری! یا مثل تشخیص سرطانت و مثل عملت که یه عمل سادهی کوچیک معده بود توی ایمیلت و بعدا دکتر به مامان گفته بود که اگه همکارم نبود و جوون نبود اصلا دست نمیزدم بهش بسکه پیشرفته بود...
صبح امروز، زیر دوش، شامپو مثل قلب ریخته شد کف دستم و قلب من هری ریخت پایین. گذاشتمش جای جای رژ لبت روی در پاکت کارتهای تبریکت. مرسی بهخاطرش.
صبح امروز، زیر دوش، شامپو مثل قلب ریخته شد کف دستم و قلب من هری ریخت پایین. گذاشتمش جای جای رژ لبت روی در پاکت کارتهای تبریکت. مرسی بهخاطرش.
28 February 2012
Not-A-Morning Person
زنی تقريباً ٤٥ ساله، گاهی با یک كت قرمز شیک و گاهی با لباس نامرتب، با چشمهای بهزور باز نگه داشته شده از فشار خواب، گاهی در حال دويدن دنبال اتوبوس، حداقل سه بار در هفته در ايستگاه اتوبوس رويت مىشه: [کمتر] بین ساعتهای هفت و نيم تا هشت و نیم صبح ، خوابآلوده ولی خوشحال؛ و [بیشتر] بین ساعتهای هشت و نیم تا ده، خوابآلوده ولی عصبانی و نگران.
يک روز بايد بهش بگم كه آيندهی منه.
يک روز بايد بهش بگم كه آيندهی منه.
27 February 2012
تشکر
مرسی از رویا، کاتب، سارا، آذین، آذر، [هر دو] نگار و هر کس دیگهای که من نمیشناختم و کمک کرد واسه تایپ کتاب جمعه این مدت. خیلی خیلی مرسی. امیدوارم پرستو غافلگیر شه وقتی تعداد مقالههای تایپشده رو میبینه.
26 February 2012
24 February 2012
23 February 2012
بعد از شام و شراب
اینکه هنوز قابلیت خوشحال شدن دارم بعد از روبهرو شدن با زندگی و برخورد سخت باهاش، بعضی وقتا عصبیم میکنه.
Prelim دادم
استادم گفت ایمپرشن خیلی خوبی گذاشتم رو آدمایی که نشسته بودن اونجا. گفت you made me proud.
21 February 2012
19 February 2012
خودآزاری
برعکسش هم هست گاهی البته. که یهروز صبح پا میشی قول میدی به خودت که دیگه شبهایی که تمرکز نداری و به سردردت بیشتر از فیلمی که رو پرده پخش میشه توجه میکنی، سینما نری. دلیل؟ پای The Descendants باید خیلی بیشتر از اینا گریه میکردی و نکردی و بعد سعی میکنی دوره کنی فیلم رو صبح روز بعد قبل از اینکه از تو تخت پایین اومده باشی و جبران کنی اشکهای نریخته رو.
و وقتی ۱۰ دقیقه بعدش حالت خوب شد انگار که وظیفهت رو انجام داده باشی و فکر کردی به این که آخر هفته رو چهطور بگذرونی، میتونی به عقل خودت شک کنی.
و وقتی ۱۰ دقیقه بعدش حالت خوب شد انگار که وظیفهت رو انجام داده باشی و فکر کردی به این که آخر هفته رو چهطور بگذرونی، میتونی به عقل خودت شک کنی.
17 February 2012
What a wonderful fucking life!
اينقدر آدمهايي كه تمام وقت تظاهر به خوبي اوضاع ميكنند، آزارم ميدن كه حالا از اون ور بوم افتادهم. من داغون و لهم، اما نه هميشه. گاهي اوقات تمام اتفاقاي دور و برم يادم ميره. گاهي اوقات مست ميكنم و به ريش دنيا ميخندم. گاهي اوقات ميرقصم. هنوز - بعد از يه دورهي بيتفاوتي- كارم برام مهمه و بعضی شبها خواب آناليز ديتا ميبينم. هنوز با ديدن عكسهاي ك دلم براش پر میکشه. هنوز از پنجرهي خونه كه به بيرون نگاه ميكنم به اين فكر ميكنم كه این شهر رو دوست دارم. هنوز، خيلي زيادتر از اون كه بلد باشم بنويسم، عاشقم.
و آره، حالم گاهي اوقات خيلي بده، گاهي يه ژاكت ميپوشم روي همون لباسي كه باهاش خوابيدم و با موهای ژولیده دانشگاه ميرم. گاهي تمام طول مسير رو به جاي كتاب خوندن گريه ميكنم. گاهي دلم میخواد داد بزنم. [بيشتر از] گاهي دندونام رو به هم فشار ميدم توي خواب. گاهی حتی انرژی ندارم ناخنهام رو بگیرم، ولي يه جورايي تسليم شدهم. وقتايي كه بدم، ميدونم بايد تغيير كنم (گيرم توانش رو نداشته باشم) و تو اوج خوشي غصههام يادم نميره. تكليف خودم رو با زندگي معلوم كردم يهجورايي: مزخرفه ولی باید ادامهش بدم.
اینا رو نوشتم که بگم اينجوري نيست كه حالم بد باشه تمام روز و شب. وقت سرخوشي هم دارم. شايد بايد بنويسم از اونا هم، ولي وقتي كه خوبم به نوشتن احتياج ندارم. همينه كه نمینویسم "وات ا واندرفول لايف". اگه بود، نبايد نوشته ميشد و تریبون نمیخواست. همينه كه شماها اينجا بیشتر از غم و غصههاي من ميخونيد. شرمندهم كه گاهي تو كافه با دوستم قهقهه ميزنم و اگه ببينيدم فكر ميكنيد دروغ بافتم براتون تمام اين مدت اینجا. نبافتم ولي. گاهي، وات ا واندرفول لايف داشتم منم. وات ا واندرفول فاکینگ لایف ولی.
اینجا همهی من نیست و من احساس کردم اگه این رو ننویسم بهتون بدهکار میشم.
و آره، حالم گاهي اوقات خيلي بده، گاهي يه ژاكت ميپوشم روي همون لباسي كه باهاش خوابيدم و با موهای ژولیده دانشگاه ميرم. گاهي تمام طول مسير رو به جاي كتاب خوندن گريه ميكنم. گاهي دلم میخواد داد بزنم. [بيشتر از] گاهي دندونام رو به هم فشار ميدم توي خواب. گاهی حتی انرژی ندارم ناخنهام رو بگیرم، ولي يه جورايي تسليم شدهم. وقتايي كه بدم، ميدونم بايد تغيير كنم (گيرم توانش رو نداشته باشم) و تو اوج خوشي غصههام يادم نميره. تكليف خودم رو با زندگي معلوم كردم يهجورايي: مزخرفه ولی باید ادامهش بدم.
اینا رو نوشتم که بگم اينجوري نيست كه حالم بد باشه تمام روز و شب. وقت سرخوشي هم دارم. شايد بايد بنويسم از اونا هم، ولي وقتي كه خوبم به نوشتن احتياج ندارم. همينه كه نمینویسم "وات ا واندرفول لايف". اگه بود، نبايد نوشته ميشد و تریبون نمیخواست. همينه كه شماها اينجا بیشتر از غم و غصههاي من ميخونيد. شرمندهم كه گاهي تو كافه با دوستم قهقهه ميزنم و اگه ببينيدم فكر ميكنيد دروغ بافتم براتون تمام اين مدت اینجا. نبافتم ولي. گاهي، وات ا واندرفول لايف داشتم منم. وات ا واندرفول فاکینگ لایف ولی.
اینجا همهی من نیست و من احساس کردم اگه این رو ننویسم بهتون بدهکار میشم.
15 February 2012
بیکاری حالم رو بد میکنه و همین میشه که ساعت ده صبح، وقتی میبینم تمرکز ندارم واسه چیدن اسلایدها کنار هم، برای اینکه یه کاری کرده باشم و عقب نمونم، ناهار میخورم.
و بله، خودم میدونم مریضم، و سری دوم قرصها هم اثر نداشت روم، و دوباره امروز سعی کردم وقت بگیرم از دکتر و زنگ هم زدم ولی باید پیغام میذاشتم و نذاشتم. تلفنوفوبیا هم مریضیه، میدونم، ولی من مشکلم بزرگتر از این حرفاست: زندگیوفوبیا دارم.
منتظرم فوریه بگذره. شاید بعد از بیستوهشت سالگی بهتر شم؟
و بله، خودم میدونم مریضم، و سری دوم قرصها هم اثر نداشت روم، و دوباره امروز سعی کردم وقت بگیرم از دکتر و زنگ هم زدم ولی باید پیغام میذاشتم و نذاشتم. تلفنوفوبیا هم مریضیه، میدونم، ولی من مشکلم بزرگتر از این حرفاست: زندگیوفوبیا دارم.
منتظرم فوریه بگذره. شاید بعد از بیستوهشت سالگی بهتر شم؟
13 February 2012
که دارمت
نه که حالم رو خوب کنه حتی، ولی تو اوج درموندگی این روزهام، یه لحظههایی فکر میکنم چه خوشبختم.
10 February 2012
کتاب جمعه
تب همه زود خوابید. روزای اول همه پیگیری میکردن و اکانت میساختن و مقاله انتخاب میکردن و تایپ میکردن ولی تموم شد و فقط چند نفر هنوز ادامه میدن. من نمیدونم چهطور انرژی بدم. چهطور جو زده کنم آدما رو (جوزدگی روی خودم خیلی اثر داره) و الان هم بلد نیستم جز یادآوری چیزی بگم. خواستم فقط یادتون بیارم پرستو هنوز زندانه، و یادتون بیارم که اگه مطلبی انتخاب کردید برای تایپ، به امون خدا رهاش نکنید. من دوست داشتم روزی که پرستو و مرضیه آزاد میشن فقط یه مقالهی تایپنشده باقی مونده باشه. همونی که عکسش این زیره...
و البته که مرسی واسه کمکتون. مرسی که تایپ کردین با اینکه دستتون کند بود. مرسی که اگه دستتون تند بود چند تا مقاله تایپ کردین. مرسی. خیلی مرسی.
و البته که مرسی واسه کمکتون. مرسی که تایپ کردین با اینکه دستتون کند بود. مرسی که اگه دستتون تند بود چند تا مقاله تایپ کردین. مرسی. خیلی مرسی.
02 February 2012
اشتراک در:
پیامها (Atom)


