Wednesday، July 30، 2008

٭ بی‌حسی برای یک جدایی بی‌درد

دوستی‌های این‌جا مدلشون فرق داره. مث خانواده می‌مونن بچه‌ها. می‌دونیم که هیچ‌کس رو نداریم غیر از هم. من که می‌رم بیمارستان دوستم میاد ۷ ساعت باهام می‌شینه منتظر ویزیت دکتر. مدرک مالی که می‌خوام برای دانشگاه یکی میاد ۱۰ هزار دلار می‌ذاره تو حسابم. کلید خونه رو که جا می‌ذارم عین خیالم نیست. می‌رم خونه‌ی دوستم و چهار ساعت می‌مونم. تو فروشگاه به همین دوستم می‌گم هوس بادمجون کرده‌م ولی حال ندارم سرخش کنم. دو روز بعدش دعوت می‌شم خونه‌ش و ناهار بادمجون می‌خورم. می‌گیم و می‌خندیم و بعد هر کسی می‌ره پی کار خودش تا یه روز دیگه. این خاطره‌ها قرار نیست جایی ثبت بشه. این‌ها اصلا قرار نیست اسمشون خاطره باشه. یه روز دیگه هم گذشت؟ مرسی که خوش گذروندیش. تو نبودی لابد یکی دیگه بود. با اون خوش می‌گذروندمش.
دوستی‌های این‌جا مدلشون فرق داره. مث خانواده می‌مونن بچه‌ها و هر کاری برای هم می‌کنن ولی هیچ‌کس دلبسته‌ی اون یکی نمی‌شه. هر کسی می‌تونه فردا بره به‌خاطر «جاب» یه شهر دیگه و دل تو قرار نیست براش تنگ بشه. تا هستی عزیزی و وقتی می‌ری باید یکی دیگه جات رو بگیره عین تو که جای یکی دیگه رو پر کردی. همه‌ی آدم‌های این‌جا به طرز ترسناکی عادت دارن به خداحافظی. همه‌ی کسایی که می‌بینی عزیزترین‌هاشون رو رها کردن و می‌دونی که آدم‌های نزدیک‌تر از تو هستن واسه دل‌تنگ شدن. می‌دونی که نوبت بهت نمی‌رسه.
این‌جا که باشی زندگی بی‌رحمی‌ش رو بیشتر به روت میاره.



........................................................................................