23 December 2011
زندگي ديگران
امروز فهميدم نارضايتيم از زندگي و غر زدنهام به خودم بد نيستن خيلي. آدمهاي دور و برم رو ميبينم كه تو زندگيشون، با معيارهاي من، موفق نيستن و خوشحالن و فكر ميكنن موفقن و من دوست دارم برم نقطهضعفهاشون رو بهشون بگم. اين توقع زيادي كه از خودم دارم بد هم نيست. جلوم ميبره. گاهي خيلي شديد افسردهم مي كنه چون خودم دمدستترين آدمم براي تنبيه ولي به خوشحالي ترجيحش ميدم.
19 December 2011
16 December 2011
میدونی چی میگم؟
دوست دارم ساعتها توی کاموافروشیها بچرخم. میتونم صبح تا شب و شب تا صبح ببافم. بلد هم نیستم و از روی یوتیوب نگاه میکنم همهش اما کم نمیارم. در واقع شورش رو در میارم. انگشتهام درد میگیرن اما با هیچچیز دیگهای عوضش نمیکنم. موقع بافتن به هیچی تو دنیا فکر نمیکنم. موقع آب دادن به گلهام هم. سرم درد میکنه همهش. دوست دارم بخوابم کل روز رو. کاش میشد ترک تحصیل کنم. جدی.
پ.ن. قبلا با ورزش اینطوری بودم. الان انرژی عظیمی باید منو به جیم ساختمون برسونه و منبع انرژی ندارم. دکتر گفت تحت هیچ شرایطی ورزش رو ول نکن وگرنه داغون میشی. خودآزاری دارم لابد که از همون موقع که این رو گفت حس ورزش کردنم رفت. داغونتر از این که نمیشه بشم؟ یا میشه؟
پ.ن. قبلا با ورزش اینطوری بودم. الان انرژی عظیمی باید منو به جیم ساختمون برسونه و منبع انرژی ندارم. دکتر گفت تحت هیچ شرایطی ورزش رو ول نکن وگرنه داغون میشی. خودآزاری دارم لابد که از همون موقع که این رو گفت حس ورزش کردنم رفت. داغونتر از این که نمیشه بشم؟ یا میشه؟
14 December 2011
از نرگس مستش مست...
اينها پياز بودن وقتي خريده بودمشون. به جان دادمشون آب. مثل تو كه من رو. امروز صبح داشتم آخرين تيكهي كيك تولدت رو ميخوردم كه ديدم اين رو. نرگس دوست داشتي. واسه تو گرفته بودمش اصلا. بايد براي مامان هم بفرستم اين عكس رو آخه ايران كه بودم سه كيلومتر راهم برد تا مصنوعيشون رو پيدا كنه و بذاره رو شومينه به خاطرت. تولدت مبارك. تولدت خيلي خيلي مبارك.
پ.ن. ب ميگفت تو خواب ديده كنار يه جاده وايسادي و بهت گفته فكر كرده تو رفتي و تو خنديدي بلند كه اين چرت و پرتها چيه كه ميگه. خيلي خوب بود. بازم بخند. میبوسمت.
02 December 2011
یه هفتهست از مسافرت برگشتم. فکر کردم تفریحی میریم و حالا ۱۳ ضربدر ۲ ساعت تو راهیم که هستیم. خستگیش هنوز تو تنمه ولی. تو راه هیچی نداشت و جز برای قهوه توقف نکردیم. تو مسیر سیرکو کافه ده هزار بار خوند که «راه درازیست» و راه درازی بود. دهنمون سرویس شد.
از روزی که اومدم زندگیم تعطیل شده. هنوز چمدونهامون تو هاله. یه هفتهست غذا درست نکردم. ورزش نکردم. درس نخوندم. صبح زود بیدار نشدم. بعضی شبا که هنوز لباس دانشگاهم تنمه و حال مسواک زدن ندارم و تشنمه و س واسم آب میاره بهش میگم زندگیم انگلی شده. کلا حالم از خودم بهم میخوره هی بیشتر و بیشتر. منتظرم ویکند بشه و خونه رو تمیز کنم و نصف لباسهای توی کمد رو دور بریزم و حالم خوب شه. هرچهقدر پلاستیک آشغالی که میبرم بریزم تو شوتینگ گندهتر باشه بهتر میشم. شایدم اونهایی رو که هنوز نو هستن ببرم دونیت کنم. یه عالم هدیه دارم که دوستشون ندارم. قبلا نگهشون میداشتم چون نشونهی دوستی بودن. الان نمیتونم. خفهم میکنن. تنگ میکنن نفسم رو. البته که همهی اینا بهونهست و مثلا فلان گردنبند نقره توی جعبهی ده سانت در دهسانت در دهسانتش جایی رو نگرفته ولی همینکه چشمم بهش میفته حالم بد میشه. اگه مٌردم فکر میکنن سلیقهی خودم بوده. نیستم که توضیح بدم به نظرم زشت بوده.
دوستم تو مسافرت بهم بافتنی یاد داد. دستم سوخته ولی با همون دست سوخته میبافم هر شب پای سریالم. یهکم آروم میشم و حواسم پرت میشه. دیشب برای بار دوم شکافتم نتیجهی یه هفته بافتنم رو. یه سوراخ گنده دراومده بود تو اون شاله که بلد نبودم درستش کنم. امشب باید از اول سر بندازم. س میگه یه روزی فکر میکردی بافتنی و آشپزی کنی؟ فکر نمیکردم. هیچی از زندگی این روزهام رو فکر نمیکردم. کاشکی میشد غصههام رو هم میذاشتم توی یه پلاستیک گنده و مینداختم تو شوتینگ. نمیشه. پلاستیکه روی کولمه و هی میکشونمش با خودم اینور و اونور. خستهام.
واسه تولدت چی بگیرم؟
از روزی که اومدم زندگیم تعطیل شده. هنوز چمدونهامون تو هاله. یه هفتهست غذا درست نکردم. ورزش نکردم. درس نخوندم. صبح زود بیدار نشدم. بعضی شبا که هنوز لباس دانشگاهم تنمه و حال مسواک زدن ندارم و تشنمه و س واسم آب میاره بهش میگم زندگیم انگلی شده. کلا حالم از خودم بهم میخوره هی بیشتر و بیشتر. منتظرم ویکند بشه و خونه رو تمیز کنم و نصف لباسهای توی کمد رو دور بریزم و حالم خوب شه. هرچهقدر پلاستیک آشغالی که میبرم بریزم تو شوتینگ گندهتر باشه بهتر میشم. شایدم اونهایی رو که هنوز نو هستن ببرم دونیت کنم. یه عالم هدیه دارم که دوستشون ندارم. قبلا نگهشون میداشتم چون نشونهی دوستی بودن. الان نمیتونم. خفهم میکنن. تنگ میکنن نفسم رو. البته که همهی اینا بهونهست و مثلا فلان گردنبند نقره توی جعبهی ده سانت در دهسانت در دهسانتش جایی رو نگرفته ولی همینکه چشمم بهش میفته حالم بد میشه. اگه مٌردم فکر میکنن سلیقهی خودم بوده. نیستم که توضیح بدم به نظرم زشت بوده.
دوستم تو مسافرت بهم بافتنی یاد داد. دستم سوخته ولی با همون دست سوخته میبافم هر شب پای سریالم. یهکم آروم میشم و حواسم پرت میشه. دیشب برای بار دوم شکافتم نتیجهی یه هفته بافتنم رو. یه سوراخ گنده دراومده بود تو اون شاله که بلد نبودم درستش کنم. امشب باید از اول سر بندازم. س میگه یه روزی فکر میکردی بافتنی و آشپزی کنی؟ فکر نمیکردم. هیچی از زندگی این روزهام رو فکر نمیکردم. کاشکی میشد غصههام رو هم میذاشتم توی یه پلاستیک گنده و مینداختم تو شوتینگ. نمیشه. پلاستیکه روی کولمه و هی میکشونمش با خودم اینور و اونور. خستهام.
واسه تولدت چی بگیرم؟
اشتراک در:
پیامها (Atom)
