Wednesday، November 29، 2006

٭

اينترنت خيلي وقتا حالمو بد مي‌كنه. لمس تجربه‌هايي كه دوست داشتي داشته باشي تو زندگيت ولي نداشتي و حالا با تمام جزئيات برات تعريف مي‌شن. هميشه اين‌جوري نيست ولي. بعضي وقتا حالت بد نمي‌شه. عين فيلما و كتابايي كه مي‌مونن باهات تا خيلي. آدما مي‌شن خودت. اين بار ديگه حسرت نيست. خودتي كه تجربه مي‌كني. خنده و گريه‌ات واسه خودته. مث كيميا و اين چند روز زندگي باهاش و مث مرگش كه نفهميدي مردن تو بود يا اون...



........................................................................................


Sunday، November 19، 2006

٭

گفتم بنويسم آقاي رييس چه‌قدر از ترجمه‌ام تعريف كرد! همين‌جوري!



........................................................................................


Friday، November 17، 2006

٭

بار اولش وقتي بود كه اون آقاي هندي تو دانشگاه ازم پرسيد «كن يو سپيك انگليش» و من جواب دادم «وي». بار دومش تو تركيه. بار سوم وقتي چند روز پيش تو سوپر فروشنده مي‌خواست حرفاش رو براي مشتري خارجيش ترجمه كنم...
كلاس فرانسه داره يه جورايي خيانت مي‌كنه بهم. ترجمه‌ به فارسي برام سخت نيست ولي به انگليسي واسم وحشتناكه. خيلي وقتا مجبور مي‌شم بشينم پاي اينترنت و جمله‌هام رو يكي يكي چك كنم تا مطمئن شم همچين ساختارايي وجود دارن و فارسي نيستن. به هر چي كه مي‌نويسم شك دارم و الان يه مشكل جديد هم اضافه شده به همه‌ش. ساده‌ترين كلمه‌ها رو هم به ياد نميارم. وقتي قراره به زبوني غير از فارسي فك كنم، اول فرانسه مياد تو ذهنم و چون فرانسه رو هم بلد نيستم، همين‌جا گير مي‌كنم. بعد از اين‌كه ولش مي‌كنم و مي‌رم رو انگليسي، كلي وقت صرف مي‌كنم تا كلمه‌ها يادم بيان و بعد تازه بايد به ساختار جمله‌م فك كنم. نتيجه‌ش مي‌شه كلي تأخير و خيلي وقتا نگاه مسخره‌اي كه نمي‌دونم از كجا مياد و دهن قفل‌شده‌اي كه اگه حواسم نباشه، باز مي‌مونه...
مسخره‌ست. اولين كاري كه آقاي رييس بهم داده ترجمه‌ي يه متن به انگليسيه و من قبل از اين‌كه مي‌رفتم دنبال سرچ ترجمه‌ي «دستك» تو عبارت «دستك ياتاقان»، بايد جمله‌هام رو چك مي‌كردم. بد نشده ولي نمي‌دونم چرا وسواسم نمي‌ذاره ديگه دست بهش نزنم تا فردا كه بايد تحويلش بدم. درس هم نخوندم اين چند روز و همه‌ش چسبيدم به همين و الان استرس ولم نمي‌كنه. دستك اون ياتاقانه هم هنوز مونده. بايد لااقل قبول كنم كه نمي‌تونم قبل از تحويلش كار ديگه‌اي انجام بدم و بابت كاراي نكرده دپرس نشم. نمي‌شه چرا؟

پ.ن1. فك مي‌كنم اين‌ غر زدن و نوشتن ضعف‌هام كار درستي نيست. يه مدت قول داده بودم به خودم كه بعد از پيدا كردن راه‌حل‌، مشكلاتم رو بنويسم تا بتونم خودمو مجبور كنم به تغيير و نگم «نمي‌شه» ولي انگار اينم نمي‌شه هميشه.

پ.ن2. بچه‌ام رفته تافل بده و واسه اون هم استرس دارم. گل و بلبلي شده وضعيتم...



........................................................................................


Monday، November 13، 2006

٭

صبح تو شركت داري خميازه مي‌كشي كه چشمت ميفته تو چشمش و مي‌گي ديشب دير خوابيدي و در جواب «چرا»ش، مي‌گي كتاب مي‌خوندي. مي‌پرسه «درسي؟» و نه كه مي‌گي، عاقل‌اندر‌سفيه هم نه، با حالت تمسخرآميزي كه حالت از خودت به هم بخوره و با تعجبي كه يعني «از تو ديگه انتظار نداشتم» و همراه با لبخندي كه به خاطر دوستيمون چاشنيش مي‌كنه مي‌پرسه «داستان مي‌خوني؟».


***
دارم ياد مي‌گيرم تنها نمونم. ياد مي‌گيرم آدما رو واسه فك كردن دسته‌جمعي نخوام تا بعد واسه پيدا نكردنشون اذيت نشم. از قبل ياد گرفته بودم يه لبخند در جواب خيلي از سوالاي بقيه كافيه و احتياج به توضيح ندارم، ولي الان لبخندم واقعيه و چيزي پشتش نيست. اگه باهاشون فقط تو خنديدن به يه موضوع مسخره اشتراك دارم، هي موضوع مسخره پيدا مي‌كنم، هي باهاشون مي‌خندم و اين‌جوري «صميمي‌تر» مي‌شم. سخت نيست. با يه «جون» گذاشتن بعد اسما و با بوسي كه موقع خداحافظي واسه‌شون مي‌فرستي، كم‌كم خودتم باور مي‌كني. كم‌كم دل خودتم واسشون تنگ مي‌شه و از اين‌جا به بعد ديگه مي‌شن دوستايي كه خيلي وقت بود نداشتي. از اين‌جا به بعد «واقعي» دوستشون داري.



........................................................................................