Monday، December 31، 2007


٭

1. این‌جا همه‌ی مام‌هاش صابونیه و من فقط یه مدل Dove دیده‌م که رولی باشه و از نیوآها‌ و فاها و هشت‌درچهار‌هایی که ایران بود خبری نیست و نمی‌شه هر بار یه بوی جدید خرید. مام صابونی هم که همه‌ش می‌شکنه و تازه رنگ سفیدش می‌مونه روی پوست و می‌ماسه. حالا دیشب تو CVS یکی دیگه هم پیدا کردم و باز دو تا بو بهتر از یکیه.
2. این‌جا جاروبرقی موشی هم نداره و همشون از این وایساده‌هان که اتفاقاً راحت‌تره کار کردن باهاشون، ولی بیشتر شبیه موشک‌ن تا جاروبرقی. این یکی خیلی برام عجیب نیست چون کوچیک که بودم از همین‌ها داشتیم. تا حالا فقط یه‌دونه از این موشیا دیدم که 99 دلار بود و نمی‌ارزید. موشک خودم رو 40 دلار گرفتیم از تارگت.
3. یه کارتونی می‌داد ایران که من فقط آخرش یادمه وقتی آقای گوینده می‌گفت «خداحافظ تینکی وینکی، خداحافظ پو، خداحافظ لالا» و اینا یکی یکی خداحافظی می‌کردن و می‌رفتن تو سوراخ و باز برمی‌گشتن و اون خورشیده که کله‌ش بچه بود، می‌خندید. این‌جا مام رولی و جاروبرقی موشی نداره، ولی teletubbies داره و من این‌جا رو دوس می‌دارم، حتی اگه تلویزیونش جمعه‌ها «نمکی همه درا رو بستی، نمکی یه درو نبستی» نشون نده.





٭

نه که نخندیدم، نه، ولی یه جاهاییش فقط به این فک می‌کردم که چه‌طور می‌شه اینو رو پرده‌ی سینما و نه این مونیتور کوچیک دید و بالا نیورد.

پ.ن. بله بله البته که شماها این فیلم و خیلی فیلمای دیگه رو شونصد سال پیش دیدین و البته که من از دنیا که عقبم هیچ، از وقتی اومدم این‌جا سینما هم نرفته‌م.




٭

جدیداً دمای هوا که می‌ره بالای صفر، عرق می‌کنیم.



........................................................................................


Sunday، December 30، 2007

٭

عقیده‌ی آدما چشمشونه؛ عینکشون نیست که بشه گذاشتش یا برش داشت.
مسخره‌تر از این‌ جمله که فلان فیلم با یا بدون فلان عینک چسبید بهم، نیست برام.



........................................................................................


Saturday، December 29، 2007

٭

یادته شازده‌کوچولو و شل سیلوراستاین رو؟ حالا اگه یه بار نشستی محسن نامجو رو نه به خاطر این‌که «مُد شده» و به‌خاطر این‌که از موسیقیش خوشت میاد گوش کردی یا به خاطر این‌که از صداش بدت میاد گوش نکردی، بهت می‌گم بزرگ شدی. هرچند اون زمانی که شازده کوچولو مد بود، همه دوس می‌داشتن کوچولو باشن. من خیلی وقته از مد خبر ندارم. الان باید کوچولو بود یا بزرگ؟




٭

من حتی گوش هم نمی‌دم که چی می‌گه و از صدای کپی شده‌ش هم خوشم نمیاد، ولی نمی‌دونم چرا دوساعته که داره پشت‌سرهم پخش می‌شه و قطعش نمی‌کنم و نمی‌دونم چرا این همه دلم می‌خواست مست باشم الان.



........................................................................................


Friday، December 28، 2007

٭

معلوم شد من تنها نبودم تو آرزوی بی‌نظیر بوتو شدن. بسی خوشحالم که هیچ‌کدومتون بی‌نظیر بوتو نشدین. اگه می‌شدین من باید دلم می‌خواست "شما" می‌شدم و من نمی‌خوام کسی بشم اصلاً وقتی هنوز خودم هم نشده‌م.

پ.ن. این‌ها دو نفر بودن. امان‌پور هم اضافه شود.



........................................................................................


Thursday، December 27، 2007

٭

گفته بودم کوچیک که بودم می‌خواستم بی‌نظیر بوتو بشم. نمی‌دونستم می‌کشنش وقتی بزرگ شده‌م و هنوز بی‌نظیر بوتو نشده‌م.



........................................................................................


Wednesday، December 26، 2007

٭

اون‌جا که Patty LaBelle شگی رو صدا می‌کنه، بالا پایین پریدن دیگه فایده نداره. من باید سرم رو بکوبم به دیوار تا راحت شم.

پ.ن. youtube گند می‌زنه به احساسات من با کیفیتش وگرنه عمر دیاب هم حاضره.




٭

The devil wears Prada یه چیزی بود تو ما‌یه‌های Ice princess و برای سنین زیر 18 سال. اگه هیچی نمی‌گم واسه اینه که دو تا Pirates of the Caribbean ندیده دارم و خوشم.

پ.ن. این اپلای کردن هم شده مصیبتی واسه خودش. خودم نمی‌شینم رزومه درست کنم به این بهونه که هیچ کاری نکرده‌م و هیچ خری نشده‌م و بچه هم که میاد برام بنویسه می‌گم ننویس فلان‌جا و بهمان‌جا کار کرده‌م چون اون‌جا همه می‌خوابیدن و اگه ازم پرسیدن چی یاد گرفتی باید بگم هیچی و بچه می‌گه هیشکی بیکار نیست بیاد از تو اینا رو بپرسه و من اعصابم خورد می‌شه و بچه هم می‌گه اصلاً به من چه. کلاً همه‌چی رو اعصابمه این چند روز و خودم روی اعصاب بچه‌م. جان من ملت چه‌طور دروغ می‌گن؟؟



........................................................................................


Monday، December 24، 2007

٭

قبل از اومدنمون یکی که خودش تو شیکاگو زندگی کرده بود شونصد سال پیشا، تعریف می‌کرد یه بار لاله‌ی گوش دوستش از زیر کلاه بیرون مونده و کنده شده! ما هی می‌خندیدیم که یعنی چی، ولی دیشب که خواستیم بریم این درخت کریسمس مرتفع رو ببینیم و من کلاه نذاشته بودم رو سرم فهمیدم چی می‌گفته...
ما داریم تقاص «نزدیک کانادا بودن» رو می‌دیم. مونده‌م اونا که تو خود کانادا هستن چه‌طور زنده‌ن.




٭

تو فیلم سامان سالور، محسن نامجو به دخترای گروه آرین می‌گه «دخترای شهرک غربی» و همین می‌شه انتقادش و فک نمی‌کنه اون دخترا هم می‌تونن بهش گیر بدن که «پسر تربت‌جامی» و فک نمی‌کنه این که نشد انتقاد.
در کل ولی تصویر محو پنجاه تومنی و ساختمون معاونت آموزشی و تحصیلات تکمیلی دانشگاه تهران و خیابون پورسینای فیلم دوست داشته شد.
هر کسی از ظن خود شد یار من آخه.




٭

یاد گرفته‌م هر چه‌قدر هم که از یه چیزی خوشم اومد، اگه چینی (یا made in P.R.C) بود، نخرم چون فقط یه کم طول می‌کشه تا زهوارش در بره و یاد گرفته‌م که اگه یه چیز کانادایی دیدم، توی هوا بقاپمش. احساس من رو درک کنید وقتی دیشب توی Macy’s بعد از مقادیری گشتن لباس‌های آمریکایی دیدم و حرفم رو باور کنید وقتی می‌گم برای اولین بار بود تو این چهار ماه.

پ.ن1. این P.R.C رو دیشب فهمیدم همون چین‌ه. نزدیک بود گول بخورم.

پ.ن2. همه‌ش هم بد نگم. میگو و خرچنگ و هشت‌پا و صدفی رو که توی اون رستوران چینیه خوردیم، کلی دوس می‌داشتم. چینی‌ها فلسفه‌شون اینه که هر چی می‌خوری تاثیر مستقیم روت می‌ذاره و اگه مثلاً مغز ماهی رو بخوری، باهوش می‌شی و اگه چشماش رو بخوری بیناییت بهتر می‌شه. من چشمام رو بستم و چشمای ماهی رو نه، ولی چشمای میگو رو خوردم.



........................................................................................


Saturday، December 22، 2007

٭

همیشه همین‌طور بوده. همیشه گند همه‌چی را در آورده‌ام. همیشه به سبک 0 و 1 زندگی کرده‌ام. همین «همیشه» گفتنم، مصداقش است. یا همیشه هست، یا همیشه نیست. یا همیشه این‌طور است، یا همیشه آن‌طور. وسط ندارد. وسط ندارم.
خانه یا تمیز است، یا کثیف. اگر تمیز است، یک لک نباید روی زمین به چشم بخورد. اگر به چشم بخورد، باید پاک شود. چند روز می‌گذرد. خانه «کمی» به هم ریخته می‌شود. بعد «باید» سیر نزولی طی شود: حالا که تمیز نیست بگذار کثیف باشد. ظرف‌های نشسته انبار می‌شوند و بشقاب غذایی که در تخت خورده شده، دو روز همان‌جا پایین تخت می‌ماند. چند روز می‌گذرد و خانه به نهایت کثیفی می‌رسد. اگر در «به نهایت کثیفی رسیدنش» شکی نبود، نوبت تمیز کردن است. تمیز کردن از آن نوعی که یک لکه هم به چشم نخورد و اگر خورد، پاک شود.
زندگی من مثل خانه‌ام است. حالم هم. یا از شدت خوشحالی دارم می‌ترکم، یا از شدت ناراحتی دلم خودکشی می‌خواهد. برنامه‌ریزی برای زندگیم از همین افراط و تفریط سرچشمه می‌گیرد. می‌گویم فلان کار را روزی یک ساعت انجام دهم. نمی‌شود؟ نمی‌کنم. می‌شود؟ انجام می‌دهم، انجام می‌دهم، انجام می‌دهم و یا قبل از این‌که خسته شوم گندش در می‌آید، یا بعدش. ولی یک چیزی این وسط مشترک است: بالاخره درمی‌آید...

پ.ن. تازگی گیر داده‌ام به مرجانه ساتراپی و embroideryش را هم خواندم. کتاب خواندنم هم مدل زندگیم است.




٭

توی Breaking and entering یه جا لیو به ویل می‌گه:
"when you hurt this much, you can't be hurt twice"



........................................................................................


Friday، December 21، 2007

٭

مامانم زنگ زده بود نتیجه‌ی امتحانم رو بپرسه و من خونه نبودم. کلی هم موبایلم رو گرفته بود و باز طبق معمول نشنیده بودم. رسیدم خونه دوباره زنگ زد و حرف زدم باهاش. ساعت سه‌ی نصفه‌شب ایران بود. فهمیدم واسه چی این‌قدر امروز دلم تنگ شده بود واسش و فهمیدم با لوا که حرف زدم واسه چی اون همه حسودی کردم بهش.
GRE رو دادم دیشب. خیلی خیلی با استرس، چون بهم گفته بودن تستش adaptive ه و سوالای اول رو حتماً باید درست بزنم و منم هی جواب‌ دو دو تا چهارتاها رو چک می‌کردم که مطمئن باشم درستن و نتیجه‌ش این شد که وقت کم آوردم و تقریباً سه تا سوال رو شانسی زدم و تا کلی بعد از تموم شدن سوالا هنوز داشتم می‌لرزیدم. بعد verbalش بود که بیشتر از اونی که فک می‌کردم معنی لغتاش رو می‌دونستم ولی خب گزینه‌ها به سوال‌ها نمی‌خوردن. از همه بدتر هم بعد از verbal بود که من فک می‌کردم امتحان تموم می‌شه، ولی یه quantitative دیگه شروع شد. همه‌ی کسایی که ازشون پرسیده بودم تو ایران امتحان داده بودن و امتحان همه‌شون فقط یه سری quantitative داشت. من این‌قدر شوکه شده بودم سر این دومی و این‌قدر سریع و هول جواب دادم که 7 دقیقه برای سوال آخر وقت داشتم!
نتیجه‌م بد نشد. quantitative رو 790 شدم از 800 و verbal رو 390 که خودم فک می‌کردم خیلی افتضاحه، ولی در کمال تعجب فهمیدم که از نمره‌ی خیلی بچه‌ها بیشتره. این هفته باید به apply کردن و پیدا کردن استادا بگذره و شاید دیدن یکی دوتاشون که واسه من از همه‌ش سخت‌تره. همه می‌گن حضوری حرف زدن باهاشون خیلی بهتره، ولی اصلاً نمی‌دونم باید چی بگم. خودم رو هم می‌شناسم و از الان می‌دونم چه‌طور می‌شینم جلوشون و می‌لرزم. سخته.
کارتی که دانشگاه به دانشجوها می‌ده تا باهاش ترن و اتوبوس سوار شن، تو این تعطیلی‌ها کار نمی‌کنه چون بنا بر اینه که بچه‌ها باهاش بیان دانشگاه و رفت و آمدشون ارزون‌تر باشه و الان که دانشگاه تعطیله، رفت‌وآمد معنایی نداره. من با کارت بچه‌ همه‌ش می‌رفتم داون‌تاون و الان لنگم. دلم به جای apply کردن، میشیگان اونیو می‌خواد و کریسمس، اما به جاش باید بشینم یه دست به سر و روی خونه‌مون بکشم که تو این 10 روز گندی نبوده که بهش نزده باشم. کاشکی دل من یه کمی عقل داشت.



........................................................................................


Sunday، December 09، 2007

٭

تافل رو می‌تونستم بهتر بشم اگه می‌دونستم تست همه مثل همه و می‌ذاشتم پسر روبه‌روییم اسپیکینگ‌هاش رو جواب بده و بعد که موضوع‌ها رو فهمیدم، شروع کنم یا مثلاً اگه شبش می‌خوابیدم عین آدمیزاد و هی سر جلسه چشمم نمی‌سوخت. مهم نیست ولی چون بالای 100 می‌خواستم و الان این 101ی که گرفتم خیلی هم توپه برام و بهتره روم رو زیاد نکنم! هنوز تموم نشده و احتمالاً تا 11 روز دیگه که GRE رو هم بدم، یا زیر پتوم دارم لغت حفظ می‌کنم یا تو کتابخونه. این‌جا نیستم به هر حال و بنابراین بای‌ بای!



........................................................................................


Saturday، December 08، 2007

٭

هیچ‌کدوم از کسایی که Cherlie Rose میورد تو برنامه‌ش این شکلی نبودن. شکل منظورم یقه‌ای که تا دکمه‌ی بالاییش بسته‌ست و ریش نیست. اون لبخند یا پوزخند کنار لب رو می‌گم و اون طفره رفتن از جواب سوالای واضح و اون قطع کردن سوالا و همزمان با مجری حرف زدن و کوتاه نیومدن، انگار که اگه بس کنه و بذاره مجری حرفش رو بزنه بازی رو می‌بازه.
خجالتی که کشیدم بیشتر برای این بود که بقیه چی فک می‌کنن و چه‌قدر مسخره‌ست دفاعی که من می‌کنم. یه بار گفتم "I have no idea" و دیگه هیچ‌کس چیزی نپرسید. می‌شه تکیه‌کلامم از این به بعد.



........................................................................................


Friday، December 07، 2007

........................................................................................


Tuesday، December 04، 2007

٭

دیشب کری فک می‌کرد باید قبول کنه که دختره ازش کامل‌تره. هم شغلش، هم قدش، و می‌دونست هر چی بهونه میاره واسه خودش که فلان قسمت از مراسم نامزدی اون و بیگ چیپ بوده، الکیه. این احساس تا وقتی ادامه پیدا کرد که از دختره یه نامه گرفت که توش «there» رو «their» نوشته بود و اون وقت بعد از کلی تونست از ته دل بخنده که «that girl is just an idiot».
حالا این احساس منه. منم نمی‌تونم یه جایی ببینم کسی «لحظه» رو «لحضه» نوشته و پیش خودم فک نکنم که «idiot»ه. فک کنم معلوم شد که چرا این‌قدر اعتماد به‌نفسم کم شده. که چرا بعد از گفتن هر جمله به انگلیسی تو ذهنم دنبال غلطام می‌گردم و بعد از پیدا کردن هر غلط، هی «idiot» و «idiot»تر می‌شم و نه اولی، نه دومی، هیچ‌کدوم احساسات خوشایندی نیستن.
بگذریم. فک نمی‌کردم هیچ‌وقت کتاب خوندن به یه زبون دیگه عین کتاب خوندن به زبونی که بازی با کلماتش رو می‌فهمم مزه بده، ولی داره می‌ده. بچگی من با تن‌تن نگذشته و فقط یک جلدش رو، اونم دو سال پیش خوندم، ولی الان عاشق کمیک‌بوک شده‌م. Maus درباره‌ی یهودیا و بلاهایی بود که هیتلر سرشون اورده و Metamorphosis همون کتاب کافکا - خواستم بگم با ترجمه‌ی فرزانه طاهری... آدم نمی‌شم- بود، این دفعه با نقاشی (یه کمی از فلش‌ش این‌جاست). لولیتا خوانی در تهران هم کتاب بعدیه که علی‌رغم این‌که کمیک نیست، خوندنش ادامه داره.
زندگی هم، با این‌که یه جاهاییش کمیک‌ه.



........................................................................................


Monday، December 03، 2007

٭

چینی‌هایی که من می‌شناسم همه‌شون اسم آمریکایی دارن. استن می‌گه اسم چینیتون رو به من بگین چون شما می‌گین اسم آمریکاییتون دنیل‌ه و من زنگ می‌زنم خونه‌تون می‌گم با دنیل کار دارم و زنتون می‌گه اشتباه گرفتی این‌جا دنیل نداریم. استن ولی اگنس رو به اسم آمریکاییش صدا می‌کنه و من هم همین‌طور. اگنس 40 ساله که آمریکاست ولی نمی‌تونه انگلیسی صحبت کنه. اگنس موی سفید نداره و اون خانوم چینی که 60 سالش بود هم موی سفید نداشت. من اگنس رو هفته‌ای دو بار می‌بینم. روبه‌روی من می‌شینه و بعضی وقتا پاهامون می‌خوره به هم و از هم معذرت می‌خوایم. همیشه بعد از "های"، می‌گه هوا کولده و من تایید می‌کنم. تمام مکالمات ما به همین معذرت‌خواهی و یه جمله درباره‌ی هوا ختم می‌شه. هفته‌ی پیش اگنس بعد از "های" نگفت هوا کولده. هی گفت "تف، تف" و من بعد از سه بار "پاردن" گفتن، حدس زدم می‌خواد درباره‌ی امتحانم بپرسه چون قبلش استن ازم پرسیده بود. گفتم تافل (تُ فِل) رو خوب دادم و اگنس یه‌جوری نگاه‌م کرد که انگار احمقم. بعد گفت "I said, the weather is cold".

امروزم دارم می‌رم اگنس رو ببینم...




........................................................................................


Sunday، December 02، 2007

٭

ماهی یه بار هم که نشد، دو ماهی یه بار آدم باید بشینه اینو بخونه که بشه آویزه‌ی گوشش. شوخی هم ندارم.

پ.ن. بسیار دوست می‌داشتم یکی میومد یه همچین چیزی رو درباره‌ی زن‌ها می‌گفت ولی خب فقط مردها هستن که دنبال هوس می‌ر‌ن و زن‌ها عاشق می‌شن و ترک می‌کنن و دارم می‌گم عاشق یعنی این‌که "دلت میاد؟" و هوس یعنی این‌که زبونت رو گاز بگیر و تمام.



........................................................................................