دیشب، وسط قلقل آب و بوی کلر داشتیم از ده تا تولدی که با هم بودیم میگفتیم. بعد یادمون اومد اولینباری که من و س همدیگه رو دیدیم، تو همسن الان من بودی. بعد من هی فکر کردم که مگه میشه؟ چرا پس من اینقدر حساب میبردم ازت؟ چرا وقتی تو اون خونهی شهرک غرب (که هنوز خاطرههاش جزء بهترین خاطرههای دنیاست) با هم دوتایی زندگی میکردیم، توی همهچی، حتی سینما رفتن با س، باید ازت اجازه میگرفتم؟ چهطور تو واسه من لباس میخریدی و غذا درست میکردی واسم و ابروهام رو برمیداشتی؟ من بیست و هشت سالم شده و هنوز بلد نیستم ابرو بردارم. من همیشه خواهر کوچیکه بودم. همیشه همهی چیزای رنگی مال من بود. همیشه دنبالت راه میفتادم و طول مسیر رو حرف میزدم و هیچوقت آدرسها رو یاد نمیگرفتم. همیشه من بودم که خبرهای ناراحتکننده بهم گفته نمیشد. مثل اون شبی که بهخاطر کوتاه بودن مانتوت برده بودنت وزرا و من زنگ میزدم بهت که واسه گربههام کاموای قرمز بگیری و تو از توی بازداشتگاه میگفتی که میگیری! یا مثل تشخیص سرطانت و مثل عملت که یه عمل سادهی کوچیک معده بود توی ایمیلت و بعدا دکتر به مامان گفته بود که اگه همکارم نبود و جوون نبود اصلا دست نمیزدم بهش بسکه پیشرفته بود...
صبح امروز، زیر دوش، شامپو مثل قلب ریخته شد کف دستم و قلب من هری ریخت پایین. گذاشتمش جای جای رژ لبت روی در پاکت کارتهای تبریکت. مرسی بهخاطرش.